اب در باغ حیتا
محمد نیکوعقیده
صبحی چه دل دانگیز افتاب شده یکدست و ذهن من هنوز در خواب و ندا مید هد جارچی ابادی جوی حیتا هست امروز در نوبت اب و میدانم من باغ چه خشک است و بی تاب نباشد موسم خواب زدم به راه با شوق
صبحی چه دل دانگیز
افتاب شده یکدست
و ذهن من هنوز در خواب
و ندا مید هد جارچی ابادی
جوی حیتا هست امروز در نوبت اب
و میدانم من
باغ چه خشک است و بی تاب
نباشد موسم خواب
زدم به راه با شوق
صدای پای چهارپایم
انعکاسش در سنگچین ها
شده ردیف اوازی کوچه باغ
و رودخانه که میرود تا وعده گاه
چشم مفصل می شود از سرسبزی منظره ها
وهنوز در راهم
در حریم رود
در سکوت
در محضر اب در امتداد سایه ها
ارامشی ریخته در ذهن در جسم
ودر خویشاوندی رود
درختان گردو چه بلند چه پربار
و تاک انگوری که اویخته بر قامت سپیدار
و خورشید
رونقی شده بر سرشاری درخت
و اسمان چه ابی
افتابی ملایم
شاخه ها در نور
ریشه ها سرشار
تن زمین چه خنک
و من غوطه ور در ذهن در فکر
و چه زود
میگذرم از فصل سبز ثانیه ها
و بیلی که گاه گاه
میخورد بر شانه ی شاخه ها
و اینجا هم باغ ما
شاخه ها خم شده از حجم سیبها
و چه خشنود است باغ
که میدهد بمن سلام
میدهد بمن سیب
میشویمش در اب
تا بخورم با تب با تاب
باغ غرق در اب
من غرق در شور
چقدر از غصه ها میشوم دور ......................