رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

ارباب و فرزند رعیت زاده

نجمه عبداللهی

گفت اربابی به فرزند رعیت زاده ای از چه ای فرزند چنین در کودکی پژمرده ای چهره ات غمگین و اندامت ضعیف و لاغر است دولت اقبال خود را از چه از دست داده ای کهنه پیراهن به تن داری و کفشت

گفت اربابی به فرزند رعیت زاده ای

از چه ای فرزند چنین در کودکی پژمرده ای

چهره ات غمگین و اندامت ضعیف و لاغر است

دولت اقبال خود را از چه از دست داده ای

کهنه پیراهن به تن داری و کفشت پاره است

با کدامین آرزو در زندگی دلداده ای

نان خشکی را که قوت لایموت روز توست

گر به مسکینی نگیری، عاقبت درمانده ای

با چنین وضع فلاکت با همه رنج و ستم

شور درس و مدرسه در سر چرا پرورده ای

هیچ میدانی که دانش شان فرزندان ماست

نیست این منصب نصیب هر فقیر و برده ای

لیک میدانی که چوپانی به صحرا شغل توست

نان و مزد آنجا به کف آری که خدمت کرده ای

آرزوی درس خواندن را ز سر برگیر جانم عاقبت

حاصلی نبود از این ره جز تن رنجیده ای

این سخن بشیند و کودک رفت سوی مدرسه

با دلی پردرد و غمگین و رخ افسرده ای

راز دل با کس نگفت و سعی در تحصیل کرد

استقامت پیشه کرد چون عاشق دلداده ای

ماه ها بگذشت و سالی چند بر تحصیل او

تا که شد صاحب کمال و یک طبیب زبده ای

شهرت علم و کلام و خلق و خویش شد بلند

رنجها شد گنج و گنجش طالع فرخنده ای

از قضا ارباب دولتمنند آخر شد فقیر

ماند از آن مال و ثروت خانه فرسوده ای

شد گرفتار و پریشان و مریض و ناتوان

دور از انظار مردم نیمه جان مرده ای

جمله فرزندان او رفتند و گشتند دربدر

هر کدامین از پی یک قرص نان و گرده ای

چون که بشنید این قضایا را طبیب نامدار

رفت سوی یار دیرین با دل غمدیده ای

با تفقد حال وی پرسید و درمانش نمود

گفت ای جان پدر از چه چنین افتاده ای

من همان خدمتگذار و یار دیرین توام

خلق و خویم را تو در سابق بخوبی دیده ای

گفت ارباب ای طبیب جسم و جان و خوی من

تو مرا شرمنده احسان و خویت کرده ای

رنج بی حاصل کشیدم بهر فرزندان خود

خون دل خوردم برای ثروت بیهوده ای

من به گفتارم دلت را سخت رنجاندم ولی

تو به اخلاقت مرا چون بنده خود کرده ای

من شدم مغرور جاه و منصب و مالم ولی

تو به نور علم و حکمت یک حکیم زنده ای

کاش میمردم نمیگشتم چنین خوار و ذلیل

مال دنیا نیست جز یک زحمت بیهوده ای

جمله فرزندان من گشتند فقیر و دربدر

من ندارم جز دل پردرد و اشک دیده ای

ای عزیز دل تشکر میکنم از همت مردانه ات

که این همه لطف و محبت را به من بنموده ای

ای صفا زین قصه پند آموز و درس عبرتی

بذر عمر خود بیفشا بهر یک آینده ای

(برگزیده از کتاب نغمه ها و حماسه های دل- شیخ ابراهیم عبداللهی)