بازگشت اسرا (قسمت سوم)
مریم علی پور
آنچه گذشت: عده زيادي از اهل محل كه بيشتر زن و بچه بودند براي تماشاي تلويزيون كه قرار بود اسراي بازگشته به وطن را نشان بدهد ، در خانه حجعباس جمع شده بودند. خانه بسيار شلوغ بود و ديگ
آنچه گذشت:
عده زيادي از اهل محل كه بيشتر زن و بچه بودند براي تماشاي تلويزيون كه قرار بود اسراي بازگشته به وطن را نشان بدهد ، در خانه حجعباس جمع شده بودند. خانه بسيار شلوغ بود و ديگر جايي براي نشستن نبود. تلويزيون هنوزدرست نشده بود و تلاشهاي دختر و پسر خانواده هم براي تعمير آن حاصلي نداشت . در همين بين حجعباس پدر خانواده كه گوشه اتاق كنار سماور نشسته بود و گويا از اين وضعيت بسيار به تنگ آمده بود(اين از چايي هايي كه پشت سرهم ميريخت و ميخورد مشخص بود) خطاب به زنش حجي فاطمه فرياد زد:
- چو پس اينا نِمييّن 1
و حجي فاطمه در حاليكه يك ديگ زودپز بزرگ در دست داشت و صداي صوت آن خانه را از جا كنده بود، از آشپزخانه وارد اتاق شد و گفت:
- اَمَيَن . د دَم دَرَن . تا مَهْلَه برِشِه چاي بِرِز تا سرد روَه 2
همه نگاهها به سمت حجي فاطمه رفت و براي چند لحظه سكوت حكمفرما شد. اين سخن حجي فاطمه و اين ديگ زودپز بزرگ خبر از يك ميهماني مي داد . خداي من ميهماني ؟ آنهم در اين وضعيت با اين شرايط ؟ اصلا چند نفرن ؟چگونه ميخواهن بياين؟ كجا ميخواهن بشينن؟
و حالا ادامه داستان:
حجعباس تمام ليوانهاي سيني را براي مهمانها لب به لب پر از چاي كرده بود تا به محض وارد شدن اونها رو نوش جان كنند. انگار حجعباس خيلي گرسنه بود و ميخواست هرچه زودتر شام بخورد. مهمانها به پشت درب خانه نشيمن رسيدند. درب تا نيمه باز شد چون بيشتر از آن نميشد باز شود ، پشت آن آدم نشسته بود. مهمانها يكي يكي و با زحمت وارد اتاق شدند. دختر بزرگ حجعباس، شوهرش، 2تا بچه هايشان،خواهرحجي فاطمه، شوهرش و 4 تا بچه هايش . روي هم 10 نفري مي شدند.
زهرا خواهر حجي فاطمه به محض ورود نگاهي به دوروبر انداخت و روبه خواهرش گفت: خواهر چو ايقْذر اَدم دْخَنَتِيَن ؟ مگر چي خْبَره ؟ 3
- حجي فاطمه: ورمْگَن ايمْشَو مَيَن اسيراي ده ر نشون دَن . اي بنداي خدا هُم امييَن تلوِزون نگا كنن. 4
- زهرا : خاب خواهر جان چي واجيب بو ورمگوفتي تا نِيّم . حالا مَيِم دكوجه بنشينم؟ 5
از طرفي حق با زهرا بود. در اين وضعيت خواهرش نبايد مهمان دعوت مي كرد. اما از طرف ديگر هم حجي فاطمه حق داشت. او از كجا ميدانست كه قرار است مردم به خانه آنها بيايند و حالا هم كه آمده بودند نمي توانست بگويد برويد كه مهمان داريم . البته الان كه بزرگ شده ام و به اين قضيه فكرمي كنم ميبينم كه تقصير ما بوده ، كار ما خيلي زشت بوده ، ما نبايد اونجا مي مونديم. بايد به محض اينكه فهميديم مهمان دارن بلند مي شديم و مي رفتيم . بزرگترها اينرا فهميدن و رفتند. اما ما بچه بوديم و اين چيزها را نمي فهميديم . بي خيال همه چيز را ميذاريم به پاي بچگي.
خلاصه حجي فاطمه لبخندي زد و درجواب خواهرش گفت:
- غُصَش نِيه خواهرجان . خوردي تر منشينِم تا جا روِم . اي بنداي خدا هُم گناه درَن 6
سپس رو به جمعيت كرد و گفت : بچا جان خوب اَبالا خِزِن . خوردي تر بنشينن تا اينا هُم جا روَن بنشينن. 7
معصومه پيرزن همسايه رو به حجي فاطمه كرد و گفت: خدا مور مَرْگِه دَه . شما خا مهمو ديشْتيِن . چو ورنِگوفتِن . خاب دگور ما تلوزون نگا كنم . گوي نگا نِكنِم. زْنا ، بْچا وَخِزن . وَخِزن تا برم . وَخِزن اي بنداي خدا مَيَن نو باخرَن حَليشِه روَه. 8
معصومه خودش بلند شد. او بزرگ زنهاي محله بود و نقش يك فرمانده را داشت . بايد به حرفش گوش ميدادي و اگرنه يك دل سير فحش و قُلُمبِه (كنايه و متلك) بارت مي كرد و مفتضح ميشدي . به دنبال او زنهاي ديگه هم بلند شدند و قصد رفتن كردند. ولي ما بچه ها خيلي سختمون بود. اصلا دوست نداشتيم برويم . ميخواستيم هر طور شده تلويزون ببينيم. اما از طرفي در مقابل معصومه هم توان مقاومت نداشتيم. خيلي دلمان ميخواست كه حجي فاطمه يا حجعباس بگويند اشكال ندارد بمونيد. (و البته خواهيد ديد كه خداوند چقدر زود آرزوي بچه ها را براورده ميكند).
حجي فاطمه وقتي كه ديد قضيه جدي است و ملت قصد رفتن دارند، با صداي بلند گفت : نِه نِمَيه بِرِن . اگْر يك كَمِه اَپَي خِزِن ، جَعْم و جورتر بشينن جا مرِم . 9
معصومه گفت: خاب د كُوجه مَيِن جا روِن. نه مو كي مَيُم بِرُم . خُووم مييَه . حجي محمد هُم معطَله . ورگوفته زود بيايي تا نو باخرِم . تا حمالا كي تلوزون هچه نشو نديه . چي معلوم تيار روه . 10
معصومه خداحافظي كرد و رفت . زنهاي ديگر هم هر كدام به بهانه شام اما در واقع براي حفظ آبرو پشت سر معصومعه رفتند. مانديم ما بچه ها كه البته تعدادمون هم كم نبود. اتاق كمي خلوت شد. همه با هم حركتي كرديم و در گوشه اتاق جمع شديم و منتظر تا تلويزيون درست شود.
جا براي مهمانها باز شد و آنها هم بلاخره نشستند . دختر حجعباس بلافاصله چايي هايي را كه پدر ريخته بود و سرد هم شده بود گذاشت جلو مهمانها . همه چايشان را خوردند و سردي آنرا هم به رويشان نياوردند. دوباره ليوانها جمع شد و دور دوم چايي توسط حجعباس ريخته شد. دور سوم و چهارم هم همينطور پشت سر هم ريخته و خورده شد. بزرگترها بيشتر معمولا 3 تا 4 تا و كوچكترها كمتر 2 تا 3 تا چاي نوش جان كردند. دختر حجعباس فوراً به تكاپو افتاد، ليوانها را جمع كرد و برد آشپزخانه و سفره و ظرف و ظروف را آورد . بلافاصله سفره پهن شد و همگي دور سفره نشستند. حجي فاطمه سر ديگ را باز كرد ، چربي آنرا كوبيدو دوباره داخل ديگ ريخت . سپس رو به پسرش اصغر كرد و گفت :
- نه نه جان ! نوناي خوشكر فرَموش كيردم . برو از او خَنَه بيار. 11
اصغر كه تازه از پشت بام برگشته بود و خسته و كوفته از اينكه زحمات و جيغ و دادهايش براي درست شدن تلويزيون هيچ نتيجه اي را در بر نداشته بود، با عصبانيت تمام گفت :
- از مو مظلومتره پيدا نِمْني. هر وقت كار دري نه نه جان نه نه جان مني . مو نمرم دُخترا برن. 12
و باز هم مثل هميشه تاريخ اين دخترها بودند كه بايد بار سنگين كارهاي خانه را به دوش مي كشيدند.
نان خشكها آورده شد. حجي فاطمه آبگوشت را داخل كاسه ها ريخت و يكي يكي به مهمانها داد. به احترام سفره همه ساكت شدند. تنها صداي خرچ خرچ ريز كردن نانها فضاي خانه را پر كرده بود و نيز صداي غور غور معده اي ما بچه ها كه چقدر دلمان آبگوشت ميخواست . حجي فاطمه چند بار تعارف كرد كه برويم شام بخوريم اما شرم و حيا اينبار اجازه نداد كه بيش از اين بچه هاي پررويي باشيم . بنابراين در جواب گفتيم : ما سِرِم . نو نِمَيِم . 13
مهمانها مشغول خوردن غذا شدند و ما هم خيره در تلويزيون تا شايد معجزه اي شود و اين خطوط سياه جاي خود را به تصاوير دل انگيز دهد. در همين بين حسن آقا داماد خانواده كه نظاره گر چشمهاي منتظر و گردنهاي كج شده ما شده بود و بنظرم دلش به رحم آمده بود، همينكه غذايش تموم شد از سر دلسوزي بلند شد و به طرف تلويزيون رفت . كمي به دوروبر آن نگاهي كرد ، با پيچ و كليدهاي آن ور رفت و سپس چند مشت محكم بر بالاي تلويزيون وارد آورد . ضربه هايي كه صداي صاحبخانه را درآورد و حجعباس داد زد :
- هوو عمو چيگر مني . تلوزونر بشكستي 14
با اين حركت حسن آقا آن معجزه به وقوع پيوست و به يكباره تصوير بر صفحه تلويزيون ظاهر شد. همه غرق در هيجان شديم و فرياد زديم :
- اُخ جان تيار رفت 15
ادامه دارد........
1- پس چرا اينها نميان
2- آمدن . دمِ درن . تا موقع براشون چايي بريز تا سرد بشه
3- خواهر چرا اينقدر آدم توي خونتون هستند . مگه چه خبره
4- ميگن امشب ميخوان اسيراي روستا رو نشون بدن . اين بنده هاي خداهم اومدن تلويزيون نگا كنن
5- خب خواهر جان چه واجب بود ؟ ميگفتي نياييم . حالا ميخوايم كجا بشينيم ؟
6- غصه اي نيست خواهر جان . يك كم كوچيكتر ميشينيم . اين بنده هاي خدا هم گناه دارن.
7- بچه ها جون . خوب به سمت بالا برين . كوچيكتر بشينيد تا اينها هم جا بشن.
8- خدا منو مرگ بده . شما كه مهمون داشتين . چرا نگفتين. خب به قبر كه ما تلويزيون نگاه كنيم . چي ميشه نگا نكنيم . زنها ، بچه ها ، بلند شدين تا بريم . اين بنده هاي خدا ميخوان غذا بخورن . حاليشون بشه .
9- نه نميخواد برين . اگه يك كمه به عقب برويد و كوچيكتر بشينين جا ميشيم .
10- خب كجا ميخواين جا بشين . نه من كه ميرم خوابم مياد . حاجي محمد معطله . گفته زود بياي تا شام بخوريم . تا الان كه تلويزيون هيچي نشون نداده . چه معلوم كه درست بشه.
11- مادر جون ! نانهاي خشك را فراموش كردم . برو از اون خونه بيار.
12- از من مظلوم تر پيدا نميكني. هر وقت كار داري ميگي مادر جان . من نميرم.
13- ما سير هستيم . غذا نميخواهيم.
14- هوو عمو جان چكار ميكني . تلويزيون رو شكستي
15- آخ جون درست شد.