رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

داستان مینی بوس13

علی نجفی

سکانس بیستم:(داخلی-مینی بوس-مون راه دخترک سرش را به پشتی صندلی تکیه داده وچشمانش را بسته.از حال رفته گویا.مادر دخترک دستش را روی پیشانی دخترک میگذارد.دخترک تکان کوچکی میخورد،مثل تک

سکانس بیستم:(داخلی-مینی بوس-مون راه

دخترک سرش را به پشتی صندلی تکیه داده وچشمانش را بسته.از حال رفته گویا.مادر دخترک دستش را روی پیشانی دخترک میگذارد.دخترک تکان کوچکی میخورد،مثل تکان برگی نی بوس-مون راه از وزش نسیمی، اما چشمانش را باز نمیکند.مادر دستش را از پیشانی دخترک برمیدارد و زیر لب ذکری میگوید و تکیه میدهد به صندلی و همانجور زیر لب چیزی میخواند. هرچند هنوز هضم بوی تند غذای ترش شده قدری سخت است اما کم کم شامه ها دارد عادت میکند به این بو و دیگر کسی دماغش را نگرفته.مایع سفید وسبز زیر پا همچنان هماهنگ با بالا و پایین رفتنهای جاده بالا و پایین میرود و از دست کسی هم کاری ساخته نیست. باید سوخت و ساخت.زنی که نوزادی به بغل دارد روی صندلی تک نفره نشسته.بچه اش با آرامش تمام خوابیده ونفسهایش آرام و پشت سر هم بالا و پایین میرود.گاهی لبخندی روی لبان بچه مینشیند.انگار توی خواب رویایی دیده است.اینجور وقتها مادر میگوید:

-«بچه خوردیا هروقت دخو مخندن فریشته یر دخو مبینن»(1)

گویا این نوزاد هم فرشته ای را در خواب دیده ولی نمیدانم کدام فرشته توی این بلبشوی «تُل» و بو و «قیل و قِیطال»حاضر شده است بیاید به خواب این نوزاد.اگر واقعا همچین فرشته ای پیدا شده و اینقدر مرام گذاشته و قدم رنجه کرده وحاضر شده در همچین محیطی به خواب نوزاد بیاید که «دمش گرم و سرش خوش باد». حقیقتا اگر« از آمدنش خبر میداشتیم» سزوار بود که « در رهگذرش تخم سپنج میکاشتیمم».نوزاد اینقدر با آرامش و فارغ از همه ی سرو صداها و دلشوره ها وبوها خوابیده که انگار اصلا در این دنیا نیست.دل آدم لک میزند برای یک مثقال از آرامشش و بی اختیار با خودش میگوید کاش فرشته ها به خواب آدم بزرگها هم می آمدند و کمی از آرامش نوزاد را به آدم بزرگها هم هدیه میکردند که آنها محتاج ترند.

زن نوزاد را روی پاهایش خوابانده و خودش هم سرش را تکیه داده به صندل و«پونکی»(2) میزند.زن همانجور که در حال تردد بین عالم خواب و بیداری است ناگهان«جیرق» میشود. چشمانش را تا ته باز میکند.کمی دور وبر را نگاه میکند .نگاهی به نوزاد روی پاهایش می اندازد.به سرعت نوزاد را از روی پاهایش برمیدارد.انگار تازه متوجه شده چه اتفاقی افتاده.نوزاد هنوز خواب است هرچند با حرکت مادر«غُن غُنی» میکند اما بیدار نمیشود.زن دستش را به زانوی خودش میکشد و بعد به نشیمنگاه نوزادش.هر دو خیس است.با صدای بلند میگوید:

-ای خدا مرگم دَ،ای کی نَم دَیه؟(3)

خطاب به شخص خاصی این را نمیگوید.مردی که بالای سر زن ایستاده است وسگرمه هایش عین گره کوری که به طنابی می افتد درهم است وخیال باز شدن ندارد، با اوقات تلخی میگوید:

-چیشیَه صغرا؟بچَ چیگر رُفتَ؟(4)

زن همانجور که نشیمنگاه بچه را انداز ورنداز میکند با دلشوره ای آمیخته به چاشنی ترس میگوید:

-نم دَیَه ده و دنیامر نجیست کیردَ(5)

مرد بی حوصله و با اوقاتی تلختر از پیش میگوید:

-خبرت مگر د کُهنه و شُونی نِپِچوندَ بییش؟(6)

صورت وپیشانی زن چشمه ای شده که دانه های ریز عرق از آن میجوشند.صورت زن گُر گرفته و عرقش دم به دم زیادتر میشود.همانجور هراسان و سرگردان میگوید:

-چرَ خبر مرگم امبا نمدنَم چو واز نَم دَیَ.بنظرُم شونیشر بد دبستَیُم از کنارای پایش کَش کیردَ(7)

مرد که اعصاب خوردی بر اوقات تلخی و بی حوصلگیش اضافه شده و گره سگرمه هایش دم به دم کورتر میشود با لحنی سرزنش آمیز میگوید:

-خدایا دگورت کنم کی هَم یَک شونیه بلد نِیی دَبستی.وع تو چی مرگه د دنیا بلدی؟(8)

و سری به تاسف تکان میدهد وزیر لب خودش را وزنش را وبچه اش را و مینی بوس را و کلهم اوضاع را وباعث و بانی اش را به باد فحش میگیرد. از یکی به دوی زن وشوهر بچه از خواب بلند میشود.دور وبر را نگاهی میکند.لب ورمیچیند و اماده میشود که بزند زیر نعره اما تا میخواهد فضای مینی بوس را آکنده از صدای گریه اش کند، زن بلافاصله بچه را میچسباند به سینه اش.نوزاد مچ و موچی میکند و سر در گریبان مادر از کار دنیا فارغ میشود. زن گیج و حیران مانده است چه کند.زن جا افتاده ای که صندلی عقبتر نشسته سرش را جلو می آورد و آرام میگوید:

-فقط نَم دَیَه؟(9)

زن سرش را برمیگرداند.روسریش را که کمی عقب رفته با دست جلو میکشد و میگوید:

-نه حجیه.اسهالَ.از شونیش بدَر رِختَ دنیامر نجیست کیردَ(10)

حالا کم کم دارد بوی جدیدی به بوهای داخل مینی بوس اضافه میشود.این بوی جدید هنوز خوب جا نیفتاده.در حال نبرد با بوهای قدیمیست اما کم کم دارد در گوشه و کنار مینی بوس برای خودش جای پایی باز میکند.بوهای قدیمی مقاومت میکنند اما بوی جدید با حرکت لاکپشتی به پیشرفت خودش ادامه میدهد.نبرد سختی درگرفته است بین بوهای قدیم که میخواهند بمانند و این تازه وارد که میخواهد جایی برای خود باز کند.هرچند به علت کثرت بوهای مختلف دیگر شامه ها قدرت تمیز و تشخیص بوها را از دست داده اند اما اگر دقت کنی تا حدودی میتوانی ظهور یک بوی تازه را در فضای مینی بوس حس کنی.

زن جا افتاده همانجور آرام و با طمانینه میگوید:

-کَهنه و شُونی برش اَووردَیی؟(11)

زن پاسخ مثبت میدهد.زن جا افتاده بدون معطلی با صدای بلند میگوید:

-رُمضعلی کَ نگاه دَر کی ای بچَ نَم دَیَه بیید عوضش کنِم(12)

صدای غُرغَر از گوشه و کنار بلند میشود.رشیدی هم زیر لب غرغری میکند و میگوید:

-حجیه تا شهر چیز دگَ یه بنمونده العان مرسم کریِ نمنه نگاه درُم(13)

زن جا افتاده با عصبانیت میگوید:

-کرِیِ نمنه چیشیه؟نگاه در کی ای بچَر نمشه ایجوری تا شهر ببرِم(14)

زن اینقدر مصمم وبا صلابت حرف میزند که هیچ کس جرات اعتراض علنی به خودش نمیدهد. رشیدی سرس تکان میدهد و با بی میلی میزند کنار و می ایستد.دوباره ایستاده ها همه میریزند پایین.البته با غرغرهایی زیر لبی.دو زن بچه را میبرند پایین.«نَهلیَش» را کناره جاده پهن میکنند ومشغول رتق وفتق امور بچه میشوند......

ادامه دارد..........................................................................................

1-بچه های کوچیک هر وقت توی خواب میخندن فرشته ای رو تو خواب میبینن

2-پونکی=افتادن پلکها روی هم.حالتی که ادم خوابش می اید اما نمیخواهد بخوابد.حالتی بین خواب و بیداری.خوابیدن و بیدار شدن سریع و پشت سر هم.

3-خدا مرگم بده این کی نم داده؟

4-چیه صغرا؟بچه چکار شده؟

5-نم داده همه جام رو نجس کرده(دو دنیا کنایه از همه جا-خیلی زیاد-خیلی بزرگ)

6-خبرت مگه لاستکش نکرده بودی؟(شونی=لاستیکی،که برای بچه های قبل از نسل پوشک مای بی بی بکار میرفت)

7-چرا خبرمرگم ولی نمیدونم چرا باز نم داده.گمانم بد لاستیکش کردم.از کنار پاهاش راه افتاده

8-(خدایا دگُرت کنم=ان شا الله که بمیری!!!)که یک لاستیکی هم بلد نیستی بکنی.تو چه مرگی بلدی؟

9-فقط نم داده؟

10-نه حاجیه.اسهاله.از لاستیکیش ریخته بیرون تمام دنیامر و نجس کرده

11-کهنه و لاستیکی براش اوردی؟

12-رمضانعلی نگه دار که این بچه نم داده و باید عوضش کنیم

13-تا شهر چیز دیگه ای نمونده.الان میرسیم.نمیصرفه دیگه نگه دارم

14-نمیصرفه چیه؟نگه دار که این بچه رو اینجوری نمیشه تا شهر برد