رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

اي پسته

سلیمان استوار فدیهه

بسم الله الرحمن الرحيم قطعه اي در فراق يار و همدم قديمي پسته ي عزيز كه مدتي است از ما فاصله گرفته و از آن ميترسم كه ديدارها به قيامت موكول شود.! اي پسته! اي پسته! چرا ز ديده ها

بسم الله الرحمن الرحيم

قطعه اي در فراق يار و همدم قديمي پسته ي عزيز كه مدتي است از ما

فاصله گرفته و از آن ميترسم كه ديدارها به قيامت موكول شود.!

اي پسته!

اي پسته! چرا ز ديده ها پنهاني ؟

پرواز مثال لك لك و غاز مكن

لبخند زدي، مرا چو مجنون كردي

ليلي مني كرشمه و ناز مكن

در منزل من جاي تو خاليست عزيز

مانند برنج و مرغ ، پرواز مكن

دنبال تو تا به شهر كرمان گشتم

با وعده مرا از سر خود باز مكن

با تخم كدو و با نخود سر نشود

با غير خودت مونس و دمساز مكن

هر چند كه من دوگانه سوزم ولي

در داخل باك من فقط گاز مكن

از دولت و كاسبان دلم پر خون است

جنگ و جدلي جديد آغاز مكن

لبخند بزن اگر چه من گريانم

بي حوصله ام دهان من باز مكن

داني كه سليمان هوا خواه تو است

در ملك عجم بمان و پرواز مكن