الیاس (قسمت پنجم)
مجتبی عبدالهی
رفتم پاتوقمون تو کوهسنگی نشستم. پاهامو انداختم، داشتم فکر میکردم. انقدر خوابیده بودم که انگاری تازه متولد شدم ولی انگاری بدنم حس نداشت. نیم ساعتی نشسته بودم که یکی از پشت چشمامو گر
رفتم پاتوقمون تو کوهسنگی نشستم. پاهامو انداختم، داشتم فکر میکردم. انقدر خوابیده بودم که انگاری تازه متولد شدم ولی انگاری بدنم حس نداشت. نیم ساعتی نشسته بودم که یکی از پشت چشمامو گرفت . از دستای گوشتیش فهمیدم که کیوانه.
کیوان : بی معرفت تنهایی میای پاتوق . رفتم خونه تون نبودی . خواهرت گفت زدی بیرون. حدس زدم اینجا باشی . اینو داشته باش
معلمه به بچه ها می گه : ده تا سیب داریم . 9 تاشو من می خورم . حالا چند تا سیب داریم. بچه مشهدیه می گه : همو یکی رو هم بردار بخور بدبخت سیب نخورده.
الیاس: جون کیو امروز کمتر جک بگو . خیلی حوصله ندارم. از خونه زدم بیرون تنها باشم.
کیوان : چیزی شده ؟ تو خونه دعوات شده ؟ تا دیشب که با هم بودیم که هیچ مرگیت نبود ، ببخشید چیزیت نبود .
الیاس : خودمم نمی دونم . فقط می دونم حوصله کسی رو ندارم .
کیوان : بی معرفت. تا دیروز که محرم اسرار بودیم و تا فیها خالدون هم رو می دونستیم. چی شده امروز حوصله منو هم نداری؟ بگو . به کسی نمی گم.
الیاس: باور کن نمی دونم. خودمم نمی دونم چی شده .
کیوان : مگه میشه خودتم ندونی چی شده. بگو خودتو لوس نکن.از کی اینطوری شدی؟
الیاس: از دیروز توی رودمعجن که همگی رفتید آبشار و من پیش وسایل موندم . یه چیزی می گم جون من به کسی نگو .
کیوان : بگو دیگه از فضولی دارم به هم می پیچم. من کی تا حالا حرفامونو به کسی گفتم .
الیاس : دیروز بعد از رفتن شما به آبشار .........(الیاس ماوقع را شرح می دهد)
کیوان : هی میگی هیچ چی نشده پس این چیه ؟ خوب زودتر می گفتی الی جون . عشق چه بلایی که سر افراد نمی یاره . من خودم تا الان دویست بار عاشق شدم. الان بین صدو نود و نهمی و دویستمی موندم که کدوم رو انتخاب کنم.
الیاس : کیو امروز اصلا حوصله شوخی ندارم. واسه همین بهت نمیگفتم دیگه . عشق کدومه ؟ من گفتم فقط رفتم و بهش کمک کردم. نه دیگه من اونو می بینم و نه اون منو . نه من اونو می شناسم نه اون منو.
کیو : خوب همینه دیگه . پس فکر کردی این همه آدم عاشق می شن چی شکلی عاشق می شن . مثلا میرن بعد از 3 سال شناخت طرف و خصوصیات خوب و بدش بعدا می گن عاشق شدم. همشون همینجوری ان. این یکی از این طرف خیابون می ره اون یکی از اون طرف ، یه دفعه به هم نگاه می کنن و یه دفعه بووووووم هر دوشون می گن عاشق شدیم. همین .
الیاس : باز که زدی تو خط شوخی. یه لطفی کن . خواهش می کنم بزار یه امروز رو من تنها باشم.
کیوان : آقا من تسلیم . جدی جدی ام . خوب بگو تو چه فکری هستی ؟ چه چیز دیروز تو رو برده به فکر ؟
الیاس : اینو هم نمی دونم. فقط اون روز که شما نیومده بودید یادمه که داشتم فکر می کردم چرا دختره اصلا هیچ حرفی به من نزد ؟ چرا با اون حالتی که افتاده بود تو آب حتی کمک نخواست و وقتی هم رفتم فقط چوبشو بلند کرد تا با استفاده از اون بلندش کنم ؟
کیوان : یه چیزی میگم الی جون نگو باز داری اذیت می کنی. جدی می گم. کسی که از یه نفری خوشش می یاد هر کاری اون می کنه می گه چرا این کارو کرد . اگه اون کارو نکنه میگه چرا این کار رو نکرد . حتما شنیدی داستان لیلی و مجنون رو که همه تو صف بودن و لیلی براشون از توی ظرف شیر می ریخت. نوبت مجنون که رسید و کاسه رو به لیلی داد ، لیلی کاسه رو محکم به زمین زد و شکست. مجنون رفت و به بقیه می گفت :
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
الان تو هم اینجوری شدی . هر کاری کرده میگی چرا اینکارو انجام داد .
الیاس : یه لحظه یاد محمد رضا افتادم. تو هم شعر بلد بودی ما خبر نداشتیم. ..... نمی دونم باید بهش فک کنم یا فراموشش کنم ؟ فک میکنم بهترین کار اینه که تنها باشم.
***
کیوان دفتر خاطرات رو بست. از اون روز یادش اومد . یادش اومد روزی که الیاس این حرفا رو بهش زده بود. یادش اومد که متوجه شده بود که الیاس هوایی شده . یادش اومد که اون موقع خیلی الیاس رو جدی نگرفته بود و به خودش میگفته روزی صد بار از این اتفاقا میفته و کسی دنبالشو نمی گیریه.
پاییز سال 1382 – مشهد – پاتوق ال کیو (الیاس – کیوان )
کیوان : ای بابا . تو الان 2 ماهه که رفتارت عوض شده. دیگه اصلا مث سابق نیستی . دیگه مث سابق نمی خندی . دیگه مث سابق اهل تفریح و خوشی نیستی.دیگه نه درس درست و حسابی می خونی نه دیگه واسه فوتبال میای . همین جمعه پیش بود که بچه ها می گفتن چرا الیاس دیگه فوتبال نمیاد . منم گفتم پاش گرفته نمی تونه بیاد . می خواستم حالتو بگیرم و بگم آقا عاشق شده و بچه ها رو بندازم به جونت . می خواستم بگم عاشق کسی شده که فقط 2 دقیقه دیدش . نه میشناسش . نه می دونه الان کجاست . نه می دونه چه کاره است ، خودش ، خونوادش . اونم کی ؟ الیاس و با خونواده ای که داره که روستا رفتن ننگشونه . آخه چه مرگت شده.
الیاس بدون اینکه حرفی بزند به کیوان نگاه می کند و بغض می کند .
کیوان : آخه عزیزم . فدات بشم. قوربون بغضت برم. تو که می دونی همه ناراحتی ام برای خودته. آخه اینکه برات زندگی نمی شه. آخرش که چی ؟ نمیشه به فکر کسی باشی که نه اسمی ازش داری نه رسمیو.......
الیاس : زهره
کیوان به اطراف نگاه میکند کسی را نمی بیند .
کیوان : زهره دیگه کیه ؟ کیس جدیده؟ بازم عاشق شدی ؟ ظاهرا تو روزانه فعالی ؟
الیاس : اسم دختره زهره هست . یادمه اون پیرمرد که همراه دختره بود زهره صداش کرد .
کیوان : جالبه. ظاهرا ما سر کار بودیم. حتما فردا هم فامیلشو به من میگی . پس فردا میگی تو این دو ماه چند بار دیگه هم دیدیش .پسون فرداش می گی رفتیم خواستگاری و اونا جواب دادن . پس پسون فرداش می گی با هم ازدواج کردیم. راستی اسم بچه تون چیه؟
الیاس : نه . فقط اسمشو می دونم.
هر دو برای مدتی سکوت کرده و حرفی نمی زنند.
کیوان : کاش دلم می ذاشت اصلا به حالاتت کار نداشته باشم . تو تا کی می خوای اینطوری باشی؟ نمی شه که تا همیشه همینطوری بمونی . باید یه کاری بکنی. یا بی خیال بشی یا ........
الیاس : یا چی؟ فکری داری؟
کیوان : میگم نظرت چیه یه بار دیگه بریم رودمعجن . بریم اونجا شاید تونستیم یه نشونی چیزی از طرف پیدا کنیم ببینیم طرف کیه و....
الیاس: به چه بهانه ای بریم؟ خودم کلی بهش فکر کردم اما بریم چی بگیم. بگیم با زهره کار داریم.
کیوان : اونش با من . بزار تو اولین فرصت به یه بهونه ای از خونه می زنیم بیرون و میریم. فقط به یه شرط . به شرط اینکه از این حالت در بیای و دیگه دمغ نباشی.
الیاس : نمی دونم چی بگم. خودمم خسته شدم از این حالت . باید یه فکری می کردیم . نظر خوبیه. اما نمیدونم چی میشه.
کیوان : حالا دیگه بهش فک نکن تا من خبرت کنم.
الیاس کمی تغییر حالت داده و گرفتگی همیشگی را ندارد وسعی میکند دل کیوان را بدست آورد.
الیاس: کیو جون چند وقته از جک هات بی خبریم. هر چند بعید می دونم جدید داشته باشی. حداقل از اون تکراری هاش دوسه تا بگو.
کیوان : چه عجب . اولین باره که خودت درخواست دادی ها. فک کنم تو دلت چارشنبه سوری شده. تو هم نقطه ضعف منو میدونی. من میمیرم واسه کسی جک تعریف کنم.
طرف یه نفر رو تو خيابون ديد و پرسيد: شما علي پسر ممدآقا پاسبان نيستي كه توي خواجه ربیع سر كوچه چراغي مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ غضنفر گفت: ببخشيد! عوضي گرفتم.
دوتا پسر حوصلهشو ن سر رفته بود. يكي از اونها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم استخرو اگر سكه روي لبهاش ايستاد ميريم درس ميخونيم!
الیاس: هه هه هه . هه هه هه.
کیوان : مرض. اینا که اینقدرا هم خنده دار نبود.
کیوان که فقط میخواست الیاس رو از اون فضا در بیاره فک نمی کرد که از اون لحظه الیاس هر روز از رودمعجن خبر میگیره که چی شد ؟ فکرات رو کردی ؟ حدود یک هفته بعد بود که با خبرگیری های زیاد الیاس ، بالاخره تصمیم گرفت که واقعا یه سر به رودمعجن برن.
مهر ماه 1382 بود و شعبان 1424 قمری. شب حرکت بود که به الیاس خبر داد .
کیوان: فردا صبح راه میفتیم. جهت احتیاط محمد رضا رو هم میبریم. باید فردا همه چیز رو برای اون هم تعریف کنی. تو ماشین برات توضیح میدم که برنامه مون چیه. راستی میتونی ماشین با خودت بیاری؟
الیاس: حتما . همین امشب می رم از داداشم می گیریم. اتفاقا 2 ماهی هست که ازش نگرفتم و الان راحت ماشینشو بهم می ده.
کیوان : پس تا فردا.
الیاس: خیلی با مرامی کیو . جبران میکنم.
الیاس اون شب با اینکه نمی دونست قراره به چه بهانه ای برن و می خوان چکار کنن خوشحال بود. هر چی بود از این حالت میتونست درش بیاره. اون شب از اون شبایی بود که نمی خواست صبح بشه. روی هم رفته سه چهار ساعت نخوابید.
ادامه دارد..................