بابا کلو(قسمت اول)
علی نجفی
تا دمدمای گرگ و میش هوا مشغول قران بود.عصمت هم از همان دم اذان سماور را اتش کرده بود و تا "بابا کلو"قرانش را تمام کند سه چهارتا چای دبش فرد اعلا گذاشته بود دم دستش.هوا کم کم داشت خ
تا دمدمای گرگ و میش هوا مشغول قران بود.عصمت هم از همان دم
اذان سماور را اتش کرده بود و تا
"بابا کلو"قرانش را تمام کند سه چهارتا چای دبش فرد اعلا گذاشته بود دم
دستش.هوا کم کم داشت خودش را از تاریکی میکشید بیرون که "باباکلو"قران
را می بست ،عینکش را میکرد توی "پوش"قران و میگذاشتش روی رف.بلند میشد از
خانه میزد بیرون.میرفت "خن پشو"."ذستکله"و "مخ
طویله"و"قنقمه"هار را میریخت توی"خورجی".بستگی به این که
ان روز میخواست چه کاری انجام دهد وسایل دیگری را هم بر میداشت."بل"هم جز وسایلی بود که
هرجا و دنبال هر کاری میرفت باید همراه میبرد.تا وقتی "بابا کلو"توی
"خن پشو" وسایلش را جمع و جور میکرد عصمت قندها را میریخت توی یک جعبه
ی شیر خشک زرد رنگ که رویش نوشته شده
بود"بهترین غذا برای شیر خوار شیر مادر است"" پیامبر اسلام(ص)" و یک قوطی قرص جوشان را
هم پر چای میکرد و با سه تا استکان میگذاشت توی یک قندان پارچه ای خاکستری رنگ با
گلهای قرمز کوچک. نانها را از "نودو"بر می داشت با کیسه ی ماستی که از
مشک ان سر حیاط پرش می کرد و دوسه تا کاسه
و قاشق توی یک نایلون پیچیده ، نایلون رو
میگذاشت توی"کهنه ی نو" و چهار
طرف "کهنه ی نو"را گره میزد.همه چیز اماده بود.هوا هم کاملا روشن شده
بود.مصطفی چایش را خورده و میرفت پائین. خر را از خانه اش بیرون می اورد.خر
تا درخانه اش باز میشد "دخز"میکرد و میرفت پای حوض اب.هلاک بود از
تشنگی.مصطفی خر را "کتل"کرده و از در "میندوی" می اورد خته.در
این بین"بابا کلو"پنجره ی کرم رنگی که جا به جا رنگهایش ریخته بود و
نقطه نقطه ی زنگ زدگیهایش توی چشم میزد و
به سمت خانه ی ما باز میشد را باز میکرد و صدا میزد " مریم بابا مریم".تا مادر عینکش را
برمیداشت، قرانش را میبست و میدوید سمت در سالن تا جواب "باباکلو"ر ا
بدهد "باباکلو"چهار پنج بار مادر را صدا زده بود.بس که
"باباکلو"عجول بود.مادر که میگفت"بله بابا" "بابا
کلو"میگفت"چو چنی دِر جواب متی بابا مگه دخون هنوز" مادر بور میشد
و میگفت" حه دکجه دِر جواب متم ؟شما خا هنوز همالا جیغ کیردن" و
"بابا کلو " میگفت"نه بابا چی محله مو د دم درچه جیغته منم!!کو
بچتر بیدار کو تا اگر بتنم برم بچنار پوره
ی لیخ پیخ کنم.ورهم گرد بابا".روزهایی که حالم خوب بود و حوصله داشتم و
نمیخواستم"حیله کنم"قبل از اینکه مادر بیاید سر وقتم خودم بیدار میشدم
که اکثر روزها وضع به همین منوال بود فقط بعضی وقتا از زیر رفتن با "بابا
کلو"در میرفتم و خودم را میزدم به خواب.تا بیدار میشدم مادر چای را ریخته بود
و وقتی میرفتم اشپزخانه بخار از روی لیوان چای بلند بود و ان دم صبحی ادم را ترغیب
میکرد تا همانجور داغ داغ سر بکشدش.
"بابا کلو" می امد دم در ."خرجی" را می
انداخت روی خر.اگر حوصله داشت و کمی هم هنوز زود بود برای رفتن، نعلهای خر را نگاه میکرد و اگر نعلهایش
افتاده بود مشغول نعل کردن خر میشد.اول با ان چاقوی دسته چوبیش
قسمت کهنه ی سم خر را که زیر نعل
قرار میگرفت میتراشید تا زیر نعل صاف و هموار شود.نعل را میگذاشت رو ی سم دست خر
.نعل که جادار میشد میخ را میگذاشت روی نعل و با چکش میزد روی میخ.میخ باید میرفت
توی سم و از انور در می امد.نعل کردن هم فوت و فن داشت.میخ را باید طوری میزدی که
به قسمتی از سم که داری رگ و عصب هست نخورد و برود از بغل سم در بیاید.اگر میخ به
قسمت رگ و عصب دار سم میخورد خر از درد به شدت دستش را میکشید و تا یک هفته لنگ
میزد.اینجور وقتا میگفتن خر"مخ خورده".تا "باباکلو"خر را نعل
میکرد افتاب هم خودش را کم کم نشان میداد."سر خش" را افتاب رنگ زرد زده
بود که ما را ه می افتادیم سمت چنار....
ادامه دارد......