داستان مینی بوس 4
علی نجفی
سکانس هشتم(داخلی-میون ماشین-صوحب افتو ور نِ امیه) هنوز افتاب نزده.انگار خورشید بین امدن و نیامدن مردد مانده.استخاره میکند لابد.خورشید خانم دو دل است که بیاید یا نیاید.شاید هم ناز م
سکانس هشتم(داخلی-میون ماشین-صوحب افتو ور نِ امیه)
هنوز افتاب نزده.انگار خورشید بین امدن و نیامدن مردد مانده.استخاره میکند لابد.خورشید خانم دو دل است که بیاید یا
نیاید.شاید هم ناز میکند.ده روشن روشن است.لحظه ای دیگر اولین پرتوهای خورشید که طلائیه دارن سپاه آفتابند
"سر خَش"را رنگ زرد بی حالی میزنند وکم کم خورشید خانم هم سر و کله اش از کوههای سمت"شغال اباد" مثل
امیر لشگر پیدا میشود و با سپاهیانش کل ده را مسخر میکند.
د اوحد جیکید.
مادر هنوز نیامده.چپیده ام روی صندلی کنار پنجره و زن تنومند با ان هیکلش قسمت اعظم دو تا صندلی را از آن خود
کرده وگمانم اگر گاهی"جول و پولی" نکنم من را کلا فراموش کند و مثل پوستر بچسباندم به دیواره ی مینی بوس.زن
تنومند سخت مشغول صحبت کردن با اهالی مینی بوس است.از این زنهایی است که از همه چیز سر در می آورد و
درباره ی هر موضوعی میتواند یک منبر مفصل کارشناسی شده برای آدم برود.به قول زنهای ده"خَلَی زنو"است.زن
تنومند با زن صندلی روبرویی که یک بچه ی کوچک یک یک و نیم ساله بغلش هست صحبت میکند
زن تنومند:بنِش بری ب دکتر ایگ وقته
زن بچه به بغل:چو حجیه؟
زن تنومند:خدایا روی دکترار نبینُم.ا ای دکترای حالا اوقذر گوِ چیزه حلیشه نِمرَ
زن بچه به بغل:نه حجیه، ای دکتُر دانایِیَه.پارسالم کی نو ب دنیا امیه بو همیجوری رَف ببوردُمش ب جوی همی
دکتُر.یک سوزنش زَ و دوتِ شوربتش دا.دو سه رُز تَو کیر بَعشش خُب رَف
زن تنومند:بِبَرش ب جوی زن حجی مراد.دوا علفیت مته ور آنِ خوب مره.
زن تنومند کمی مکث میکند گویا از گفته اش پشیمان شده.بلافاصله اضافه میکند:
زن تنومند: عصلا خادُم ورمگُم چیگر کو.یک کَمه ترنجبین خدی پوره ی سر سیخ تروش و علف مخلصَن بجوشُ د
حلقش رِز ور دو رُز خوب مرَ. ای دکترای ورتختُفتیه معلوم نیه چی نجیستی کثَفتییه د مون ای قرص و شوربتا منن.از
هم وقتی ای قُرص و شوربتا ب دُو اَمیه مردوم پاک دِوَنه رُفتَن.
زن بچه به بغل:حالا کی مرُم ببینم چیگر مرَه
زن تنومند:اِ ما بچامِر ب همی علفای تَی باغا و رو کوها خُب میکردِم.دگَ ای کش فشار نداشتِم.هَمَشِر ورهَم مِزَیم
مِجُشُندِم دحلق بچا مِرِختِم اینه خوب مرفتُن طولفُگُ.حالا چنی آی اسبابا د اَمیه.حَپُ کفسُلُ سوزن.خدایا ور تختفتَ
هَمَش.
زن بچه به بغل میخندد:هُم حجیه بری همو کی خوب مِرَفتَن یک سرَ د سرخاکا دُو دومبلَخ میکردِن د سر قبر بچاتِ
این طعنه آشکارا به زن تنومند بر میخورد.ابرو بالا می اندازد .سر بر میگرداند وزیر لب جوری که فقط خودش بشنود میگوید:
زن تنومند:ایقذر بچتر بِبَر ب دکتُر تا جونی خادت و بچه ات هردوتِ کندَ روَ
زن تنومند تکیه میدهد به صندلی.زنی از لای دو صندلی جلو سرش را میدهد سمت صندلی ما.تا میخواهد حرفش را
بزند چشمش به من می افتد.کمی حرفش رو توی دهن مز مزه میکند.میخواهد منصرف شود از حرف زدن.قد و بالای
من را با چشمهایش دو سه بار خوب ورانداز میکند وقتی مطمئن میشود بچه ام و چشم و گوش بسته با زن تنومند
سر صحبت را باز میکند .آهسته صحبت میکند
زن صندلی جلو:حجیه اُ کاری کی ور گوفتِن کیردم.بنظَرُم جواب دَیَه
زن صندلی جلو آشکارا خوشحال است.برق چشمانش وقت حرف زدن و حتی تن صدایش شادمانیش را فریاد
میزند.زن تنومند نیش خندی به رضایت میزند.گمانم مکالمه ی قبلی بالکل از یادش رفته.سرش را جلو می آورد و او
هم آهسته میگوید:
زن تنومند:چند بار ورگوفتُم ب حرفی مو کو تا زندگیت خُب روَ.حالا ب حرف مو رسیی؟
زن صندلی جلو:دست شما درد نکنه حجیه.کاشکِم زودتر مِ اَمیُم ب جوی شما
زن تنومند:حالا خوبِن خدَی هم؟
زن صندلی جلو:هُم حجیه.چار پنج شَو پِش خدی اُ سلیطه دعوا کیردَ بو.بنظرم بزیَش بو.نیصبی شَو اَمه ب خَنه.د گه
از همونجه ب خنه ی اُ سلیطَ نِرُفتَ
زن تنومند:اونای بدایُم کَی د چایِش رِختی؟
زن صندلی جلو:هفته ی پِش.هموجوری کی شما ورگوفتِن سر صوحب برختُم د چایش.
صدایی از عقب مینی بوس زن تنومند را به خود میخواند.زن مکالمه را نیمه تمام رها میکند .مردی روی صندلی پنج
نفری عقب نشسته. ابروهای کم پشتی دارد و ریش جو گندمیش داد میزند که همین دیروز پیش" زیر الله"اصلاح
شده.کلاهی به رنگ قهوه ای سوخته با لبه ی برگردان سرش گذاشته و کت سورمه ای رنگ و رو رفته ای به تن
دارد.مرد صدای بلندی دارد و با تحکم صحبت میکند.خطابش به زن تنومند است
مرد:یره تو اُ رُز اوِر شو کیرده بیی؟
زن تنومند سعی میکند سرش را برگرداند به سمت عقب ماشین.اما طبق قوانین طبیعت فقط سر جغد است که
میتواند 360 درجه بچرخد.سر انسان نهایتا 90 درجه میچرخد که این مورد هم در زن تنومند خانه پرش به 50 درجه
میرسد.زن که این ار در می یابد به زحمت تمام هیکلش را برمیگرداند سمت عقب.در این نقل و انتقال چیزی نمانده
برخی از اعضای زن تنومند آسیبهای جدی به من وارد کنند که سریع خودم را جمع و جور میکنم.زن برمیگردد، تا مرد
را میبیند بی محابا صحبت میکند
زن تنومند:اُه مرگ.د کوجه اُور شوه کیردیُم؟کَی؟
مرد:پِش پرنَ در بزه ی سنگ اُو
زن تنومند:پِش پرنَ د بزه ی سنگ اُو گور تور گَو میکیردُم.مو خدی همی پایام متنُم بیایم ب بزه ی سنگ اُو که واز اُورُم
شوه کنُم؟
مرد:وخ از اینچُ گوم رَو.تو خدی همو پایات ده ودنیار مچرخی.عنه تور نشناختَیُم؟هم خادی لامذهبت بیی که د زِر زیَه
بیی و اُور شوه کیرده بیی.وقتی اَمیُم ب سر تراز پرتَوتر دییُم که د تَی بَزَ میثلی بوز گرِ مِجَستی.پندری نشناختُمِت؟
بعد مرد رو به مرد کناریش میکند و با صدای بلند جوری که زن هم بشنود میگوید:
مرد:اِمرد ای چین جنوَرِ بیَه واز هوو،وابیلا.
زن بر میگردد و زیر لب چنتا لیچار آبدار حواله ی مرد میکند.البته انقدر اهسته که فقط خودش بشنود و دلش خنک
شود..مثل روز روشن است که کار کار خودش بوده ولی زورش به مرد نمیرسد که جوابش را بدهد.شاید هم چون
گناهکار است ترجیح میدهد زیاد داستان را هم نزند.
ادامه دارد.......