داستان مینی بوس(5)
علی نجفی
سکانس نهم(داخلی-افتو بزیه-میون ماشین) افتاب زده است.سر خَش به رنگ زرد طلائیه خوش حالتی در آمده.آدمهایی که میروند به"بیَوُ" با بار و بندیلشان دارند از پی باغ میگذرند.سلام علیکی میکن
سکانس نهم(داخلی-افتو بزیه-میون ماشین)
افتاب زده است.سر خَش به رنگ زرد طلائیه خوش حالتی در آمده.آدمهایی که میروند به"بیَوُ" با بار و بندیلشان دارند از
پی باغ میگذرند.سلام علیکی میکنند و سلامی میشنوند و خرشان را"هَی" میکنند تا هرچه زودتر از ان بلبشوی "پی
باغ"خلاص شوند
.اینهایی که الان میروند یا به"دَور ده" میروند یا نهایتا مقصدشان "چنار"است. انهایی که قصد دربی دارند خیلی زودتر از
این حرفها راه افتاده اند و احتمالا حالا روی "گدار "را هم رد کرده اند و افتاده اند توی سر پائینی سمت دربی و منظره
ی زیبای "مورخو" و"پی سوم" و "قطربِد" با ان ردیف درختهای "بِد" کنار تهروی و وزمینهای سرسبز "گندوم"و "جَو" که
هنوز "خصیل"هستند و "سبیست" و شُبَدر" که کم کم موقع "درَو" اول یا دومشان رسیده پیش چشمشان است.در
این فصل سال دربی تماما سبز است.از بالای "گدار" که نگاه میکنی انگار تمام زمینها را با مخمل سبز خوشرنگی
فرش کرده اند ،برخلافِ آخر"تموز" که جوها را"درَو" کرده اند و خوشه های گندم هم به رنگ افتاب دم صبح ده در امده
و به زردی میزنند.این یعنی اینکه چیزی به وقت"درَو" انها هم نمانده اما هنوز مانده تا برسند و رنگ خوشه ها تبدیل
به طلائیه خوشرنگی شود که زیر نور افتاب چشم را مسحور میکند. اواخر تموز(اواخر تیر تا اواسط مرداد)از بالا که نگاه
میکنی رنگ زرد گندمها جابه جا با رنگ سبز"سوزبَر" قطع شده.در تموز دربی ترکیبیست از رنگ سبز و زرد.
هنوز کنار زن تنومند نشسته ام و "چشمم به راه تا که خبر میدهد ز دوست".زن تنومند همچنان مشغول حرافی
است و از هر دری صحبت میکند و در باره ی هرموضوعی نطقی غرا آماده در آستین دارد.علامه ی دهری است برای
خودش.در باب اینکه برای کشت زمین"توخم شور" بهتر است از "بصار"،در باب اینکه زن بعد از زایمان چه چیزی بخورد
که هم برای خودش هم برای طفلش بهتر باشد،در باب اینکه "کرتوک"وسیله ی خوبی برای اندازگیری مقدار
شیر"دگچه" نیست و "حروم حلار"را قاطی میکند،درباب اینکه برای خرید نخ قالی "تجنگی"ادم"لاغَیتی" است و بهتر
است نخها را از کس دیگری خرید،در باب اینکه "توسو لی زاده"میخواهد جاده ده را اسفالت کند،در باب اینکه "بچای
حالا پاک از پیشه ی خاد کاراشر وامنن و عصلا کلوتر خوردیتر حلیشه نمره"،در باب اذکار روزانه که مثلا شنبه ها صد
مرتبه "یا ذالجلال والاکرام وارید" است و سه شنبه "یا حی و یا قیوم"، وحتی درباب اینکه بهترین بستنی فروشی
تربت مغازه ایست دور "فلکه ی باغ سلطَنی" چون یک بار حضرت اجل با "خدیجه ی" مکرمشان انجا بستنی خورده
اند و کلی کیف کرده اند و کلا درهر باب که مخ بشریت توانایی فکر کردن در باره ی آن را داشته باشد حضرت ایشان
در ان باب افاضات میفرمایند.زن تنومند از بس حرف زده دور دهانش مثل ادمهایی که غش میکنند کف کرده.سرم من
هم دارد سوت میکشد.انگار سرم را گذاشته اند روی یک سنگ وبا بیل میزنند رویش.یقین میکنم که فک این زن را از
بتن آرمه ریخته اند چون اگر آهن هم بود تا حالا ساییده شده بود. مادر دیر کرده.خدا خدا مکینم زودتر بیاید.البته توی
دلم از خداوند منان استدعا میکنم تا صبری در حد ایوب پیامبر به مادر عطا کند چون قراراست تا شهر پهلوی این زن
بنشیند.
.سکانس دهم(داخلی-صوحب-میون ماشین)
توی مینی بوس دارد غلغله میشود.کف اتوبوس پر است از وسایل مختلف.از ساک گرفته تا انواع کیسه های "گونی
"و" برقی" در رنگهای قهوای کم رنگ و زرد وسفید و "کهنه ها" و "پلونگها"و"چرشَو"هایی در اندازه ها و ابعاد
مختلف،"دبه"ها و"بانکَ"هایی که حاوی تخم مرغ و شیر و"دُغ" و ماستند.مانده ام که با این همه "کُهنه" و "پلونگ" و
"کیسه"و"دبه" دیگر کجای ماشین ادمها میخواهند بایستند.توی همین بلبشو یکی یک "لحُفت" بزرگ پیچیده شده در
یک"چرشَو" را می آورد و میتپاند توی ماشین.غرغر جلویها بلند میشود.یک زن که صندلی جلو نشسته و نصف
"لحُفت"رویش افتاده با لحن معترضانه ای که کمی هم به "سرَجگی" میزند خطاب به زن "صحب لحُفت" میگوید:
زن سرَجَ: خدایا روتر نبنیم فاطی ای لحُفتار بکدو گُر مبری؟
زن صحب لحُفت:یره جهزیه ی دخترُمه.شویش خنه ی د مشد کرَیه کیرده اینه مرِم کی اسبابشر بچینِم
زن سرَجَ:کدو دخترت؟صغراتر ور مگی؟هموکَی شویش غریبه بو؟مگه شوی او فلَری نبو؟مگوفتن دولت د رَدشَ؟
زن" صحب لحُفت" یک لحظه رنگ میبازد اما سریع خودش را جمع و جور میکند و با یک لبخند مصنوعی کم رنگ که به
زحمت گوشه ی لبش جا میدهد میگوید:
زن صحب لحُفت:فلَری چیشیه یره؟.بری کارش دوسه ساله برُفتَ بو ب زابول.حالا کارش د هَم مشَد تیار رُفته.دگه میه
د مشَد بمَنه بری همو خنه ی کرَیه کیرده و صغرا رُم میه ببره ب همونجه.
زن"سرَجَ" با لحنی که شیطنت در آن موج میزند و آدم مطمئن میشود که هدفی جز زدن نیش ندارد میگوید:
زن سرج: حه،خاب خدار شوکر.مو شنوفتَ بیُم از زابول از ای وامندگیا م اَوردَ دولت حلیش رُفته ، مَیسَتن بِشگیرَن اُ
هم بجستَ.اینجوری کی تو ورمگی خا خوبه پس.خدار شوکر کی صغرای تو هم ب سر سامونِ مرسَ.
و بعد بلافاصله با همان لحن"سرجگی"یانه ی خودش اضافه میکند
زن سرج:خاب دگورت نِکنُم عنه واجیبَ د چینی روز شلوغِ تو هُم لحَف وردری بیاری؟.روی خر دِوَنتر نبینُم،مگذاشتی
فردا مبوردی.عنه تو اگر ای لحُفتر ایمرو بنِبری اونا زوَر اَبای دخو مرَن؟
زن"صحب لحفت"میخندد.بی ریا میخندد ومیگوید:
زن صحب لحُفت:نه دیونه جان اونا کی دزونجه نیَن کی زوَر اَبای دخو رون.عباسمه ایمرو امیه ب توربت.پرَن دوشنه برفتم
ب مخابیرات زنگش زیُم.ورگوف شونبِ بیا ب توربت تا خادم بِت برُم ب مشد.مخا دمشَد جایر بلد نیُم،بری همو ایمرو
مرُم کی خدی عباسمه برُم
زن سرَجَ: چو ایکَ مری؟کُ شویت؟
زن صحب لحفت: اُخا نمتنه بیایَ،ایمرو اُو بِجه میه د دربی،فردا سه شوَ میه بره ب گله از گله هم کی بیایَ دو سه روزَ
وعده ی حج عباس کیردَ کی برَن نهالای باغشر بدَر کنن.تازه اگ بیایَ کی همو دوت مال حال خنَر از سر واکنه؟بری
همو مجبور رفتُم خادُم ایکَ ورخزُم رهی روُم.
زن"سرجَ" چیزی نمیگوید.زنها به کار خودشان مشغول میشوند.همینجور آدم است که دارد می آید سمت
ماشین.انگار ماشین کعبه است و مردم دارند هروله کنان به سمتش می دوند و من هم همچنان "همه تن چشم
شدم خیره به دنبال تو گشتم".
ادامه دارد......