الیاس
مجتبی عبدالهی
ایران - مشهد ۱۳۸۲ قرار شد بچه ها همگی خونه حمید آقا جمع بشیم . عصر چهار شنبه.از آخرین سفر گروهیمون دو سال می گذشت و و بعد از اون همه پراکنده بویدم. تو این تابستون حمید آقا تلاش کرد
ایران - مشهد ۱۳۸۲
قرار شد بچه ها همگی خونه حمید آقا جمع بشیم . عصر چهار شنبه.از آخرین سفر گروهیمون دو سال می گذشت و و بعد از اون همه پراکنده بویدم. تو این تابستون حمید آقا تلاش کرد دوباره بچه ها رو دور هم جمع کنه. واقعا هم کار سختی بود. من و کیوان مجردیم اما بقیه بچه ها اکثرا ازدواج کردن و کار می کنن.
بالاخره عصر چهار شنبه شد . من و کیوان که مثل کنه همیشه به هم چسبیدیم با هم رفتیم خونه حمید آقا.
حمید آقا حدود ۴۲ سال سن داره و چون سنش از همه بیشتره بچه ها بهش میگن حمید آقا . یه مرد نسبتا خوب که زیاد حاشیه نداره و بچه ها معموملا وقتی مشکل دارن می رن سراغ اون. البته من تا حالا نرفتم . چون زیادی پاستوریزه است. حمید آقا چاپخونه داره ، واسه همین وقت آزاد زیاد داره و هر وقت بخواد در دسترسه. از ده سال پیش که اومد خیابان دکتر بهشتی بچه های محله رو دور هم جمع کرد و کارهای گروهی زیاد انجام دادیم. اصلا میشه گفت گروه رو اون سر و سامون داد و انگار اصلا به همین هدف اومده بود محله ما.
عصر چهار شنبه شد و رفتیم خونه حمید آقا. خانمش دانشجوی دکتراست و اون روز رفته بود تهران. خودمونمیم ، حمید آقا هم خله . خونه مجردی رو داره به دست خودش پر میکنه. اگه من جای اون بودم چی میشد. میترکوندم.
ساعت ۷ شد و هشت نفر از بچه ها اومدن. حمید آ قا خودش صحبت رو شروع کرد و بعضی از بچه های دیگه هم صحبت هایی کردند. کیوان هم مثل همیشه چند تا جک گفت اما بیشترش تکراری بود و زیاد نخندیدیم. آخر جلسه حمید آقا پیشنهاد داد هفته بعد گروهی یه سفربریم . مثل همیشه اول رای گیری کردیم و چون تصویب شد در مورد اینکه کجا بریم اختلاف نظر پیش اومد.هر کسی یه جایی رو پیشنهاد میداد و در مورد اون افاضات مختلفی می کرد تا نظر جمع رو جلب کنه . یکی از بچه ها گفت ۲ روز مرخصی بگیریم بریم یزد . اون یکی می گفت ماسوله رو ول کنیم بریم تو بر بیابون چیکار کنیم. من و کیوان هم مثل همیشه نظری نداشتیم و منتظر بودیم ببینیم بقیه چی میگن . بحث همچنان ادامه داشت که کیوان دم گوشم گفت : بیا ما هم یه نظری بدیم.گفتم چی بگیم. گفت تو به اونش کار نداشته باش . فقط هر چی من گفتم تایید کن. گفتم دارمت. تو برو جلو . تو دلم میگفتم خدا بخیر کنه حتما الان میگه بریم سواحل قناری.
کیوان توجه همه رو به خودش جلب کرد و گفت : به نظر من بریم رودمعن . یه روستاست که هم باغ داره هم آبشار و رود داره ، کلی هم با صفاست. دایی من آژانس مسافرتی داره و میگه چند وقته تور رودمعجن گذاشتن و خوب استقبال میشه. هر کس هم رفته راضی برگشته. از اینجا ۳ ساعتم بیشتر راه نیست. تو دلم میگفتم ای تو روحت کیوان . این خالی ها رو می بندی اگه قبول کنن چی . یه دفعه کیوان به من اشاره کرد گفت نمونه ش همین الیاس خودمون . چند وقت پیش با خونوادشون رفتن و کلی تعریف میکردن. اصلا بزارید خودش بگه . بگو الیاس. من هم با چند تا فحش آبدار که در دلم نثار کیوان کردم شروع کردم به تعریف از رود جن .چون اسمش رو هنوز نمی تونستم خوب تلفظ کنم سعی کردم اسمش رو نگم و فقط تعریف کنم. آنچنان تعریفاتی از رودجن کردم که انگار متولد اونجا هستم. گفتم : آقا نمی دونید اونجا چقدر قشنگه. آبشارش صد متره و از چند متری نمیتونی نزدیکش بشی از بس که آبش با شدت میاد پایین. تو سرسبزی تو خاورمیانه تکه. آب و هوای خالص و تمیزی داری ، یه بار که نفس میکشی واسه یه ربع کافیه.مهمانوازی مردمش طوفانه . هر کی میره اونجا انگار از فامیلای خودشونه ، می برنش و ازش کلی پذیرایی میکنن. خلاصه انگار تو بهشت هستی. خلاصه ، من بطور همزمان دهانم داشت از رودمعجن تعریف می کرد و دلم داشت به کیوان فحش می داد ( این یکی از قابلیت های منه که همزمان با ۲ زبان صحبت می کنم) نمی دونم چی شد که بعد از این قضایا یه دفعه رای گیری شد و تصویب شد بریم رودجن . اونم کی ؟ هفته بعد. بعد از جلسه حسابی از خجالت کیوان در اومدم اما آخرش گفت رودمعجن وجود داره و یه روستاست بعد از تربت حیدریه و تور رودمعجن واقعا تو آژانس دایی اش وجود داره. اما گفت خودشم نمیدونه چه جور جاییه. گفت فوقش میریم اگه خوب نبود میگیم اطلاعات غلط بهمون دادن.
منم کمی خیالم راحت شد که حداقل به این اسم جایی وجود داره و منتظر هفته بعد شدم و آمادگی برای سفر و کاملا بی اطلاع از این که چه سرنوشتی در رودجن ، ببخشید رودمعجن در انتظار من هست.
ادامه دارد.........