این سه نفر
فاطمه علیپور
هرسه به رحمت خدا رفته اند.یکی نجار بود.حاج مراد مرادی.خودش میگفت در تمام عمرش فقط یکبار نمازش قضا شده است.صبح یکی از شب های قدر به رحمت خدا رفت.عکس اول از سمت راست حاج مراد مرادی س
هرسه به رحمت خدا رفته اند.یکی نجار بود.حاج مراد مرادی.خودش میگفت در تمام عمرش فقط یکبار نمازش قضا شده است.صبح یکی از شب های قدر به رحمت خدا رفت.عکس اول از سمت راست حاج مراد مرادی ست.
خانه اش پشت مسجد امام بود.یک در چوبی بزرگ توی آن دالان پشت مسجد که حالا جزء مسجد شده است درِ ورودی خانه اش بود.از آن دسته آدمهایی بود که فرشته ها برای دیدارش لحظه شماری میکردند.عکس وسط حاج حسن علیپور است.
توی مسجد امام یک ستون مخصوص او بود که به آن تکیه می داد.انگار آن ستون را از روز ازل به نام او زده بودند.یک روز که وارد مسجد شد حاج محمد صفائی به ستون مخصوص او تکیه داده بود.با آن هیبتش آمد بالا سر حاج محمد و گفت:
-وخه از اینچو حجی محمد
حاج محمد با همان چشمانی که خونسردی در آن موج میزد به اون نگاه کرد و با صدایی که انگار بی خیال ترین صدای دنیا بود از شدت اطمینان!گفت:
-چو ورخزُم؟
او گفت:
-ای ستو جای مویه
حاج محمد که میدانست چاره ای جز بلند شدن ندارد همانجور که بلند میشد گفت:
-مگر تو ستَره ی جدَیی؟
منظور حاج محمد همان ستاره ی قطب شمال بود که جایش در آسمان همیشه ثابت است.
آن که همیشه یک ستون مسجد امام مخصوص او بود حاج محمدعلی عظیمی بود که همان مرد عمامه به سرِ سمت چپ عکس است.