بازگشت اسرا (1)
مریم علی پور
سلام به همه بر و بچه هاي حيتا . در استانه مرداد سالروز بازگشت غرورآفرين آزادگان عزيز به ميهن هستيم . از همين رو بنده مناسب ديدم تا خاطره اي را كه از آن زمان در ذهن دارم براي شما هم
سلام به همه بر و بچه هاي حيتا .
در استانه مرداد سالروز بازگشت غرورآفرين آزادگان عزيز به ميهن هستيم . از همين رو بنده مناسب ديدم تا خاطره اي را كه از آن زمان در ذهن دارم براي شما هم بازگو نمايم . اميد كه مورد قبول افتد.
خاطره مربوط ميشه به بازگشت اولين اسراي رودمعجن
اواخر مرداد سال 1368 بود. در ده همهمه هايي پيچيده بود كه خبر از بازگشت اسرا مي داد . مردم از گوشه و كنار اين خبر را شنيده بودند و در اين بين حرف از اسراي رودمعجن هم بود.
مي گفتند چند نفر از رودمعجن هم در بين اسرا هستند. اما صحت و سقم اين خبر را هيچكس نمي دانست. هر روز اين همهمه ها بيشتر و داغتر ميشد . نقل همه مجالس و محافل و بْتَوْ نشينيها همين خبر بود :
- يا رُبْ راسْتَ يا نِ ؟ - اَگْ راسْتَ چَن نْفَرَن ؟ كيايَن ؟ :كَي مييَيَن ؟
همه سؤال مي كردند و هيچكس جواب را نمي دانست . هيچ منبع اطلاعاتي موثق هم در ده نبود كه بتوان خبر درستي كسب كرد. يك تلفن بود كه بود و نبودش فرقي نداشت. يك خط تلفن براي كل ده (يك مويز و چهل قلندر) كه ارتباط با آن كار حضرت فيل بود. از راديو هم چيزي دستگيري نشده بود. مانده بود تلويزيون. اين جعبه جادويي هم كه تازه در ده باب شده بود و هر كسي نداشت. شايد تعداد آن از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمي كرد. اونهايي هم كه داشتند ، يك تلويزيون سياه سفيد 14 اينچ درب و داغون كه يا خودش خراب بود و يا به دليل نبود تجهيزاتي مثل آنتن و دكل و... هيچي بجز برفك نشان نمي داد. در محله ما كلاً 3 تا تلويزيون بود كه 2 تاي آن طبق معمول خراب بود و روي تاقچه خاك مي خورد. فقط مانده بود تلويزيون حج عباس .
يكي دو روز بيشتر به بازگشت اسرا نمونده بود . مردم در تب و تاب بودند تا هرطور شده بفهمند از ده ما چه كساني هستند. بعداظهر يكي از همين روزها توي كوچه بازي مي كرديم كه متوجه شديم اهل محل امشب ميخواهند بروند خونه حج عباس اخبار ببينند. ما بچه ها هم خوشحال از اين قضيه غرق در افكار كودكي و بدور از دغدغه هاي بزرگسالي ، تصميم گرفتيم كه برويم . آخه تلويزيون ديدن براي خودش اُبهّت و افتخاري داشت كه نصيب هر كس نمي شد. اون زمان نه تنها عده خاصي فقط تلويزيون داشتند بلكه همون عده هم زمان خاصي براي تماشاي آن داشتند. يادمه يكي از همين خانواده هايي كه تلويزيون داشت آنرا گذاشته بود توي كمد(دولاب) و در كمد را قفل مي كرد و فقط در يك تايم خاص در را باز مي كرد و به بچه هايي كه از كل محله از ساعتها قبل به خانه آنها مي آمدند و دست به سينه و خيره به كمد مي نشستند تا آقا بيايد و درب را باز كند اجازه مي داد كه تلويزيون نگاه كنند.
خلاصه قرار گذاشتيم كه برويم خانه حج عباس. اصلا برايمان مهم نبود كه ديگران براي چي ميخواهن برون . مهم نبود كه اصلا برنامه دارد يا نه. برنامه به درد ما مي خورد يا نه. فقط دوست داشتيم تلويزيون ببينيم . آخه ديدن اون همه آدم و خونه و ماشين و كلي چيزهاي ديگه كه در عمرمان نديده بوديم آنهم در يك جعبه كوچيك بسيارعجيب و درعين حال لذت بخش بود.
شب شد. طبق قرار لباس پوشيدم و روانه شدم
من: نَنَه مو مَيُم بِرُم ب خَنَي حجعباس
مادر: بَچيكْرْ مَيي بري. حالا خا شَو رُفْتَه
من: مََََيِم برم خدِي بچا تلوِزون نگا كنم. مَيَن اسيرا ر نشون دَن.
مادر: خاب بِرَو اما زود بياين كي خنه حجعباس زود نو مخورن و دْخو مرَن .
بدو رفتم و دوستم را صدا زدم
من: هووو...م... زود باش بِرِم
م: يك كَمه بِستا الان ميُم
من: زود باش الان شروع مْرَه
............ م: امَيُم بِرِم
دوتايي بدو بدو رفتيم به سمت خانه حج عباس . هوا تاريك بود هيچي ديده نمي شد. در خانه حج عباس طبق معمول باز بود . فقط آخر شب بسته مي شد البته درب همه خانه ها هميشه باز بود به اين دليل كه هم امنيت زياد بود و كسي از باز بودن درخانه اش ترسي نداشت و هم به اين دليل كه اگه بسته بود و كسي در مي زد، آنهمه پله را پايين آمدن و حياط طولاني را رفتن تا درب را باز كردن كار سختي بود . آرام آرام از دالان تنگ و تاريك عبور كرديم و پله ها را بالا رفتيم تا رسيديم به در حال . پشت در حال خانه حج عباس پر كفش بود . تا چند متر فقط كفش بود . انگار مجلس روضه بود . همه اينها كساني بودند كه براي ديدن تلويزيون آمده بودند. كفشهايمان را درآوريم ولي نمي دانستيم كجا بذاريم ميترسيديم در ميان انبوه كفشها گم شود يا كسي اشتباهي به پا كند و برود كه در اينصورت جواب مادر را چي ميداديم.به دوستم گفتم :
من: كُوشاتْر د جاي خوبه گْذَر كي گوم نِرَه
م: جاي نِيَه دكوجه گْذْروم
من : بُده تا د پوشتي نردا گذروم
كفشها را جاي مطمئني گذاشتيم و وارد حال شديم . زن حج عباس توي حال با سيني چاي به سمت آشپزخانه مي رفت . تا چشممان به ايشان افتاد گفتيم :
سلام . چيگر مْنِن
زن حجعباس: اينه بِكار . دْرمعنا مُيم لُقمَي نويه باخرم . شما هُم اَمييَيِن
: بله ما هم امييم تلوزون نگا كنم
زن حجعباس : خاب پس برن د كْلّي بالاي خنه بنشينن . بچاي خوبه بشن فضولي نكنن
ادامه دارد.........