داستان مینی بوس(9)
علی نجفی
سکانس شانزدهم(داخلی-مینی بوس-د بَینی راه) -کُ اُ درچَر واکو تا پوره ی شماله بیایَ ب اَندرو ای وامندگی. از بس بوی تَعفو د ای میو گردییَ سر گِجا مگیری این را «ایبرهیم» میگوید خطاب به
سکانس شانزدهم(داخلی-مینی بوس-د بَینی راه)
-کُ اُ درچَر واکو تا پوره ی شماله بیایَ ب اَندرو ای وامندگی. از بس بوی تَعفو د ای میو گردییَ سر گِجا مگیری این را «ایبرهیم» میگوید خطاب به زنی که کنار پنجره ی ماشین نشسته.پنجره ها یکی در میان باز میشوند.«ایبرهیم »راست میگوید.مینی بوس علاوه بر اینکه از نفس اینهمه آدم گرم شده و عرق آدم را در می آورد ،شده است مخلوطی از تمام بوهایی که امکان استشمامش وجود دارد.مینی بوس عصاره ی تمام بوهای موجود در ده است
بوی پاهایی که از دیشب تا صبح توی پوتینهای ساق بلند مارک کمِل«camel» قلابی مشغول آب دادن باغ یا زمینی بود ه اند و حسابی عرقشان در آمده توی آن پوتینهای پلاستیکی که ذره ای هوا داخلش نمیرود مخصوصا اگر چفت پا باشند و صبح همانجور نشُسته از پوتین در آمده و رفته اند توی کفشهای«مغازه ای»برای رفتن به شهر و حالا توی مینی بوس بویشان حسابی جولان میدهد،بوی عرق بدنهایی که در خوشبینانه ترین حالت هفته ای یک بار رنگ حمام به خودش میبیند(تازه آنهم در فصلی غیر تابستان،چون توی تابستان اینقدر کار روی سر و روی ملت میریزد که حمام رفتن حکم یک جورعلافی،سوسول بازی ویا خوشی زیر دل زدن را دارد) و وقتی عرق با گرد «پیگاه» و «کاه سُوزَ» وگرد و خاکی که روی تن نشسته مخلوط میشود بوی عجیبی از خودش ساطع میکند،بوی دهانهایی که صبح دیرشان شده و به محض بلند شدن از خواب شلوار و پیرهنی به تن زده اند و راهی شده اند به سمت ماشین و نکرده اند لا اقل یک پیاله چایی بریزند توی حلقشان وحالا توی ماشین که همه روی هم تلنبار هستند و فاصله ی دهانها و دماغها به زحمت به یک وجب میرسد بدجور آدم را حالی به حالی میکند،بوی استفراغها ییکه
از روزهای قبل توی ماشین مانده و روی روکش صندلیها و کف ماشین خشک شده اند،بوی مرغ و خروسهایی که هرروز از شهر به ده میبرند یا از ده به شهر،بوی گوسفند،بوی تخم مرغهایی که دیشب یا صبح زود خورده شده و حالا دارد کم کم اثرش را به فجیع ترین شکل ممکن نشان میدهد،بوی«کیشته اَلوچه»و....وعلاوه بر همه ی اینها خود ماشین هم هست که بوی نا میدهد،بوی کهنگی و ماندگی،بوی گازوئیل،بوی دود،بوی روغن سوخته.خلاصه هر بویی که امکان تصورش وجود داشته باشد توی مینی بوس موجود است.البته سالهاست که ما با خیلی از این بوها زندگی میکنیم و شامه هایمان عادت کرده به آنها.هنوز مانده تا خیلیهامان «شهری» شویم و شامه ها یمان حساس شودبه خیلی از این بوها.
به محض اینکه زن پنجره را باز میکند گرد و خاک میپاشد داخل
ماشین.سرو صدای دوسه نفر بلند میشود.زنی که بچه به بغل دارد و بچه
اش هم هنوز جسته و گریخته ونگی میزند
میگوید:
-وووو هُو تور بخدا کُ دَبسش اُ درچَر. العانَ کی ای طولفگَکُم از گرد خاک
خفه روَ
دختر جوانی که صندلی جلوتر نشسته برمیگردد و خیلی شاکی میگوید:
-یره معصوم دَبَس درچر خاب.همه ی جَمامه پور خاک رَف
پیرمرد مسنی که صندلی آخر نشسته با صدای بلند میگوید:
-نه عمو دنبستی.بگذرن لا اقل یک درچیه وا بشه.د زیندانمه کی
نکیردَن.بگذرن شماله دمیو گردَ پوره ی هوار عوض کنه.
مرد جوانی که کت و شلوار مرتب تری نسبت به بقیه پوشیده و موها را
هم آب و شانه کرده و مشخص است از باز شدن پنجره اصلا راضی
نیست زیر لب غر غر میکند ومیگوید:
-تا ب شهر رسم ایقذر گرت فَرت درومه بنچینه کی حوکمی شغالی
نَشویِر پیدا کنِم.
زن مانده است بین بستن یا باز کردن پنجره.نهایتا تصمیم میگیرد پنجره را تا نصفه ببندد تا نه سیخ بسوزد و نه کباب هرچند هم سیخ میسوزد و هم کباب چون اینجور هم هوای چندانی وارد ماشین نمیشود هم به اندازه ی کافی گرد وخاک میپاشد داخل ولی خاصیتش این است که اعترا ضها فروکش میکند و موافقین و مخالفین پیش خودشان فکر میکنند بهر حال به نیمی از خواسته هایشان رسیده اند وساکت میشوند. جاده هنوز آسفالت نشده.خاکی است یا به عبارت دقیقتر شوسه.پنجره های ماشین اگر بسته باشد دم میکنی از شدت گرما و بو،پنجره ها که باز میشود میشوی عین یک موش کوری که انگار سالهاست توی تونلهای زیر زمینیه پر از خاک بالا وپائین رفته ای.بین بد و بدتر باید یکی را انتخاب کرد اما معلوم نیست کدام بد است و کدام بدتر و از آن هم پیچیده تر اینکه روی بد و بدتر بودن هیچکدام توافقی در بین مسافرین وجود ندارد. هرکس سرش به کاری گرم است.مسافرین دوتا دوتا و سه تا سه تا با هم صحبت میکنند.مینی بوس افتاده توی جاده. جاده پر از پیچ و خم است و تا دلت بخواهد گُدار و سینه کِش و گردنه. 10 متر کفی حکم کیمیا را دارد توی این جاده.این جاده ی پرو پیچ و خم و گردنه و گدار اسب راهوار میخواهد رفتنش اما مینی بوس ده حتی حکم خر لنگ را هم ندارد.خر لنگ آنهم با این بار و بندیل و مسافر چطور میخواهد اینهمه گردنه را رد کند خدا عالم است.مینی بوس که توی سربالائی می افتد تازه اول مصیبت است.
ادامه دارد......