رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

داستان مینی بوس(2)

علی نجفی

سکانس سوم(خارجی-بعد اذون صوحب-مسیر شغال اباد تا پی باغ) بابا کلو که میرود راه می افتم.مسیر "کال"از دم خانه ی "حجی محندحسن" تا سر"پول"حسابی تاریک است.دوتا ستون برقی که توی کال زده ا

سکانس سوم(خارجی-بعد اذون صوحب-مسیر شغال اباد تا پی باغ)

بابا کلو که میرود راه می افتم.مسیر "کال"از دم خانه ی "حجی محندحسن" تا سر"پول"حسابی تاریک است.دوتا

ستون برقی که توی کال زده اند طبق معمول خاموش است.لابد بچه ها با سنگ زده اند لامپ ستونها را شکسته اند

و "ایسمعیل امیری" هم هنوز نرسیده بیاید لامپ جدید بگذارد.از دو طرف "کال"درختها سر به هم اورده و کوچه باغ مانندی ساخته اند.همین بر تاریکی و ترسناکی "کال" می

افزاید.نفسم را حبس میکنم و سعی میکنم تمام مسیر را تا سر"پول" یک نفس بدوم.میدوم.مدام حس میکنم

کسی،جنی،جک و جانوری،یا روح مرده ای پشت سرم است و منتظر، تا برگردم و نگاهش کنم او هم یقه ام را

بچسبد.قرآنهای مسجد که گاهی پاره میشود و قابل استفاده نیست میبرند و توی"کال میرز موسی" زیر خاک

میکنند.بچه ها میگویند کال "میرز موسی"پر از جن است.برای اینکه جنها ادمها را اذیت نکنند واز کال فرار کنند قرانها را

انجا دفن میکنند.اینقدر داستان از جنهای عجیب و غریبی که در فلان سال فلانی را که از سر زمینش می امده گرفته

اند و برده اند و دیگ و دیگ پایه برایش گذاشته اند و یک مراسم مفصل بزن و بکوب و برایش تدارک دیده اند شنیده ام

که هرآن منتظرم جلوم حالا نه در حد مراسم عروسی ولی یک مراسم بله برون جنانه سبز شود. پشت سرم را نگاه

نمیکنم،جرات نگاه کردن ندارم.یک نفس میدوم.گاهی"خیش و پیشی" از توی باغ سکوت دم صبح را اشفته میکند و

دل من را.احتمالا جنی است که در کمین فرصت مناسب نشسته برای ربودن من.محل نمیگذارم .بی اعتنا به اطراف

،فقط میدوم تا خودم را برسانم به"پول".به سر"پول "که میرسم نفس عمیقی میکشم.فضا باز میشود.انگار از یک

قفس تنگ و تاریک بیرون امده ام.نفس نفس میزنم.عرق کرده ام.با لبه ی آستین عرق پیشانی و صورت را

میگیرم.می ایستم.نفسی تازه میکنم."تهروی"پر آب است و آرام آرام از زیر "پول"میگذرد.صدای ابی که از "پای بند"

میریزد پائین شنیده میشود.سر صبح "شمال" سردی از سمت "تهروی" میوزد.عرقم با دخالت پیراهن و"شمال

تهروی"کاملا خشک میشود.اینجا آسمان را میشود دید.ستاره ها هنوز کامل بساطشان را جمع نکرده اند.پر

نورهاشان هنوز چسبیده اند به سقف اسمان و عین خیالشان نیست که دارد صبح میشود. از "سفِدَ یِ

صوحب"خبری نیست.از "پول " که رد میشوم سمت چپ،بالا سر باغ حجی ایسمعیل حاتمی"غُسل خنه"خودش را

نشان میدهد.یک بنای کوچک، حدودا سه در چهار با سقف نیمه گنبدی شکل و دو سکو در دو سمت برای شستن

مرده ها.از وقتی که یادم هست همینجور بی در و پیکر و مخروبه و از کار افتاده است.مرده ها را همیشه

داخل"تهروی" زیر"پول "میشویند.چند بار از بالای "پول" دیده ام که چند تا مرد با لیف و صابون تن یک ادم را که روی

یک تخته ی چوبی دراز به دراز افتاده بود میشویند و از "تهروی"اب می ریزند رویش. داخل "غُسل خنه" پر آت واشغال

است و وتنها کاربردی که دارد این است که گاهی اوقات ما بچه ها که شب از "اُحد اُو" می اییم برای نشان دادن

میزان جرات و شهامتمان میرویم داخلش و پیروزمندانه می آییم بیرون.هنوز"غسل خنه ی" جدید را نساخته اند.هرچند

"غُسل خنه"از کار افتاده است اما بازهم ترس دارد.به قول معروف"شیر شیر است گرچه پیر بود".اگر از روح هر مرده

ای که انجا شسته اند قدر یک مثقال هم جامانده باشد خودش میشود یک روح گنده که میتواند آدم را راحت سکته

بدهد. از "غُسل خنه"رد میشوم.صدای "خیش و پیشی" از سمت"لوجوی رِگزار"توجهم را جلب میکند.لامپ سر در

حمام، اطراف را روشن کرده.توی ایوان"حجی نامی" هم لامپی روشن است که نورش توی باغ افتاده.چشمهایم را

جمع میکنم تا ببینم چه خبر است.سیاهی میبینم که از سمت "باغا" می اید طرفم.زیر پرتو کم رنگ نور لامپ

مشخص است که سیاهی یک ادم است.فکر میکنم دارد میرود"اُو گروفتن".اما بیل دستش نیست.چیز گرد سفید

رنگی که مثل یک بقچه است زیر بغل زده.تا مرا میبیند انگار جن دیده.از "لوجوی رگزار"میپرد انطرف و خودش را پرت

میکند داخل حمام.تعجب میکنم از آدمی که صبح به این زودی میرود حمام.حمام جدید را یکسالی هست ساخته

اند.یک بنای سیمانی خاکستری رنگ با دو گنبد و روی هرگنبد یک نورگیر.هرگنبد مال یکی از حمام هاست.یکی زنانه

یکی مردانه.راهم را میکشم به سمت "پَی باغ".از "دالون سد حسن" که رد میشوم صدای قدمهای تندی را

میشنوم که دارد از سر پائینی مزار میدود به سمت پی باغ.احتمالا میرود جای ماشین.تند میکنم.به دم مخابرات که

میرسم میتوانم چند نفر ادم را ببینم که دم گاراژ رشیدی منتظرند.گاراژ رشیدی توی" کال قبریستو" است، پائین پای

مزار شهدا.یک ساختمان آجری مکعب مستطیل با سقف "قیل گونی"شده و یک در دولت قرمز رنگ بزرگ.

سکانس چهارم:(خارجی-صبح-دم گاراژ رشیدی)

هنوز رشیدی خودش نیامده.چند نفر پشت در منتظرند.دوسه تا مرد جا افتاده،پنج شش تا جوان و سه چهارتا هم بچه

ی کوچک هم سن وسال خودم با یکی دوسال اختلاف سن.به همه سلام میکنم.دو تا از مردهای جا افتاده جواب

میدهند.با بچه های همسن و سال خودم دست میدهم.یکی از مردهای جاافتاده یک بسته ی زردرنگ مچاله شده از

بغل اورکت امریکائیه سبز رنگش می اورد بیرون.سیگار اشنو ویژه است.به هم سن وسالهای خودش تعارف

میکند.کسی نمی کشد.هنوز توی ده دود و دم همگانی نشده و هفت هشت نفر سیگاری بیشتر توی ده

نیستند.سیگار را میگیراند.پک چارواداری میزند."ایبرهیم" است.یک مرد چهل چهل و پنج ساله،شوخ طبع،با ته ریش

بوری که به زردی میزند و یک کلاه نمدی مخروطی شکل روی سرش و پوتینهای سربازی که همیشه پایش است.دود

را میدهد بیرون و رو به من میگوید:

ایبرهیم:شُو گیر زیَیی.حتما نیصب شو از شغال اباد د راه اُفتیَیی که ای محَل بزینجه رسییَی

بعد میزند زیر خنده.یکی دو نفر هم پوزخندی میزنند.دوباره میگوید

ایبرهیم:ب چی کَر اَمیَیی ای محلی صوحب؟

سرم را بالا میگیرم و خیلی جدی میگویم:

من:اَمیَیُم جایه بگیرُم

ایبرهیم:اُهُک. امرد وَخِزِن.تُر بخدا هَمَی جاهار بنگیری.یک قُل جایه هُم بری ما نگاه دری

همه میخندند.تازه میفهمم دستم انداخته.مردها با هم مشغول صحبت میشوند.ما بچه ها هم گوشه ای"کلوس"

میکنیم.صدای مردها را میشنویم.یکی از مردها از دیگری گله گذاری میکند که "نهال بدومیاشر بچروندَ" ومرد دیگر به

هیچ وجه زیر برا این تهمت نمیرود."سفیدَ" کم کم دارد میزند.هوا گرگ و میش است.مردها سخت مشغول صحبتند

اما همه ی چشمها به سمت مخابرات است.همه منتظریم تا "رشیدی" پیدایش شود.انگار رشیدی منجی عالم

بشریت است که ظهورش نوید بخش دوران تازه ایست.لحظه ی موعود فرا میرسد.رشیدی از آن ته پیدایش

میشود.لنگر انداز خودش را از سربالائی "کال قبریستو"میکشد بالا.گاه و بیگاه خمیازه ای میکشد و با دستها صورتش

را میمالد.به ما میرسد.همه سلام میکنند و او هم جواب میدهد.

ادامه دارد...............