داستان مینی بوس(6)
علی نجفی
سکانس یازدهم(داخلی-صوحب-میون ماشین) تک و توک بچه های سحر خیز کیف به پشت و "لاک" به دست میروند مدرسه.هنوز تا باز شدن مدرسه 20 دقیقه ای کم و بیش مانده.اکثر بچه هایی که این موقع میرون
سکانس یازدهم(داخلی-صوحب-میون ماشین)
تک و توک بچه های سحر خیز کیف به پشت و "لاک" به دست میروند مدرسه.هنوز تا باز شدن مدرسه 20 دقیقه ای
کم و بیش مانده.اکثر بچه هایی که این موقع میروند مدرسه یا بچه های منظم و سحر خیزی هستند و توی فکر نظم
و درس و مشق ویا زود رفتنشان از ترس"لَتهای"سر صبح بابت دیر رسیدن به سر صف است
بچه ها با هم گپ میزنند.گاهی یکیشان سری به"دکون اقا محندعلی " میزند و وقتی می اید بیرون دستش پر
است.یا "قلمه واستونده" یا "پوفک"یا "دنه ی گول اَفتو گردیش" ویا هم "عَدامس".به ماشین که میرسند گاهی
بعضیشان اشنایی میبینند و سلامی میکنند و علیکی میشنوند و به راهشان ادامه میدهند.اکثر بچه هایی که حالا
میروند مدرسه دختر هستند.پسر ها میگذارند تا"الله" اول گفته شود بعد تازه یادشان می ا فتد که مدرسه هم باید
رفت.
داخل ماشین هستیم.زن تنومند همچنان مشغول افاضات است و ابدا تصمیم ساکت شدن ندارد.انگار پنجاه سال
است کلامی حرف نزده و حالا باید جبران کند.دلم مثل سیر و سرکه میجوشد.ماشین دارد از آدم واسباب پر میشود و
مادر هنوز نیامده.از جایی که من نشسته ام به زحمت در مینی بوس دیده میشود از بس آدمها و وسیله ها روی
هم"تُپَ" شده اند .سرم را از پنجره میدهم بیرون تا ببینم مادر از"دم مزار"می اید یا نه.خبری نیست.
سکانس دوازدهم(خارجی-دم ماشین-صوحب)
یک مرد میانسال با پیراهن بلند خاکستری و شلوار طوسی راه راه که کفشهای "مغازَاییَش" زمانی به رنگ سیاه بوده
ولی الان ترکیبی از یک وجب گرد و خاک و مقداری هم"پیشکیل" گوسفند که به کفشها چسبیده حدس زدن رنگ
کفش را مشکل کرده،گردن یک گوسفند را گرفته و با زور و زحمت و تقلا، کشان کشان به سمت ماشین می
اوردش.گوسفند هم به خاطر جدا شدن از جمع گوسفندها و هم به خاطر ترس از انبوه جمعیتی که دور و بر ماشین
طواف میکند به سختی مقاومت میکند.دستهای جلو را به زمین قفل کرده،گردن را به چپ و راست میچرخاند. سعی
میکند گردنش را از دست مرد رها کند.یک قدم حرکت نمیکند.مرد هم گردن گوسفند را گرفته از روی زمین بلند میکند و
در حالی که پاهای عقب گوسفند روی زمین خط می اندازد،به سمت ماشین میکشدش.چون پوست و پشم گوسفند
با این حرکت مرد کشیده میشود گوسفند از درد صدای "بعی" سر میدهد.مرد عصبانی و کلافه و خسته است.با
دست آزادش میزند توی"پوز"گوسفند و میگوید:
-مرگ.ایلاهم وامنی خدَی او اداهات.دقَبری بابای صحبت
گوسفند چشمان درشتی دارد و صدای کلفت دورگه ای.یک شیشک "کَر سفِد"است.گوسفند چاق و سرحالی
است.با هر مصیبتی هست گوسفند را میرساند دم ماشین.رشیدی ایستاده و نظاره گر این صحنه است.مرد که به
دو قدمی رشیدی میرسد،رشیدی شوخیش گل میکند:
رشیدی:چین عرقِ شور شور مینی حج حسن؟خُب لَکتر کندَ کیردَ
حج حسن سر گوسفند را لای پاهایش قرار میدهد تا در نرود. کمر راست میکند.یک دستمال خاکستریِ رنگ و رو
رفته ی بزرگی که چندان هم نشانی از تمیزی ندارد از جیب شلوار راه راهش در می اورد.دستمال "تَه" شده
نیست،همینجور چپانده توی جیبش.دستمال را تکانی میدهد،کلاه را از سر برمیدارد و کله و سر و گردنش را که در زیر
دانه های عرق برق میزنند خشک میکند.نفسی چاق میکند.میگوید:
حج حسن:امرد گوسبند بزی طرحوکی تا حالا ندیه بیُم.وامندگی اوقذَر گوِ زُر دره
رشیدی میخندد
رشیدی:گوسبند خِلِه هم زُر ندره تو دگه پیر و نَبکار رفتَیی
حج حسن چیزی نمیگوید.هیچ حوصله ی شوخی ندارد.رشیدی هم بی خیال میشود.کنجکاوانه میپرسد:
رشیدی:ب کوجِش مبری حالا؟
حج حسن:ب شهر
رشیدی متعجبانه میپرسد:
رشیدی:ب شهر؟خدی چیشه؟
حج حسن نگاه معنی داری به رشیدی می اندازد و میگوید:
حج حسن:خدی چیشه؟خدی خر،شایدم د پوشتُم کیردُم ببوردُمش.عمو خدی چیشه میُم ببرُمش؟خاب خدی ماشین
تو.چیز دگَیِیُم مگه هست؟
رشیدی با تعجب میگوید:
رشیدی:خدی ماشین؟اُهم ایمرو؟وخ عمو وَخه. بره برَتر د خنه کو فردا وَرش دَر بیارش.ایمرو هَم ادما جا نمرَن د ماشین
واز تو ایرُم مَیی ببری ب شهر؟
حج حسن میگوید:
حج حسن:یره رَمضعلی چیشه ورمگی تو؟فردا ایر ب چی کر برُم؟ای گوسبندر ایمرو بیید ببرُم ب شهر.فردا کی بکار
نِیَه
رشیدی:مگه میی چیگیرش کنی کی لا ولا هم ایمرو بیید ب شهرش بری؟
حج حسن:اخیر ایمشو علیمه مَیَه بچشر حقیقه کنَه.مهموناشر دعوت کیردَ.ای حرومرگ رُفتَر ایمرو بَیید بِبرُم کی
سرش بورَن.
رشیدی کلافه است.از طرفی میبیند حج حسن حق دارد و از طرفی نمیداند توی این بلبشو این گوسفند را کجا جا
بدهد.سری تکان میدهد ،به گوسفند نگاهی میکند واهسته ولی جوری که حج حسن هم بفهمد میگوید:
رشیدی:علی شما هُم همالا مجال حقیقَش کیر؟
سر را میاورد بالا و در حالا که به داخل مینی بوس اشاره میکند میگوید:
رشیدی: بره مون ماشینر نگاه کو.ببی هم خادت متَنی سرپا بستی؟عمو ایمرو خلاییق مرن ب شهر،ماشین جوی
سوزن اندوختن ندره،ای گوسبندر مو دکُجه جا کنُم؟
حج حسن با حالت ادم درمانده ای که هم میداند رشیدی راست میگوید و هم خودش چاره ای ندارد میگوید:
حج حسن:مدنُم عمو مدنُم،امبا علاج ندرُم.تور بخدا رمضوعلی ایر دیَک گوش کنارِ جا کو.خیر از زندگیت ببینی.خدا
امشا الله سلَمتت دیشته بشه.
رشیدی چاره ای ندارد.باید یک جا برای این زبان بسته هم پیدا کند.گردن گوسفند را میگیرد و میکشدش سمت جعبه
ی عقب ماشین.جعبه عقب ماشین هم پر از وسایل است.یکی دو تا کیسه را میگذارد بیرون.کمی وسایل را جابجا
میکند تا جا برای گوسفند باز شود.دو نفری دست و پای گوسفند را میگیرند و میگذارندش توی جعبه عقب.در جعبه
عقب را به زور میبندند.بیچاره گوسفند از محیط تنگ و تاریک انجا دچار وحشت شده وبا آن صدای کلفت دورگه اش
که در مواقع عادی سرشار از غرور و تکبر است به نحو ملتمسانه ای شروع میکند به داد وبیداد کردن و استمداد
طلبیدن.اما کسی محل نمیگذارد.توی ان یک وجب جا چه جوری میخواهد نفس بکشد معلوم نیست.
ادامه دارد.....