رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

داستان مینی بوس(3)

علی نجفی

سکانس پنجم(خارجی-صوحب سحر-گاراژ رشیدی) رشیدی از سلام علیک با ما که فارغ میشود کلید می اندازد توی قفل.قفل را باز میکند.میرود داخل.دو نفر از مردهای جا افتاده دو لت بزرگ در را باز میک

سکانس پنجم(خارجی-صوحب سحر-گاراژ رشیدی)

رشیدی از سلام علیک با ما که فارغ میشود کلید می اندازد توی قفل.قفل را باز میکند.میرود داخل.دو نفر از مردهای

جا افتاده دو لت بزرگ در را باز میکنند.رشیدی در ماشین را باز میکند.ساکها را بر میداریم و قبل از اینکه رشیدی چیزی

بگوید هجوم میبریم به سمت ماشین تا جایی بگیریم.ماشین رشیدی یک بنز ایران ناسیونال سفید رنگ با خطهای

آبی است.دو خط آبی پهن که دور تا دور ماشین میچرخند.میروم داخل.

سکانس ششم(داخلی-صوحب سحر-داخل ماشین رشیدی)وراد ماشین که میشوم میگیردم دنبال

یک صندلی دونفره.هرکسی خودش را با وسایلش پرت میکند روی یک صندلی.کل صندلیهای ماشین به زحمت به 17

تا میرسد.صندلیهای درب و داغان با روکشهایی که یک زمانی رنگ عنابی آنها چشم نواز بوده و لی حالا بیشتر به یک

"لته کُهنه ی"قرمز رنگ میمانند که از بس شیر و "دُغ" و "قُدُ"روی انها ریخته پاک از ریخت افتاده و جا به جا لکه های

سفید و زرد روی آنها مانده.یک صندلی گیر می آورم و مینشینم.منتظریم تا رشیدی استارت بزند و یا علی.سویچ را از

جیب در می آورد،بسم اللهی میگوید و میچرخاند.ماشین"خِری"صدا میدهد اما روشن نمیشود،دوباره استارت میزند

ودوباره همان صدای"خِر".چند بار این کار تکرار میشود.بی فایده است.رشیدی سر برمیگرداند

رشیدی:روشن نِمره.بیید ب تَه ایِن هُله اش دِن.

غرغری میکنیم."ایبرهیم" زیر لب دو سه تا تیکه بار ماشین میکند و سه چهارتا لیچار هم بار روزگار و اقبال و شانس

خودش.پیاده میشویم.ما بچه"خوردیها"هم هرچند"زُر و قُوَ"یی نداریم اما بهرحال "دستِ مرسنِم".از دو جهت شانس

آورده ایم.اول اینکه هوا آنقدرها سرد نیست که آب رادیات ماشین یخ زده باشد در غیر اینصورت باید با همان لباسهای

"پلوخوری"میرفتیم و از "کُه عمو لَلُو"چنتا بوته ی "قرپَچ"پیدا میکردیم تا رشیدی زیر ماشین روشن کند که بعد از نیم

ساعت "دُو دومبلَخ" یخ آب رادیات باز شده وجناب مستطاب حضرت اجل مینی بوس(کثر الله امثالهم) لطف فرمایند و

روشن شوند.دوم اینکه گاراژ به سمت "پی باغ""سر شُوگی" است و همینقدر که ماشین را از گاراژ در بیاوریم بقیه ی

مسیر را نیازی به "هُل" دادنش نیست.رشیدی میزند دنده یک.کلاچ را فشار میدهد.سرش را از پنجره ی ماشین

میدهد بیرون

رشیدی:وای هُل دِن

صدای یا علی که بلند میشود همه زور میزنیم.حتی ما بچه ها که کسی حسابمان نمیکند.مینی بوس از جا کنده

میشود.کمی دیگر که زور بزنیم مینی بوس از گاراژ در امده و افتاده توی"سر شُوگی کال قبریستو".مینی بوس را رها

میکنیم. خودش توی "سرشُوگی" میرود.چندبار تکان میخورد و میلرزد اما روشن نمیشود،نرسیده به مخابرات حجم

عظیم دود سیاه رنگی که از اگزوزش میریزد بیرون نشان میدهد که رشیدی پدال گاز را چسبانده به کف و این یعنی

ماشین روشن شده.آرامبخش ترین صدای دنیاست صدای گوشخراش اگزور مینی بوس در آن کله ی سحر.همه

"دخِز" میکنیم و سوار میشویم.

سکانس هفتم(داخلی-ماشین رشیدی-صوحب سحر-پی باغ)

ماشین روبروی مسجد امام ایستاده.هنوز مانده تا خورشید بزند اما تمام ده روشن روشن است.مردم کم کم دارند از

راه میرسند.روز شنبه است.اول هفته و یک دنیا مسافر و یک ماشین.انگار آب انداخته اند به لانه ی مورچه ها.عین

"خلَمه هایی"که برای شیر خوردن به سمت"ماراشه"هجوم می آورند مردم از هرسمت "رِز کیردَن" به سمت

ماشین.از "گو تروس"،"رو تَغ سومبا"،"پی شربَن"،"تی محله کُهنه"،"کو چه ی شُوده"و"شغال اباد" همینجور آدم است

که می آید.اینها کجا میخواهند جا شوند خدا میداند.نشسته ام روی صندلی و منتظرم تا مادر برسد.ماشین کم کم

دارد غلغله میشود.دل من هم آشوب است.اگر مادر دیر برسد توی این شلوغ پلوغی ممکن است من را بچه گیر

بیاورند و با"جانُم چشمُم"و یا با"شتَحی" جایم را بگیرند و آنوقت تمام زحماتم هدر میرود.من کلا در مقابل تعریف و

تمجید زود دامن از کف میدهم و در مقابل تهدید هم با یک"پُحَست" میدان را خالی میکنم.،از آن گذشته سر یک

صندلی هم که نمیشود با مردم دست به"اَخَن"شد.توی همین افکارم که یک زن تنومند!! به زحمت خودش را از در

ماشین میکشد بالا.توی همان رکاب می ایستد و مثل یک عقاب داخل ماشین را موشکافانه برانداز میکند.انگار دارد

دنبال موشی،خرگوشی ،کبوتری چیزی میگردد برای شکار.چشم میگرداند داخل مینی بوس و نگاهش روی من ثابت

میماند.سریع به نیت شومش پی میبرم.پی جای خالی میگردد برای نشستن.خودم را میزنم به کوچه ی علی چپ

که یعنی ما نیستیم.دیر شده.زن تنومند طعمه اش را یافته.بدن سنگینش را با گرفتن میله ها از رکاب میکشاند داخل

مینی بوس.یکراست می آید سمت من.بالای سرم که می ایستد اندازه ی "کوه میلکُ"است.هنوز سعی میکنم به

او "اَحتنا" نکنم اما بی فایده است.نگاهم میکند."تِح و پِح"اش بلند است و عرق از سر رویش توی این صبح سرد

جاری.

زن تنومند: بگُردُم بچه جان کُ وراُحدتَر خه تا مو هوم بنچینُم

من:بله؟

زن تنومند:کَرُم خا هستی.مُگُم ور اُحدتَر خی تا مو هُم بنچینُم

من:اینجه جای مارُمه

زن تنومند:خاب مارتُم مینچینه بگُردُم، حالا یک پوره ی ور اُحدتَر خه پایام درد منه نمتنُم سر پا بستُم

من:دکُجه منچینه؟دگه جای نِممَنه کی او بنچینه

زن تنومند:دوت صندلیَ خا .یکشر مو منچینُم یکشِر مارت.

من:اُ محل مو چیگر کنُم؟یک صندلیِ از خادُمه خاب

زن تنومند:خوردی منچینِم تا تو هم جا روی

همه میخندند.خود زن هم میخندد.خوب میداند که دو تا صندلی برای خودش هم کم است.احتمالا تا حالا خودش را

یکی دوباری"قُپُ" کرده.برای اینکه من را راضی کند میگوید:

زن تنومند:اگه تو جا نِرَفتی بیا درو زَنیای مو بنچی.اینجوری خوبَ؟حالا کو ور اُحدتر خه بگُردُم

من:نِمیُم، مو حالا کلو رُفتَیُم .خوب نیه درو زَنیای زنه بنچینُم.تازه سنگی هُم هستُم شما هُم پایاته درد منه

آدمهای توی ماشین دارند مارا نگاه میکنند.من خیال از دست دادن صندلی را ندارم.زن که این را میفهمد سعی میکند

ضربه ی آخرش را وارد کند تا از رو بروم و بگذارم بنشیند.

زن تنومند:تو بچه ی کییی بگردُم.چین بچه ی ب تربییَتِیی

من:بچه ی پیرُم.ب تربیَتُم نیُم فقط جامر نمَیُم بدم ب شما

زن کلافه میشود.یکی از آن ته ماشین میگوید:

صدای ته ماشین:بچه ی حجی مریمه

زن تنومند:کدو حجی مریم؟

صدای ته ماشین:حجی مریم اُحد اوو

زن تنومند رو به من می کند

زن تنومند:حَه!!خدایا ب تو نِرُم،تو بچه ی حجی مریم قوممِیی و نِمَیی جاتر بمو دی؟یره مو خدی مارتو خا قوم نزدیکِم

البته توی ده همه با هم قوم و خویش هستند اما من تا حالا نشنیده ام این زن قوم و خویش نزدیک ما باشد.خودم را

آماده میکنم چیزی بگویم اما زن امان نمیدهد. ناگهان متوجه میشوم حجم عظیمی اندازه ی "سنگ شیطَنی" دارد

رویم مینشیند.دیر بجنبم وخودم را نکشم روی صندلی سمت پنجره، زیر توده ای از چربی و استخوان و گوشت برای

همیشه مدفون میشوم.تیز میکشم کنار.زن مینشیند.همانجور که مینشیند "غیوَیی" میکشد و پاهایش را میمالد

زن تنومند:ووووووووووووووو.خدا مورغِت نکنه.از بس سرپا نگاهُم داشتی زَنیام دگه از خادُم نِیه. پندری عنه مخ طویله د

زنیام مکُوَن.خاب پسر جان مویی پیرزنر مَیی سرپا نگاه دری و خادت بنچینی؟عنه روت مره چنی کار کنی؟خاب خوبه!!

خِله خاب شوود

یه کم دیگر بگذرد گمانم عذر خواهی هم باید بکنم.زن عرقش را با"پَلچ" چارقد بزرگ سفید رنگی که به سر دارد پاک

میکند..با آدمهای توی مینی بوس چاق سلامتی میکند.من بیرون را نگاه میکنم.بُق کرده ام و به حرفهای زن غاصب

که تمام صندلیی عزیزم را به اِشغال خودش در آورده گوش نمیدهم.منتظرم مادر زود بیاید، تا قبل از اینکه همین یک

وجب جا هم توسط اشغالگری دیگر غصب نشده.

ادامه دارد.....