رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

اواز باد...........

محمد نیکوعقیده

قصر کودکیهای دیروز عصر مجازی امروز فاصله ای هست...... از کوچه باغی سبز تا دل گندمزار انگاه که رسیده به اوج مهربانی گل سوسن با سایه ی بید در انسوی ده از پس چینه ی باغ ماه چو کودک با

قصر کودکیهای دیروز

عصر مجازی امروز

فاصله ای هست......

از کوچه باغی سبز تا دل گندمزار

انگاه که رسیده به اوج

مهربانی گل سوسن با سایه ی بید

در انسوی ده

از پس چینه ی باغ

ماه چو کودک بازیگوشی میاید از درخت بادام بالا

شب گر قدری فرصت میداد

میشد امروز......

همراه با تماشای شبدرها همخوانی کرد اواز باد را

اینک از گوشه ی ایوان

میچرانم چشم در دور دستهای ده

در تاریکی باغهای روبرو

لالوی درختان

میرود دهقان فانوسش سوسو زنان

میبرد اب را تا خواهش باغ

در تن شب پیچیده صدا

از جدال بیل با قلوه سنگها

در باز و بسته شدن بندها

دیدم دیروز

از بازگشت کوه

دهقان ضیافت دشت را

علامت میداد با دود

قمقمه ی چایش بر اتش

امد به سویم

وقتی پر بودتنش از عطر لاله های صحرا

و پیدا در مهربانی ترک خورده ی دستها

جای پای صداقتها

گره می خورد صفایش

به سبزه به اب به نسیم

از چشمش میریخت در چشمه ی خورشید سخاوتها

به درازای زمان

درد دلها داشت از ماندگاری فصل خزان

میگفت در ابادی ما....

روزگاری ابادانی داشت هزار معنا

چشمه میریخت در چشمه ی دیگر

و زمین

برکت را در باغ

و ز برکتهامیشکست شاخه ها

و هر روز سبدهای درختان پر و سنگین میشد

از اواز گنجشکها

اکنون سهم ما از خشکی شاخه ها

بسیار بسیار

من هنوز در گوشه ی ایوان

میچراندم چشم

فانوس را که در پس تپه ی کوچک می مرد

شاید دهقان اب را رسانده به تن باغ

وحالا ماه دور از چشم من

امده از درخت بادام بالا.............