رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

ابرهای قرقونجه پیدا.......

محمد نیکوعقیده

سفری تا سر کوه به علی شق چه بالا بلند جای همیشه خلوت من بلندای سر رود و لب بیشه پیدا ابادی ام همیشه چه دلنواز دشت و دمن همه لحظه های من رود در زیر پایم دشت چنار در بالا دست و منظره

سفری تا سر کوه

به علی شق چه بالا بلند

جای همیشه خلوت من

بلندای سر رود و لب بیشه

پیدا ابادی ام همیشه

چه دلنواز دشت و دمن

همه لحظه های من

رود در زیر پایم

دشت چنار در بالا دست

و منظره پی زرد

غریب و پر درد

باغها همه در فرو دست

چه جلوه ها

در دل من نشست

پاییز است و هوا پس

ابرهای قرقونجه

پیدا از سر خش

مه ریخته در کشاله ی باغ کاظم

در تن کوه سرخی

باران گرفته

در کشتزار دربی

و نم نم باران

در صخره ها خشک وتر

حالا بارش باران شر و شر

من در پناه صخره و سنگ

تا باران بیاید بند

میگذرند لحظه ها درین هیاهو

حالا افتاب

زده از روبرو

تابیده بر سنگ ریزه وسنگ

دشتهای شسته خیس و خوشرنگ

زیر طاق رنگین کمان

دلا قدر خوش ثانیه ها بدان.....