داستان مینی بوس(1)
علی نجفی
مکان:ده خادمه زمان:حدودا بیست سال پیش بازیگران:یک قُله از اَدمای ده خادمه سکانس اول:(داخلی-شغال اباد-خنه ی ما-اذون صوحب) "پوف پوف،توکلت علی الحی الذی لا یموت ""علی شیطو" هنوز تمام
مکان:ده خادمه
زمان:حدودا بیست سال پیش
بازیگران:یک قُله از اَدمای ده خادمه
سکانس اول:(داخلی-شغال اباد-خنه ی ما-اذون صوحب)
"پوف پوف،توکلت علی الحی الذی لا یموت ""علی شیطو" هنوز تمام و کمال به آخر نرسیده که مادر بالای سر من است.
مکان:ده خادمه
زمان:حدودا بیست سال پیش
بازیگران:یک قُله از اَدمای ده خادمه
سکانس اول:(داخلی-شغال اباد-خنه ی ما-اذون صوحب)
"پوف پوف،توکلت علی الحی الذی لا یموت ""علی شیطو" هنوز تمام و کمال به آخر نرسیده که مادر بالای سر من است.
مادر:وخه وخه.ورهَم گرد.وخه رکعت نماز بخو و بِدَو بِرو ب اُحد.
باورم نمیشود.به این زودی صبح شد یعنی؟با چشمانی نیمه باز و نیمه بسته و در حالت نیمه هشیار همچنان که سعی میکنم کله ام را دوباره بچپانم زیر پتویی که مادر از رویم کنار زده میگویم:
من:العان ورمخِزم.یک کَمه دگَه بِگذر دخُو روُم.ب جان خادم العان ورمخِزُم.شما برِن نمازتر بخنن مو خادم ورمخزُم
به این امیدم که مادر مثل همیشه برود یک هفت هشت ده رکعت نماز و "یک رو"قران بخواند و بعد بیاید دوباره سر وقت من.تا ان موقع یک نیم ساعتی گذشته و نیم ساعت خواب دم صبح خودش دنیایی می ارزد.اما زهی خیال باطل.امروز مادر اصلا شوخی ندارد.
مادر:اِ زود باش ورخه.بِ اُکارا باش.ورهم گَرد.اگر دِر بِری ب اُحَد جایه بگیر نِمیه.ایمرو یک ماشینِیَه.وخه وخه.
عصبانی میشوم.پتو را میکشم روی سرم
من: یک کمه بستاک خاب.ورمخزم دگه العان
مادر:اُه چین تن معافی تُنبلِیی تو هُم .میثلی هم خدا بیامورز پیَرت ورهَم گَردی.اُه
تا بیایم عجز و ناله کنم که مادر بگذارد دو دقیقه ی دیگر بخوابم کار از کار گذشته،مادر پتو را از رویم کشیده دستم را گرفته و تا چشم به هم بزنم تا پای دستشویی مرا کشانده.چاره ای نیست.باید خواب نوشین صحبگاهی را از دم بی خیال شد.وضو میگیرم.تازه نماز خواندن را یاد گرفته ام.کمتر از یک سال است.ان اوایل از نماز صبح معاف بودم.ظهر و عصر را هم چون زیاد بود و خسته میشدم یک چهار رکعتی میخواندم و بقیه اش را میگذاشتم به عهده ی خداوند بخشنده ی مهربان تا خودش در دو ضرب کند .اما چند وقتی است که باید صبحهایم را هم با نیایش به درگاه خداوند متعال اغاز کنم.البته تا میشود و میتوانم از زیرش در میروم اما مادر استوارتر از این صحبتهاست که به این راحتی ها بگذارد از زیر نماز صبح شانه خالی کنم.همه ی بیدار شدن برای نماز یک طرف و اینکه باید با اب سرد وضو بگیری و خواب نازنینی را که از دیشب با هزار زحمت و مرارت پرورشش داده ای با یک مشت اب سرد بُرنده ی لعنتی نابود کنی و بعد از نماز زیر پتو باید کلی توی سرو کله ی خودت بزنی تا باز"ان سرو خرامان به چمن باز اید" یک طرف.گمانم شاعر گرامی شعر"نازک آرای تن ساقه گلی/که به جانش کِشتم و به جان دادمش اب/ای دریغا به برم میشکند"را دقیقا بعد از وضو ساختن برای نماز صبح و پریدن خواب از کله اش گفته و همچنین بیت "نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید/ این دل شوریده تا ان جعد و کاکل بایدش " را هنگامی سروده که بعد نماز صبح،زیر پتو در حال التماس کردن به خواب نوشین صبحگاهی بوده تا برگردد. نماز میخوانم.سریع شلوار و پیراهنم را میپوشم و راهی میشوم.امروز روز مهمی است.روزی در حد ایام الله و حتی مهمتر از ان.به دو علت.اول انکه ما امروز عزم سفر به شهر را داریم که این خودش ایام اللهی است وعلت دوم که امروز را ایام الله تر !!!کرده، این است که ماشین "آهنی"خراب است و به شهر نمیرود ، بنابراین فقط مانده است "رشیدی" و ماشینش .یک مویز است و چهل قلندر.یک ماشین است و انبوهی از خلق الله.اول هفته است و خلایق "شُوَه"کرده اند "ورحَدی" شهر.هرکس بتواند امروز جا گیر بیاورد فتح الفتوح کرده است.
ساک را بر میدارم.کفشها را میپوشم.در سالن را که میبندم مادر مفاتیح را دست گرفته و دعای "عهد" را میخواند.
سکانس دوم:(خارجی-شغال اباد-خته-بعد اذون صوحب)
در حیاط را که باز میکنم هوا تاریک تاریک است."خته اَ گورِ ممَنه".هنوز کلی کار دارد که نشانه ای از سپیده ی صبح توی ده پیدا شود.در را که میبندم"شیدا" زوزه ای از سر مهربانی میکشد.دم در خوابیده.دستها را دراز کرده و سرش را روی دستها گذاشته.با ان چشمهای درشت مهربانش زیر چشمی نگاهی میکند.من را که می بیند بلند میشود.بدنش را میکشد ودمی تکان میدهد."شیدا"سگ مهربان نارنجی و سفیدی است که هنوز ایام جوانیش را میگذراند.هنوز برو بیایی دارد و اسم ورسمی.هنوز "ب گله" میرود و اعتباری دارد.گاهی که از" گله" خسته میشود در میرود و چند روزی توی "خته "به ولگردی میگذراند و استراحتکی میکند.بعد چند روز، امرالله که میرود به "گمار"شیدا را هم"دبِند"میکند و میبرد."چپوها" میگویند "شیدا" خیلی"گلگی" نیست.بعدها که"شیدا" پیر میشود و به درد نخور و بی اسم ورسم واعتبار،میشود مقیم "خته" و مدام یا درِ خانه ی ما پلاس است یا درِخانه ی امرالله یا "باباکلو".عمر زیادی هم میکند.تا چند سال پیش زنده بود.از بس نمرد حوصله ی همه را سر برد.اخرش مصطفی زنده زنده خاکش کرد.نمیدانم کی اسمش را گذاشته بود "شیدا"اما توی دهی که سگها اسمهایی مثل"قُرمِش"و"قُردَنگ" و"قِیطال"یا "سگ سَوز"و"سگ خالی" دارند یا غالبا به اسم صاحبانشان خوانده میشوند مثلا میگویند"کوچوک فلانی"یا سگ فلانی،"شیدا" اسم تک و جالب توجهی بود.
راه می افتم.کمی میترسم.به در خانه ی "حجی محندحسن"که میرسم.یک سیاهی که از "اُبَزه"می اید توجهم را جلب میکند.سیاهی بزرگی است.حسابی میترسم.از همه بیشتر از کفتار میترسم.از کفتاری که روزگاری امده و بچه ای را که بالای پشت بام خواب بوده خورده ورفته.ترسناکترین موجود دنیا برایم کفتار است.سرجایم میخ میشوم.میخواهم عقب گرد کنم و دَر بروم.بین تصمیم در رفتن ودر نرفتنم که صدایی آرامم میکند
بابا کلو:ب کُجه میری بابا جان دی ای محَل صوحب
نفسم بالا می اید.دهانم که از ترس خشک شده بود کمی بزاق ترشح میکند و حرکت زبان توی دهان راحتتر میشود.توی ان تاریکی از ترس،" بابا کلو" را نشناخته ام.بیل روی شانه ی راستش است. از"اُو گروفتن"می آید.یا "بزه ی سنگ اُو"بوده یا "شوخک"یا "سر گردنه".
من:مرُم ب جوی ماشین بابا کلو.مُرم جایه بگیرُم
باباکلو:چو چنی زود میری بابا جان.هنوز خا صحَب ماشینا دخُوَن .ورهِج حالا میری بابا.میری دو اُنجِ معطل مری.مِگذاشتی سفِدَ بزنه بعد مِرَفتی.مار تو هُم از بس ایشتوکییه دی ای محل صوحب تور رَهی منه.عنه واجیبه بابا جان
من:ماشین اهنی خرابه ،ایمرو فقط رشیدی مره ب شهر.بری هَمُ زود مرم که جایه بگیر یَرُم.ایمرو خلی شلوغه.
"باباکلو" مکثی میکند.
باباکلو:پس بِرو بابا جان.ورهَم گرد بابا کی بِتَنی جایه بگیری.ای بابا هی.وای وای وای هی.
"باباکلو" میرود.من هم نمیپرسم کجا بوده.بپرسم هم نهایتا میگوید"ای بابا جان رِزه ی زمییه بو برفتُم پلشتش کنم".که چیزی از این جواب گیر ادم نمی اید.راه می افتم.
ادامه دارد......