رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

داستان مینی بوس(12)

علی نجفی

با عرض سلام به همه ی اعضا حیتا و پوزش به خاطر اینکه«در مینی بوس اندکی تا خیر شد» که هم بعلت ماه رمضان بود و پشت بندش هم دوری من از اینترنت. بی حرف اضافی بپردازیم به داستانمان. سکان

با عرض سلام به همه ی اعضا حیتا و پوزش به خاطر اینکه«در مینی بوس اندکی تا خیر شد» که هم بعلت ماه رمضان بود و پشت بندش هم دوری من از اینترنت. بی حرف اضافی بپردازیم به داستانمان.

سکانس نوزدهم(داخلی-مینی بوس.مون راه)

دخترک بی حال شده.سررا به پنجره تکیه داده و چشمهایش را بسته.انگار توان باز کردن پلکهایش را هم ندارد.مادرش با نگرانی سر را به صورت دخترک نزدیک میکند.نگاهی به صورت بی رنگ و حال دخترک می اندازد و با نگرانی میپرسد:

-خُب رفتی فاطی؟دگَ زور اَ دیلت نِمرَ؟{1}

دخترک که نای صحبت کردن ندارد همانجور با چشمان بسته سری تکان میدهد که معلوم نیست علامت تایید است یا تکذیب .این سر تکان دادن دخترک مبهم ترین و در عین حال گویا قانع کننده ترین جوابیست که میشود به یک مادر نگران داد چون هر برداشتی میشود از آن کرد.مادر که گویا از این سرتکان دادن اینگونه برداشت کرده که حال دخترش رو به بهبودی است نوازشگرانه دستی به سر دخترک میکشد و به صندلیش تکیه میدهد و دخترک را به حال خود وامیگذارد.زن صندلی جلو بر میگردد و میگوید:

-تو هَم چین زن تفلغَمِیی{2} خدیجه.خدایا روتر نبینم.خاب تو کی مدَنی دخترت د ماشین دیلشورا میگیرَ صوحب یک قرصی ماشینش دِ تا دگَ دماشین چنی دیلش ورهَم شور نِره طولفگَک{3}

خدیجه نگاهی به دخترش می اندازد و میگوید:

-حَ نه بخدا.ای تا حالا د ماشین چنی نمرُفتَ.ما ایقذَر کی امی یَیِم ب شهرُ برفتَیِم اَجاش ای حالش ورهَم نِمِخُردَ.ایمرو نمدونَم چو ب یک کرَت چنی رَف{4}

زن صندلی جلو قیافه اش را درهم میکشد آبرو بالا می اندازد و میگوید:

-وخه وخه.موخا هر وقت تور د ماشین مبینُم یا ور رَد لاک خَلی دُورَ مزنی یا هم لاک پور خَلی منی.{5}

مادر دخترک صورتش پر خنده میشود و میگوید:

-خدایا دگُرت نکنُم مریَم خدی ای حرفات

زن صندلی جلو هم میخندد. ایندو هنوز گرم صحبتند که یکباره دخترک سر از شیشه بر میدارد . سر را خم میکند و با دو دست جلو دهانش را میگیرد.نگرانی و ترس دوباره میدود توی چهره ی مادر.

-چینوی فاطی؟واز حالت بد رَف؟لاکِت دُم؟{6}

دخترک این بار نه که نای حرف زدن نداشته باشد،مهلت حرف زدن ندارد. باز هم سری تکان میدهد اما این بار با سرعت و با تمام قوا و این یعنی اینکه بازهم اوضاع رو به وخامت گذاشته و عنقریب است که اتفاقات ناخوشایندی روی دهد.مادر بازهم ندای «هل من ناصر ینصرنی»اش را در مینی بوس فریاد میزند و از مسافران طلب «لاک»میکند.باز زنها سر در کیفها و «پلونگها»و «دستی ها» فرو برده و مثل مرغ که توی خاک دنبال کرم میگردد مشغول جستن«لاک»میشوند.دخترک مشغول مبارزه با محتویات معده تا خروجشان را تا رسیدن «لاک»به تاخیر اندازد،مادر در خوف و رجاء رسیدن یا نرسیدن«لاک»،زنها مشغول تفحص و کند وکاو برای یافتن «لاک»وما همه تماشاگر این مبارزه و دلهره و تجسس.بلاخره یکی آن عقب ماشین «لاکی » می یابد.«لاک»سریع دست به دست میشود تا به دست دخترک برسد اما هنوز به دست مادر دخترک نرسیده که فضای مینی بوس پر میشود از صدای «وووووو»و« وووی»و «وووع» و اینجاست که زبانحال مادر دخترک در گفتگو با «لاک»یک چیزی میشود در مایه های«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟».یک نگاه که به صندلی دخترک میکنی دلشوره میگیری.دخترک تا رسیدن «لاک» تاب نیاورده و همه چیز را پاشیده به همه جا.چادر مادر،مانتو دخترک،روکش صندلی و دیواره و کف مینی بوس جا به جا سبز میزند.تک و توک دانه های لوبیا و نخود اینطرف و انطرف دیده میشود.رشته های سبز رنگ شَل هم که داخل فطیر بوده با تکه هایی از فطیر هضم نشده چسبیده به روکش قرمز رنگ صندلی و ترکیب جالبی از رشته های سبز رنگ شَل (که حالا تبدیل به سبز تیره ای شده اند)با پس زمینه ی قرمز بی حال روکش صندلی ایجاد شده است.دخترک سرش را کرده زیر صندلی و هنوز با تمام توان مشغول است.بویی شبیه بوی غذای مانده وترش شده میزند توی دماغ جوریکه آدم بقیه ی بوهای داخل مینی بوس را از بیخ فراموش میکند.یکی از زنها در حالیکه با مقنعه جلو دماغش را گرفته میگوید:

-وووووووی فاطی.خدا نگه مرگت نکنه حالُمر ور شُر انداختی.(7)

همه سعی میکنند نگاهاشان به صندلی دخترک نیفتد و چشمانشان را با مناظر دیگری از مینی بوس سرگرم میکنند.هرچند مناظر دیگر هم چندان فرحبخش نیست اما در مقابل این صحنه مثل اواز بلبلی میماند روی درخت بیدی لب اب «مورخو». مادر دخترک با کهنه لته هایی سعی در پاک سازی آثار جرم از چادرش و مانتو دخترک دارد و در این کار سخت مصر است.دخترک سرش را بالا آورده به صندلی تکیه داده و کاملا از حال رفته.انگار بعد از یک کار سخت و طاقت فرسا دارد استراحت جانا نه ای میکند.روی صورتش جا به جا عرق سرد نشسته.در همین هیر و ویر یکی میگوید:

-وای ای اُوای سفِد چیشیه د کف ماشین؟{8}

بی اختیار همه ی نگاه ها به کف ماشین دوخته میشود.از بین آنهمه پا مایع سفیدی جریان پیدا کرده و آهسته آهسته راهش را به سمت جلو مینی بوس در پیش گرفته است.ناگهان زنی از عقب مینی بوس میگوید:

-ای خدا مرگُم دَ.بانکه ی دوغ مو اَ کُی رُفتَ.{9}

و خطاب به پسرکی که کنار«بانکه»ی دوغ چپه شده است میگوید:

-هووو حسن جان توربخدا کُ دهواش در اَ بانکَر، همه ی دوغاش برَف. اهه وای وای وای{10}.

دوغ چپه شده با استفراغها قاطی شده و همراه با بالا و پائین رفتن ماشین از گدار و گردنه ها در کف ماشین بالا و پائین میشود و صحنه های بدیعی را خلق میکند و رنگ کف کفشهای ما مخلوطی میشود از سفیدی دوغ و سبزی استفراغ.مینی بوس پر میشود از بوی تند غذای مانده و ترش شده....

ادامه دارد..................................................................

1-خوب شدی فاطی؟دیگه زور به دلت نمیاد؟

2-تفلغم کنایه از بی خیال بودن است

3-تو هم چقدر زن بی خیالی هستی خدیجه.خاک تو گورت کنن!!تو که میدونی دخترت تو ماشین حالش به هم میخوره صبح یه قرص ماشین بهش بده تا دیگه اینجوری دلشوره نگیره.

4-نه بخدا.این تا حالا حالش اینجوری نمیشده.ما اینقدر که اومدیم شهر و رفتیم این اصلا حالش به هم نخورده.امروز نمیدونم چرا یکباره اینجوری شد

5-پاشو پاشو.من که هر وقت تورو تو ماشین میبینم یا دنبال پلاستیک خالی میگردی یا پلاستیک پر رو داری خالی میکنی

6-چته فاطمه؟باز حالت بد شد؟پلاستیکت بدم؟

7-" خدا نگه مرگت نکنه".جمله ایست که هرچند به نفرین میماند اما از باب تحبیب ادا میشود که اغلب مادرها خطاب به فرزندشان میگویند وقتی میخواهند اورا در مقابل خطای کوچکی دعوا یا تنبیه لفظی کنند وبه معنی "خداوند تو را از مرگ نگه دارد" میباشد. البته گاهی آن را به صورت«خدا نگه مرگت کنه»هم به کار میبرند که باز هم همان معنی از آن مراد میشود.

8-این آبای سفید چیه کف ماشی

9-خدا منو مرگ بده.دبه ی دوغ من چپه شده

10-هی حسن جان بلندش کن اون دبه رو.همه ی دوغاش رفت