رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

داستان مینی بوس(8)

علی نجفی

سکانس چهاردهم(داخلی-میون ماشین-پی باغ-صوحب) مینی بوس غلغله است.انگار روز محشر شده و حضرت اسرافیل در شیپور مبارک دمیده و اموات از قبر برخواسته اند و روانه شده اند به سمت محل حساب و

سکانس چهاردهم(داخلی-میون ماشین-پی باغ-صوحب)

مینی بوس غلغله است.انگار روز محشر شده و حضرت اسرافیل در شیپور مبارک دمیده و اموات از قبر برخواسته اند و روانه شده اند به سمت محل حساب و کتاب.انگار مینی بوس توی خط برزخ-بهشت کار میکند ومسافرهایش را مستقیم به بهشت میبرد که همه سعی دارند خودشان را به هر ضرب و زوری هست بتپانند توی ماشین.انگار هرکس از ماشین جا بماند اصحاب النار هم فیها خالدون است.داخل مینی بوس«دکوفته ی»آدم است. حتی برای یک نفر دیگر هم عمرا جا باشد.هنوز کلی آدم پای ماشین مانده اند و تا خودشان را یک جوری توی ماشین جا نکنند بعید است کوتاه بیایند.سروصدا اوج گرفته.هرکسی چیزی میگوید:

.هرکسی چیزی میگوید:

یک نفر از دم در ماشین ملتمسانه داد میزند:

-وای کُ یک جُنبوی خورن تا دوسه نفر دگه هم جا رون.وای یک کمه بِرِن ب پشوتر

صدایی از عقب ماشین در جوابش میگوید:

-عمو ب کدو پِشوتر روِم؟.ما دهَم پِشوی پِشوشِم.مو همالگی بینیم د شیشه ی دونبال ماشین خچار مُخوره

یک نفر دیگر:

-مو همالگی د هَم رو دونبش سوارُم.یک نفر دگه از جلو سوار روَ مو از پشت مُفتُم د ته

توی این هیر و ویری دوسه نفر به شوخی مرد پوزخندی میزنند.

یک زن بچه به بغل روی صندلی نشسته. بچه ا ش را که از شلوغی داخل مینی بوس ترس برش داشته و جیغ میکشد تند تند تکان میدهد و میگوید:

-وووو خدا ایمشا الله ورتختَی موردشوی اُفته.خدا ایمشا الله روزمعجن ور ای رو گردَ خدَی ای کلک شو بَزیاش. بخدا خورجیرُم کی علف دمنَن ایجوری دنِمکوَن.ووووو.یارُب عنه دهای دگه هم بزی ننگیَت مِبو؟

یک زن میانسال از صندلی روبرویش جواب میدهد:

-دکُجه دهای دگه ایجوریَن؟همی حصار کی ما همَشِر ضید اینقلابُ کافر مدَنِم سه چهارت ماشین درَه.بچی پاکیزگی و مقبولی مرَن ب شَهر و میَیَن.وامنه ای روزمعجن کی از هموسالا همَی چیزاش ب ننگییَتَ.

دوباره یک نفر از دم در مینی بوس سرک میکشد و داد میزند:

-وای تور بخدا اگه جا هس یک پوره ی تیکویه خورِن تا دوسه نفر دگه هم سوار روَن.

«حجعلی»که آدم سن و سال داریست و آخرهای مینی بوس سرپا ایستاده و حسابی هم کلافه و «ورخوی» است میگوید:

-یره شماها پاک دِوَنه رُفتَیِن؟ما دمون ماشین از بس دتُلِم العانه کی سوار هم رِوِِم واز ورمگِن تیکوی خورِم؟ور کُجه تیکویه خورِم خاب؟.اِهه.خاب خوبه عمو.

آنهایی که پای ماشین هستند به هر زوری هست میخواهند سوار شوند و آنهایی هم که سوار هستند دارند خفه میشوند وکلافه اند.بهرحال یک ده است و یک ماشین.هرکس نتواند خودش را داخل ماشین جا کند از شهر جامانده است.توی این بلبشو، ناگهان زمزمه ای توی ماشین می افتد.اول زمزمه است،کم کم قوت میگیرد و میشود حرف و تا چشم به هم بزنی شده است یک راه حل قطعی برای خاتمه ی بحران.

«بچا بِرَن ب بالای بار بند»،این زمزمه ایست که در نهایت میشود راه حل بحران.مهم نیست که اینکار چقدر خطرناک است و اگر کسی از بالای باربند بیفتد چه کسی جوابگو خواهد بود،مهم نیست که توی این صبحی هوا با اینکه بهارست چقدر سرد است وبالای باربند آدم یخ میکند،مهم نیست که وقتی به شهر میرسی کسانی که بالای باربند بوده اند انگار با بیل خاک ریخته اند روی سرشان.اصلا هیچ چیزی مهم نیست تنها امر مهم در آن سر صبحی این است که همه ی کسانی که پای ماشین هستند باید با همین ماشین به شهر بروند حالا به هر شکلی که هست.

زمزمه ی «بچا برَن بالای باربند»که میشود راه حل قطعی بحران، کسانی که واجد شرایط هستند و مشمول کلمه ی«بچا» میشوند بی هیچ اعتراضی شروع میکنند به بالا رفتن از دیواره ی ماشین و روی سقف جاگیر میشوند.خوشبختانه در اینجا من و امثال من مشمول کلمه ی«بچا» نمیشویم.طی یک قرار نانوشته در این موقعیت «بچا» به نوجوانان و جوانان بالای 15-16 سال گفته میشود که «زُر قوَیه» کافی برای نگه داشتن خودشان آن بالا را داشته باشند.اینطور میشود که بالای باربند و در مجاورت «کیسه ها»و «پلونگها»،«بچا» هم جا خوش میکنند.«بچا» که میروند بالای باربند بحران تا اندازه­ای فروکش میکند.توی ماشین کمی جا باز میشود.آنهایی که پای ماشین هستند خودشان را میتپانند توی ماشین.یکی دو نفر در را از بیرون به زور میبندند.به معنای مطلق کلمه همه«دتُل» هستیم.مینی بوس بهترین مصداق برای جمله ی «بیشترین

استفاده از کمترین جا»است.از کوچکترین مکان ممکن توی مینی بوس بیشترین استفاده شده است.هر گوشه ای یا آدم تپیده یا وسیله.حتی یک کف دست فضای بیخود و بلااستفاده توی مینی بوس گیر نمی آید.فقط اینقدر فضا بازگذاشته شده تا مولکولهای اکسیژن بدون دردسر بتوانند تردد کنند واین هم به خاطر انگیزه ی حب نفس است والا اگر برای زنده ماندن نیازی به اکسیژن نبود قطعا همان فضا هم اشغال میشد با «بانکه »ای،«پلونگی»یا آدمی.

سکانس پانزدهم(داخلی-میون ماشین-پی باغ-صوحب)

رشیدی سوار میشود.فشاری به پدال گاز میدهد.دنده ی کج و کوله ی مینی بوس را با فشار جا میزند.دنده یک است. ماشین تکانی میخورد و راه می افتد.پیرمردی که یک شال سفید را به صورت عمامه دور سرش پیچیده و صندلی جلو ماشین کنار دست رشیدی نشسته با صدای بلند میخواند:

-بارها گفت محمد که علی جان من است –هم به جان علی و نام محمد صلوات

صدای صلوات میپیچد توی مینی بوس.پیرمرد دوباره میخواند.انگار از همان اول که سوار شده داشته خودش را برای این موقعیت آماده میکرده.وقت خواندن نیمه چهچه ای هم میزند:

-بریده باد زبانی که نگوید این کلمات-به میم نام اول محمد صلوات.

فضا را صلوات پر میکند.پیرمرد برای بار سوم صلوات جلی تری طلب میکند برای سلامتی آقای راننده و خود مسافرین به همراه حمد وسوره ای برای شادی اموات.صلوات سوم که جلی تر ختم میشود مینی بوس دارد خودش را به زحمت از سربالائیه بعد از «کال خمزا» بالا میکشد.بعد از سه صلوات داخل مینی بوس کمی سکوت حکمفرما میشود.مینی بوس بلاخره راه افتاده است......

ادامه دارد.......