هم اتاقی با عقل سرخ (1)
محمود فتوحی
شش سالي با او هم اتاق بودم. لحظه لحظهاش اتفاقهاي بزرگي بود که از يک روستازادۀ نوجوان دبيرستاني سر ميزد. یک روز ظهر از مدرسه آمدم، خانهمان خیلی از مدرسه دور بود. دبیرستان غفاری د
شش سالي با او هم اتاق بودم. لحظه لحظهاش اتفاقهاي بزرگي بود که از يک روستازادۀ نوجوان دبيرستاني سر ميزد. یک روز ظهر از مدرسه آمدم، خانهمان خیلی از مدرسه دور بود. دبیرستان غفاری در خیابان منصوریه بود در شمال غرب شهر و خانه در خیابان بُرزار در جنوب شرق. خسته و گرسنه رسیدم. بوي آّب گوشت توي راهرو پيچيده بود. دم در اتاق یک عالمه گیوۀ کهنه و و گالش پاره و دمپایی پلاستيکي ریخته بود روی هم.
آخر هفته رفته بود به رودمعجن. امروز شنبه هفت هشت تا پير مرد و پير زن کج و کوله و عليل را بر داشته بود آورده بود شهر. میخواست در كميتة امداد ثبت نامشان کند و مثلاً بیمه شوند. صبح اول وقت برده بودشان عکس فوری بگیرند. در اتاق را باز کردم. داشتند عکس ها را تماشا ميکردند. از خنده ريسه بودند. بعضيشان براي اولين بار در عمرشان عکس گرفته بودند. برخي هم براي اولين بار به شهر آمده بودند. شناسنامه نداشتند. ستشهاد محلي درست کرده بود تا برايشان شناسنامه بگيرد. دو روز دنبال کار آنها بود و نرفت مدرسه. شب ده نفره توي اتاق 12 متري میخوابيديم. يکي از پير زنها یک سره میگفت: «اي دو روز از عومرم حَساب نرفت. خدا سر عومرت کنه».
همچنین ادامه مطلب را در قسمت های زیر دنبال نمایید
هم اتاقی با عقل سرخ (۲)
هم اتاقی با عقل سرخ (۳)
هم اتاقی با عقل سرخ (۴)