ای ابرها بمانید......
محمد نیکوعقیده
جملگی از برایت نگران ای تو دیار مهربان.... که تو را هیچ فیضی نبود از سحاوت این اسمان دلگیر میشوم..... وقتی زخم در چهره ی توست از شلاق سالهای خشک دل تو مجروح از اندوه یاران چشم تو خ
جملگی از برایت نگران
ای تو دیار مهربان....
که تو را هیچ فیضی نبود
از سحاوت این اسمان
دلگیر میشوم.....
وقتی زخم در چهره ی توست
از شلاق سالهای خشک
دل تو مجروح از اندوه یاران
چشم تو خیس زین دردهای فراوان
وقتی اسمان حسود شده به صبوری ات
و تو دلواپس روزهایی که بهار می رسد به میهمانی ات
چه دستهای تو خالیست........
از سخاوت ابرها که التفاتی به خواهش چشم تو ندارند
چه نگران شده ای به شاخه های خالی از شکوفه
دامنه هایی عاری از سبزه و لاله
چشمه ای که رمق رفته از جانش
رودی که هیچ ماهی نمانده در میانش
طاقت تو طاق میشود
در چشم تو تاب شرمساری نیست
وقتی زین رنجها دل دهقان پر اه میشود.......
اما از برایت ما
براریم دستی به دعا
شاید که دهد اسمان درد تو را شفا
اندم که تو پاگشا کنی بهار را.....
برسد ز راه بقچه اش همه گل و سبزه و طراوت
بیایید به خانه ی تو سوغاتش همه سخاوت
به تو این مژده میدهم...
باز چشمه ها پر اب و ما کشت و کار کنیم در زمین
به یاری ایزدو همه عنایت
سر هر شاخه پر شود از شکوفه های بینهایت
تن صحرا همه عطراگین و دهقان همه در خشوع
قمریان به نغمه و رود همواره در خروش
بر تو وارد شوند میهمانان نوروز شادمان همه در جنب و جوش
باز زنده شود در دامن تو میراثمان.....
باز با شور و حال
باز با قیل و قال.