داستان مینی بوس(7)
علی نجفی
سکانس سیزدهم(صوحب-میون ماشین) آفتاب تا بالا سر مدرسه خودش را پهن کرده.بچه های مدرسه یا صف صبحگاهیشان تمام شده و ریخته اند توی کلاسها و منتظر معلمها کلاس را گذاشته اند روی سرشان و ی
سکانس سیزدهم(صوحب-میون ماشین)
آفتاب تا بالا سر مدرسه خودش را پهن کرده.بچه های مدرسه یا صف صبحگاهیشان تمام شده و ریخته اند توی
کلاسها و منتظر معلمها کلاس را گذاشته اند روی سرشان و یا هم یکی از بچه ها که دعای سر صبح را میخواند
به«چنان کن سرانجام کار ،تو خشنود باشی و ما رستگار»رسیده و این یعنی مراسم صبحگاه دارد نفسهای آخرش را
میکشد وچیزی به رفتن بچه ها به کلاس نمانده.
.همینجور که توی مینی بوس نشسته ام هنوز میبینم تک و توک بچه های کیف به دوش و لاک به دست که عرق
ریزان و هراسان ومثل گربه ای که سگ دنبالش کرده نفس زنان، سربالائیه«سرخاکا»را میدوند تا خودشان را به
مدرسه برسانند.بعضیشان نفس کم می آورند.سرعتشان را کم میکنند و یا می ایستند تا نفسی تازه کنند. تکیه دادن
دو دست به زانوها،خم شدن نود درجه(اینجور وقتا خم که میشوی انگار نفس راحتتر بالا و پائین میرود،انگار نفس هم
نای بالا آمدن از سربالائیه «نای» را ندارد)،دو سه تا نفس عمیق،پاک کردن عرقهای سر و صورت وگردن.راست کردن
قامت و باز دوباره دویدن و سربالائی و عرقریزان و نفسهای پی درپی.قطعا«حَچ و پوچشه یَکِ رُفتَ».مثل روز روشن
است که زور بیخود میزنند.صف قطعا بسته شده،تازه اگر مراسم صبحگاه تمام نشده باشد تا این موقع .آنها بی
بروبرگرد«لَت»را امروز نوش جان کرده اند،چه بدوند چه ندوند.اینجور دویدنها بیشتر شبیه دست و پا زدنهای دم آخر
گوسفندهایی است که ذبحشان میکنند.بهرحال گوسفند باید تلاشش را بکند و دست و پایش را بزند هرچند مثل روز
برایش روشن است که سرش را میبرند.
توی مینی بوس نشسته ام.غلغله است.مینی بوس هنوز حرکت نکرده.امروز حرکت مینی بوس حسابی دیر
شده.بچه هایی که برای درس به شهر میروند«گورشِ گَوَ».دلشوره گرفته ام از نیامدن مادر.چند نفر به قصد تصاحب
جایم دورخیز کرده اند که در برابرشان تا حالا ایستادگی کرده ام.به روشهای مختلف اعم از تهدید و تطمیع و تخمیر(خر
کردن)برای گرفتن جا متوسل شده اند که ناکامشان گذاشته ام.حتی یکی دو نفر از تاکتیک پیچیده ی«چانه زنی از
بالا و فشار از پائین»هم استفاده کردند که به موقع موفق به کشف و خنثی سازی فتنه شدم.نمیدانم تا کی میتوانم
یکه وتنها در مقابل شان دوام بیاورم.در همین افکارم که یکباره توی آن بلبشو چهره ی مادر در درگاهی درِ مینی بوس
ظاهر میشود. با یک«دستی»قرمز بزرگ روی دوش و یک ساک سیاه هم توی دستش.چشم میگرداند تا در آن شلوغ
پلوغی من را پیدا کند.توی صندلی بلند میشوم وصدا میزنم:
من:ننه هووو واننه.
صدا به صدا نمیرسد.صدایم را نمیشنود.چشم میگرداند.نمیبیندم.به صندلی جلوی میگویم:
من:حجیه کُ مارمُر جیغ کنن ورگویِن بیایه بزی دونبال
زن صندلی جلو رو به مادر: حجیه،وا حجیه.بچَتِ داُ دونبالَ جیغتِ منَ.بِرِن بزونجِ
مادر خودش را با وسایل میکشد داخل مینی بوس.من را میبیند ولی مگر میشود از بین آن همه آدم
و«کُهنه»و«ساک»و«پلونگ»و«چرشَو» و«دستی»و«گونی» و«کیسه» و«دبه» آدم رد بشود وبیاید ته مینی بوس.مادر
با هر زحمتی هست خودش را تا صندلی میرساند.به محض اینکه به صندلی میرسد زن تنومند بلند میشود شروع
میکند به احوالپرسی.
زن تنومند:حال شما خوبَ سلَمتِن حجیه،بچا خوبَن سلَمَتَن.سفرا بِختَر زیارتِ قبول.بچاتِ چنو بیَن خوب بیَن.کی از مشِد
اَمییَیِن؟نِتِ دیَیُم.
قبل از اینکه من کلامی حرف بزنم مادر را میگیرد به حرف.من از صندلی می آیم بیرون تا مادر بنشیند.مادر به زحمت
خودش را توی صندلی جا میکند و توی آن یک وجب جا مینشیند.به محض نشستن،زن تنومند میگوید:
زن تنومند:خدا ایمشا الله ورتختفتَ ای ماشینا.ای حجیه جان، از صوحب سحر خدَی ای پای شَلُم ورخِستَیُم امییَیُم ب
جوی گاراژ کی پوره ی صندلییِ در معنا بگیرُم.صندلی دو نفرَیه بگروفتُم کی اگر ایگ وَختِ قوم و خِشِه اَمه و جایِ
نداش بری اُهُم بشه.
من به زن نگاه میکنم و چشمهایم در آستانه ی بیرون زدن از حدقه است.زن انگار دارد راست ترین واقعه ای که در
تمام عمرش اتفاق افتاده تعریف میکند.با کمال خونسردی اضافه میکند:
زن تنومند:جار کی بگروفتُم بعدش دییُم ای طولفگَک شما اَمه.همه ی جاهار بگروفتَ بییَن.موخا نشمشناختُمش.ازش
پورسییُم تو بچی کیی بگردُم؟وقتی ورگوف بچه ی شمایَ،خدَی خادُم ورگوفتُم از حجی مریَم عنه قومتَره هم خَبو
یارُب؟ خدَش ورگوفتُم بیا ای صندلی هَم بشه بری تو.خاب دگَ چینوِن حجیه؟خوبِن سلَمتِن؟
.برق سه فاز از کله ام میپرد. تقریبا لال شده ام از این همه وقاحت وقالتاقی.زبانم توی دهنم نمیچرخد.مادر مجبور
میشود از زن به خاطر اینکه ما را مرهون الطاف بیکران خودش قرار داده و صندلیش را به ما مرحمت فرموده تشکر
خالصانه و بلند بالایی بکند.نگاهی به چشمان از حدقه در آمده ی من میکند.در نگاهش میتوان خواند که میگوید:
مادر:ایلاهِم روتر نبینُم.از صوحبی سحر کی بیدار رُفتَیی اَمییَیی چی گورتر گو منی؟.عنه تو یَک صندلیِ نمتنیستی
بگیری؟مردومُم بچه درَن مو هم بچه درُم.بچای مردوم سعت 9 مییَیَن و پنشتا پنشتا صندلی میگرَن،تو سعَت پنج
اَمییَی یک صندلیِ بنگروفتَیی؟.......
ادامه دارد......