داستان مینی بوس 14(قسمت آخر)
علی نجفی
سکانس آخر(داخلی-مینی بوس) جاده هنوز همان جاده ی قدیم است.هنوز به خاطر بایگ جاده را پر پیچ و خم و گدارو گردنه نکرده اند.«درخت تو»را که رد میکنی میرسی به خورشبر و بعد هم «اَسیا سویگی
سکانس آخر(داخلی-مینی بوس)
جاده هنوز همان جاده ی قدیم است.هنوز به خاطر بایگ جاده را پر پیچ و خم و گدارو گردنه نکرده اند.«درخت تو»را که رد میکنی میرسی به خورشبر و بعد هم «اَسیا سویگی».اَسیا سویگی با آن دو سه تا خانه و عمارت آسیاب نیمه مخروبه اش که می افتند پشت مینی بوس دویست سیصد متر بعد میافتی توی جاده ی تربت –بایگ که نیمچه آسفالتی دارد پر از لک و پیس و کندگی. اماهمان هم در روزگار قحطی آسفالت غنیمتیست.
.ماشین که می افتد توی جاده ی تربت-بایگ انگار نفسش بالا می آید.نرم میرود.از دست اندازهای ناجور کمتر اثری وجود دارد.دنده ی ماشین در مواقعی حتی شماره ی چهار را هم تجربه میکند واین برای ماشینی که از ده تا آنجا در اشرافیترین حالتش با دنده سه می آمده نهایت خوشبختیست.پنجره های ماشین یکی یکی باز میشوند.خبری از گرد وخاک نیست.هوای تازه میدود توی ماشین ومثل جارو بوهای داخل مینی بوس را اول کمی هَم میزند و گوشه ای جمع میکند و بعد خورده خورده از پنجره ها میریزد بیرون.انگار مینی بوس مدرن شده و دستگاه تهویه اش را روشن کرده.فضای داخل کمی برای نفس کشیدن مناسب میشود.نفسهای عمیق اول کمی با ترس از استنشاق بیشتر بوهای نامطبوع و وقتی مطمئن میشود که بو کمتر شده از سر جرات یکی پشت دیگری کشیده میشود.با دویدن هوای تازه به داخل سگرمه های مسافران کمی باز میشود.صدای شوخی و خنده از گوشه و کنار شنیده میشود.انگار خون تازه ای در رگهای مسافران دویده است.از پیچ «پَندر»که رد میشویم و می افتیم توی همواری جاده کم کم وقت کرایه جمع کردن است.تا «شهر» یک یاحسین دیگر بیشتر نمانده.شاگرد رشیدی از همان جلو شروع میکند به کرایه جمع کردن و همان اول اعلام میکند:
-کلونا 20 تمَن بچ خوردیا پُمزَهتمَن(1)
مرجع تشخیص «خورد» و «کُلُنی» بچه ها خود شاگرد مینی بوس است.از بچه های خیلی «خوردی» هم کرایه گرفته نمیشود.مرجع تشخیص خیلی «خوردی» بودن بچه ها هم باز خود شاگرد است البته عرف هم چهار چشمی ناظر است تا شاگرد خیلی دلبخواهی عمل نکند.گویا طی یک قرار نانوشته «خورد» و«کلُو» بودن بچه ها قبل مشخص شده و نیازی به شناسنامه نیست.فقط بعضی وقتها بحث هایی در میگیرد.بعدها که برای دیدن «کلاه قرمزی وپسر خاله» میروم سینما هویزه و میبینم سر در سینما نوشته«لطفا برای بچه های بالای هفت سال بلیط تهیه فرمایید» یاد مینی بوس می افتم و کرایه گرفتن هایش.شاگرد تا وسطها ی مینی بوس آمده.دستش پر است از اسکناسهای ده تومانی با عکس یک روحانی با ریش توپی و چشمان ریز که رنگ ارغوانیش به سفیدی میزند و بیست تومانی های سبزی که رویش یک تراکتورزمین را شخم میزند و دسته ای گندم و چند نفر آدم که قرار است«عالمی از نو بسازند واز نو آدمی» و تک و توک پنجاه تومانی های خاکستری رنگ که یک طرفش عده ای آدم پشت سر یک نفر نماز میخوانند در حال قنوت و طرف دیگرش دو چهار چوب عجیب و غریب کنار هم است که زیرش نوشته سردر دانشگاه تهران.و جیبش هم پر است از جرینگ جرینگ پنج تومانی های زرد رنگ کلفتی که یک طرفش نقشه ی ایران حک شده و سالها بعد چو می افتد که در آنها طلا بکار رفته و چند صباحی قیمتی پیدا میکنند و«خوش میدرخشند» ولی «دولتشان مستعجل»است.شاگرد به وسطهای مینی بوس رسیده و مینی بوس به کاریز نزدیک تربت.چیزی تا تربت نمانده که جرو بحث شاگرد بر سر کرایه با یکی از مسافرین در میگیرد.مسافر مردیست که همراه پسرش به شهر می آید.هردو سرپا ایستاده اند.مرد که کرایه را میدهد شاگرد میشمارد. انداز ورانداز ی میکند و میگوید:
-بچَتِ کریه اش پونزهتمن مره(2)
مرد با خونسردی میگوید:
-چو پونزهتمن؟ای خا هنوز گلی یَ.تازه عصلا نبَیید کرَیَ واستنی از ای(3)
شاگرد براق میشود و میگوید:
-گلی یَ؟مرد حَسابی صباح پس صباح ایر بَیید دامای کنی هنوز میگی گلی یه؟ همالگی سرش دی اوقذر سه تَ بختَ چیزه مخوره.مگه سه سال نیه کی ب مدرسه مره؟(4)
مرد کلاهش را برمیدارد و خیلی محکم جواب میدهد:
-ای همالا کلاس دویَ.سال اولر مستمی آزاد برَف.مو بری ای 7 تمَن بشتَر کریه نمتُم مَیی واستو میی وامَستو. خاد دَنی(5)
مرد از موضعش پایین نمی آید.از نظر او بچه اش کوچک است ودست بالا بیشتر از هفت تومان کرایه ندارد که آن را هم لطف میکند و میدهد وگرنه اصلا کرایه نباید بدهد و شاگرد هم مصر است که بچه بزرگ است و 15 تومان کرایه را تمام وکمال باید بپردازد.کار که میخواهد بالا بگیرد رشیدی از توی آینه نگاهی می اندازد و خطاب به شاگرد میگوید:
-هرچه مته واستو سرصدا مکو(6)
و سری تکان میدهد و زیر لب غرغری و غائله با همان هفت تومان خاتمه می یابد.
کم کم ساختمان بزرگ سیلو سرو کله اش پیدا میشود واین یعنی اینکه به شهر رسیده ایم.عده ای همان اول شهر پیاده میشوند.مقصد اصلی مینی بوس کاروانسرای حجی حسامیست.هنوز کار دارد تا کارونسرا بسته شود و مینی بوسها بروند روبروی بیمارستان.تا به کارونسرا برسیم نصف مسافرها پیاده شده اند.مینی بوس وارد کارونسرا میشود.کم کم همه با اساس و دم ودستگاهشان پیاده میشوند.بچه های بالای باربند هم پایین می آیند.شده اند یک کپه خاک.انگار روی هرکدامشان با بیل خاک ریخته اند.موهایشان آشفته است و چشمها قرمز و لبلسها و سرو کله پر خاک.بهترین اصطلاح را برای توصیف آنها حجعلی استاد( سالها بعد به رحمت خدا میرود)بکار میبرد که متاسفانه اگر بنویسم توسط هیات ممیزی حیتا حذ ف میشود.پایین که می آیند با دست موها را کمی صاف میکنند و خاک را از سرو کله و لباسشان می تکانند و اگر آبی پیدا شد دست وصورت را به آب میرسانند و میروند پی کارشان.مسافران که از مینی بوس پیاده میشوند گیج میزنند.بو های مختلف،سرو صدا، کمبود هوا برای تنفس و شلوغی همه را گیج کرده.یکی از زنها همانجور که از پله های مینی بوس پیاده میشود میگوید:
-وووو خدایا ورتختَفتَ اِ سرُم دنگُ دوَنگَ(7)
تا نیم ساعتی همه سرشان«دنگُ دوَنگ» است اما کسی اهمیت نمیدهد.سریع باید بروند کارهایشان را انجام دهند وخریدهایشان را بکنند. سه چهار ساعت دیگر مینی بوس به سمت ده راهی میشود واگر کسی جا بماند دیگر واویلاست.همه بار وبندیل را بر میدارند و میروند.کاروانسرا میماند ومینی بوس خالی که تا دمدمای ظهر که موقع برگشتن است با هم در تنهایی و سکوت سر میکنند.....قصه ی ما به سر رسید عجالتا مینی بوس به خونه اش رسید......
پایان..........................................................................
1-بزرگا بیست تومن بچه کوچیکا 15 تومن
2-بچتون کرایه اش پونزده تومن میشه
3-چرا پونزدهتمن؟این که هنوز کوچیکه.اصلا نباید از این کرایه بگیری
4-کوچیکه؟مرد حسابی اینو فردا پس فردا باید دامادش کنی هنوز میگی کوچیکه؟اگه الان ولش کنی اندازه ی سه تا بخته(گوسفند نر پروراری)چیز میخوره.مگه سه سال نیست که میره مدرسه؟
5-این الان کلاس دومه.سال اول رو مستمع ازاد رفت.من واسه این هفت تومن بیشتر کرایه نمیدم میخوای بگیر میخوای نگیر.خود دانی
6-هرچقدر میده بگیر سرو صدا نکن
7-سر تخته بشورنش!!!!!! سرم گیج میره(عجب معادل بی مزه ای شد!!!!)