الیاس 9(فصل 2 - قسمت 3 )+ 2 تا عکس قدیمی
مجتبی عبدالهی
سلام به همه دوستان . در ادامه مطلب قسمت جدید الیاس و 2 تا عکس قدیمی براتون گذاشتم . حدس بزنید اون 5 نفر کی هستند. اصلا هم جایزه نداره چون اکثرشون تابلو هستند. عکس بزرگترشو میتونید
سلام به همه دوستان . در ادامه مطلب قسمت جدید الیاس و 2 تا عکس قدیمی براتون گذاشتم . حدس بزنید اون 5 نفر کی هستند. اصلا هم جایزه نداره چون اکثرشون تابلو هستند.
عکس بزرگترشو میتونید از قسمت گالری ببینید
و اما قسمت جدید الیاس :
((لیلا کریمی 19 ساله. متولد تربت حیدریه و ساکن رودمعجن. محصل. پیش دانشگاهی . رشته انسانی.در یک خانواده 5 نفره زندگی می کند: پدر ، مادر ، مادر بزرگ (بی بی) و برادر اعضای خانواده لیلا هستند. مریم عظیمی هم رشته ای و هم راه همیشگی لیلاست . با هم درس میخوانند و قالیبافی هم میکنند.))
این خلاصه معرفی لیلاست تا راحت تر به ادامه داستان برسیم.
صبح یک روز معمولی ، ساعت 5 ، رودمعجن:
بی بی : وَخِ ننه . وَخِ. وَخِ نماز کو. وَخِ.
لیلا که میدانست بی بی دست بردار نیست زود بلند شد. با آب سرد وضو گرفت ونمازش را خواند و دوباره رفت زیر کرسی خوابید . پدر که قبل از بیداری لیلا رفته بود اما مادر و بی بی کنار سماور گوشه خانه نشسته بودند و چایی میخوردند.لیلا از زیر کرسی به چای خوردن مادر و بی بی نگاه میکرد .
اگر چایی نبود رودمعجنی ها چکار میکردند .مخصوصا بی بی . انگار در دین بی بی نماز با چایی نازل شده است . تعداد چایی های بی بی در طول روز به تعداد نماز های یومیه بستگی دارد. مثلا از ظهر تا مغرب 8 تا چایی و بعد مغرب هم 7 تا استکان میخورد.فقط چون نماز صبح دو رکعت نازل شده بی بی چند تا نافله هم اضافه میکند تا تعداد چایی های صبحش میزان شود.
شیوه چایی خوردن بی بی هم تشریفات خاصی دارد. حتما باید کنار سماور بنشیند ،پا ها دراز باشد. استکان (حتما استکان و نه لیوان) و نعلبکی به همراه هم باشند ، 10 دقیقه سماور زمان جوش را رد کرده باشد تا آب حرارت بیشتری داشته باشد ، قند باید بزرگ باشد وگرنه از فرمول تعدد قند استفاده میشود، چای حتما باید بلافاصله که از قوری و سماور خارج میشود با نعلبکی و بعد از 2 فوت به حلقوم سرازیر شود و این وسط هیچ اهمیتی ندارد که چاییِ داغ روده و معده و مری و نای و مخ و مخچه وکشاله ران و لاله گوش و همه چیز را می سوزاند . اگر دست خود بی بی بود چای را داخل سماور یک رنگ میکرد و با شلنگی یک سره آنرا به حلقوم مبارک جاری میکرد تا از حرارت کافی برخوردار باشد و در میان راه باد خنکی به چایی نوزد. بی بی علاقه خاصی هم به صحبت کردن همزمان با چایی خوردن دارد. مخصوصا اگر صحبت کردن راجع به خواب دیدن شب قبل باشد . اما اگر خوابی برای تعریف کردن نباشد آن موقع وارد بحث های جذاب می شود. مثل امروز صبح:
بی بی رو به مادر : مار اکبر بِری لیلا ورگوفته ؟ بِسَرِش چِن سَلَیَ؟مو نِشدیَ یوم . خُبِیَ؟
مادر : هوم. بِچِگَک . بِچَی خُبِیَ. دِ مشد درِس مخنه.مارِش مگه خِلِ لیلار مّیَه.امبا لیلا مگه نِه.
لیلا که صحبت مادر و بی بی را می شنود به فکر فرو می رود ، صحبت های آن دو ادامه دارد اما زیاد طول نمی کشد که لیلا خوابش میبرد.
مشهد . همان روز . پاتوق ال کیو
الیاس و کیوان طبق قرار قبلی توی پاتوق حاضر شدند.
کیوان : چیه الیاس . چه خبر مبر؟
الیاس : هیچی . سلامتی .
کیوان : از اون روز که با اون پسره اکبر قرار داشتی دیگه چیزی به من نگفتی ها . اتفاق متفاق خاصی نیفتاده؟
الیاس : راستشو بخوای یه بار دیگه باهاش رفتم رودمعجن.
کیوان : خُب خُب . چی شد؟ طرفت رو دیدی ؟ چیز میزی بهم گفتید؟
الیاس : نه بابا . دلت خوشه. نتونستم ببینمش. اما یه نوشته دادم به اکبر که بهش بده. خدا کنه بتونه بهش برسونه .
کیوان: عجیبه. خُب اون چطور مطور میخواد نامه رو بهش برسونه. اصلا تو رو چه حساب به این پسره اطمینان کردی .
الیاس : چاره ای ندارم. اگربهش اطمینانی هم نباشه فعلا دستم به جایی بند نیست.
کیوان : راه ماه که زیاده.من یه راه تازه پیدا کردم. اگه دیدی از این طریق خبرمبری نشد اون وقت بهت میگم.بزار دو سه تا جک مُک برات بگم تا حروم نشده بشنوی:
-زنه به شوهرش میگه: من بر خلاف تو هميشه موقع شنا سرم از آب بيرونه. شوهرشم میگه: آخه عزيزم، چيز سبك هميشه روي آب ميمونه!
این یکی رو هم گوش کن مال فامیلای شماست :
رودمعجنیه بچه شو میبره لندن انگلیسی یاد بگیره.
بعد یک سال میره لندن دنبال بچه اش . انگلیسی ها میگن:
مَمَد بیا که پیَرِت امیه.
الیاس : اگه اکبر از اون جوابی برام نیاره خودم می دونم چکار کنم.دیگه منتظر اون نمی شم.
کیوان : ممنونم از توجهت به جکا و از خنده منده های مستانه ات.
یک هفته گذشت و الیاس طی تماس تلفنی از اکبر شنید که توانسته نامه را به لیلا برساند و گفت جوابی برای نامه نوشته شده است. الیاس توی پوست خودش نمی گنجید تا اینکه سر قرار با اکبر حاضر شد و نامه رو گرفت. نامه را که داخل یک پاکت چسب خورده بود از اکبر گرفت و بعد از کلی تشکر ازش جدا شد و قرار شد تلفنی با هم در ارتباط باشند.
رفت یک گوشه و نامه را باز کرد .فقط 2 جمله با دست خط نه چندان خوبی نوشته شده بود :
1- انسان عاشق زیبایی نمی شود بلکه آنچه عاشقش میشود در نظرش زیبا میشود.
2- عشق عینک سبزی است که انسان با آن کاه را یونجه می بیند.
ادامه دارد...........