اوازهای بیشه ی دور.....
محمد نیکوعقیده
نبوده و نیست در سبد ارزوهایم دیدن هاوایی یا رفتن به جزایر قناری زان رو که بسیارند قناری که اشیان در بیشه ی ما دارند از شرقی ترین سوی فاصله ها میرسد هر صبح اوازشان حتی تا اینجا.....
نبوده و نیست در سبد ارزوهایم
دیدن هاوایی
یا رفتن به جزایر قناری
زان رو که بسیارند قناری
که اشیان در بیشه ی ما دارند
از شرقی ترین سوی فاصله ها
میرسد هر صبح اوازشان
حتی تا اینجا.....
تا روی کاغذ پاره های دفتر شعرم
می اندیشم....
چقدر کوتاه است دیوار دنیا
جزایر قناری هیچ
اهل هاوایی هم نیستم
گاه گاهی میشوم هوایی ابادی
ان ژاکت پشمی که زمستان در ان جا مانده بود
دستکشهای جورابی ام
ذوقشان خیس بود از سرسره ی برفی
یا انجا که دختران ابادی
گیسوانشان را می بافتند به تارهای قالی
هر رج*
میخواندند صد اواز برای کوچه
ارغوانی می شد ارزوهای بلندشان
سپیده دمان که گره از سبزه هایشان باز میشد انسوی ده
ایوان خانه مان انروز
راه داشت به الفت حیاط همسایه
شبانگاه چشمک هزار ستاره
میرویید در اسمان شوقمان
و شب مهتاب...
تابستانهای پشت بام
با لالایی سپیدار و باد
دست نوازشی می برد نسیم
بر خوابهای رنگینمان.
*(بافتن یک ردیف از گره به تار قالی را یک رج میگفتند)