رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

گفتگو با دکتر محمود فتوحی (1)

گروه شاخص

سلام خدمت همه دوستان. به عنوان اولین نفر به سراغ دکتر محمود فتوحی رودمعجنی رفتیم . ضمن تشکر از ایشان به خاطر وقتی که در اختیار ما قرار دادند بدون هیچ مقدمه و توضیحی بخش اول گفتگو ب

سلام خدمت همه دوستان.

به عنوان اولین نفر به سراغ دکتر محمود فتوحی رودمعجنی رفتیم .

ضمن تشکر از ایشان به خاطر وقتی که در اختیار ما قرار دادند بدون هیچ مقدمه و توضیحی بخش اول گفتگو با ایشان را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید.

1- بطور خلاصه بیوگرافی خودتان را شرح دهید ؟(سن-میزان تحصیلات-رشته‌ی تحصیلی و...)

اگر سال 1343 به دنیا آمده باشم باید 47 ساله باشم. تا پنجم ابتدایی (1354) در رودمعجن خواندم. در کلاس سوم و چهارم مرا فرستادند مکتب قرآن مرحوم شکرالله امیری. هنوز سفیر تلفظ صاد و ضاد در گنبد ذهنم طنین انداز است. روی یک پا می استادیم و سورۀ والضحی را به تهجی بر استاد می­خواندیم. (ألیف أ بِ زوَر أب جیم أ دال زور جد ابجد). دیپلم اقتصاد اجتماعی را دبیرستان غفاری تربت حیدریه (1362 ) به من داد؛ بی کار بودم و دانشگاه‌ها بسته بود توی خیابان می‌لنگیدم که همشهری انقلابی­ام مرا به ادارۀآموزش پرورش برد و ابلاغیه‌ای داد دستم تا بروم به مدرسۀ راهنمایی حصار. دو ماه آنجا معلمی کردم. بعد تربیت معلم تربت حیدریه قبولم کردند و در سال 1364 فوق دیپلم به من دادند و فرستادندم به دبیری راهنمایی در ازغند یک سال بودم و بعد رفتم دانشگاه. لیسانس ادبیات فارسی را دانشگاه تربیت معلم تهران در سال 1368 به من داد و سخت بود که از تهران برگردم به دبیرستانی در بخش فیض آباد محولات؛ اما فقط سه ماه دبیر دبیرستان بودم بلافاصله گفتند فوق لیسانس دانشگاه تهران قبول شده‌ای. رفتم و سال 1370 تمام کردم و همان سال دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران قبول شدم و در بهمن سال 1374 از رسالۀ دکتری‌ام به راهنمایی استاد زرین کوب و دکتر شفیعی کدکنی دفاع کردم. و در طی این ده سال دانشجویی دبیر دبیرستان‌های تهران هم بودم. در سال 1375 به دانشگاه تربیت معلم تهران منتقل شدم. دو سال در دانشگاه بلگراد تدریس کردم. و در سمینارهای بین‌المللی و دوره‌های آموزشی زیادی در دانشگاه‌های کشورهای مختلف حضور داشته‌ام. دو سال است به دانشگاه فردوسی مشهد منتقل شده‌ام.

2-تا چند سالگی در رودمعجن زندگی کردید؟اگر خاطره یا نکته‌ی جالبی از دوران کودکیتان به خاطر دارید لطفاً بیان کنید؟

تا کلاس پنجم در رودمعجن بودم. همسالان من از آخرین اعضای نسلی هستیم که سه تمدن را تجربه کرده‌ایم: تمدن چراغ موشی، تمدن چراغ برق و تمدن دیجیتال. خاطرات دوران چراغ موشی و لامپا در ذهن کودکی‌ام یک طرف و بقیه تمدن‌ها یک طرف.

سال سوم دبستان بودیم در مدرسۀ عنصری که بهش می‌گفتند مدرسۀ «بالا» و نوساز بود. یکی هم مدرسۀ «ته» بود قدیمی و کنار بهداری که حالا منزل آقای علی شیخی است. زمستون که می­شد یکی از تفریحات ما «خز خز» بود یا به قول تهرونیا «سرسره». به خصوص روزهای پنج شنبه که معلما می رفتن شهر و شنبه‌ها که به خاطر برف و راه بندون نمی تونستن بیان رودمعجن. ما شاگردا هم ول بودیم توی مدرسه و چوب فراش بالا سرمون. خدا بیامرز عباس یاقوب علی، فراش مدرسه بود. بد اخلاق و جیغ جیغو. مدرسۀ بالا رو تازه ساخته بودن و دیوار نداشت. او سا لا برف هم حسابی می او مد. توی کوچه‌ها سه متر برف روی هم بود.

غروب می­رفتیم با بچه‌ها، چند سطل آب می­بردیم می­ریختیم توی سرازیری راه مالرو حصار- رودمعجن که فردا صبح لیز باشه و حسابی کیف کنیم. اون روز صبح زود بچه‌ها دختر و پسر اومده بودن. ده دوازده نفر پشت سر هم ردیف می‌نشستیم ؛ کمر هم رو می­گرفتیم و قطار راه می‌افتاد و سرعت می‌گرفت و یکباره همه می‌ریختند روی هم تو کال.

نشسته بودیم تا قطار راه بیفته که گفتند فراش داره میآد. همه خیز ورداشتیم به سمت مدرسه و با قیافه حق به جانب ایستادیم کنار دیوار، کتاب به دست یعنی که داریم درس می خونیم. زن خورد و رفتیم تو صف صبحگاهی. از شانس بد ما اون روز یکی از معلما نرفته بود شهر. عصبانی اومد و اسم چند نفر رو خوند و گفت از صف بیاین بیرون. منم یکی از اونا بودم با شهید حسامی که سردستۀ شیطونای مدرسه بود. گفتند که شما توی راه سرسره درست کردین و یه بنده خدای حصاری زن مریضش رو با خر می آورده به درمانگاه رودمعجن، خرش سر خورده و مریضه افتاده و ... رفته خونۀ انصاف (شورای زمان شاه) و شکایت کرده ... و ما چقدر ترسیدیم.

محض تنبیه گفتند همین طور توی صف برین به سمت سرسره؛ باید یخای راه رو با ناخن بتراشین. بچه­های شیطون را جلو انداختند و بقیه از دنبال. می‌گریستیم و راه رو ناخن می‌زدیم. از زیر ناخنامون خون می اومد. بعد آوردنمون به مدرسه و با ترکۀ آلبالو زدن کف دستمون. دستای بچه‌ها چند روز توی «حلوای به روغن» بود. هنوز وقتی میام رودمعجن می رم به تماشای اون راه و اون خاطرۀ سنگین. حالا راه رفته زیر خونه­ها، اما هنوز سوزش رو توی گوشت ناخنام حس می‌کنم. کلا اون وقتا ما رو زیاد کتک می‌زدند. اصلاً بخشی از نقش اجتماعی ما بچه­ها کتک خوردن بود و محرومیت کشیدن. باغبونا می زدن. سر سفرۀ امام حسین می زدن، تو هیأت می­زدن، دشتبونا می زدن. حمومی می زد، معلما می زدن. فراش می زد. شمر می‌زد. بابا می­زد بی بی می­زد. پشت‌ها و ساق پاهای نازکمان کبود بود و جیغ بنفش ترکۀ گیلاس و آلبالو روی پوست ما کشیده. ماها این جوری تربیت شدیم و رفتیم جنگ و توی جنگ هم هر چی بهمون زدن خندیدیم.

3-تا چه مقطعی در رودمعجن درس خواندید؟بعد از آن برای ادامه‌ی تحصیل چه کردید؟کجا ادامه‌ی تحصیل دادید؟

ذکر شد.

4-قطعا درس خواندن در شرایط آن زمان با توجه به محدودیت‌های موجود ،سختی‌ها و موانعی را به همراه داشته است که باعث می‌شده عده‌ی زیادی عطای ادامه‌ی تحصیل را به لقای آن ببخشند.چه موانعی بر سر ادامه‌ی تحصیل شما وجود داشت و شما چگونه موفق به رفع این موانع شدید؟اگر خاطره‌ای از این دوران دارید بیان کنید؟

سال اولی که آمدم تربت حیدریه، شش ماه نتوانستم بروم رودمعجن. در مدرسۀ راهنمایی نوبت بعد از ظهر بودم و پنجشنبه ماشین ده ساعت یک از شهر می‌رفت و جمعه هم ماشین نبود. عصر پنجشنبه که مدرسه تعطیل می‌شد دلم می‌گرفت. پسر عمویم عباس فتوحی روی دیوار اتاقش از بالا نوشته بود 175 و زیرش 173 و 172 تا 3 یعنی تا سه روز مانده به عید نوروز، که می‌رویم به ده. هر روز که می‌گذشت یک شماره را خط می­گرفت و مثلاً می‌گفت 110 روز مانده. صاحب‌خانه‌اش مرحوم حاجی باشی بایگی بود همان معمار مشهور حمام قدیم رودمعجن. معمار پیر با عینک ته استکانی خط‌ها را روی دیوار دیده بود و گفته بود: «وا عباس آقا! رج مورا ازدیفال مین به ته، نفت دَ رز تا بمیرن».

5-شنیده‌ایم که شما سابقه‌ی حضور در جبهه را هم دارید.حضور شما مربوط به چه سالیست؟ان زمان چند سالتان بودید؟انگیزه یتان از رفتن به جبهه چه بود؟

تابستان سال 1361 و زمستان همان سال چهارم دبیرستان بودم. بین جوان‌ها رفتن به جبهه یک حس فراگیر بود، نباید کم می­آوردم.

6-تحصیلاتتان را بعد از برگشتن از جبهه در چه مقطعی ادامه دادید؟چطور انگیزه‌ی ادامه‌ی تحصیل در شما به وجود آمد؟(لطفاً مقاطع تحصیلی را همراه با دانشگاه مربوطه بیان کنید.اگر نکته‌ی دیگری هم مد نظرتان هست بنویسید)

ذکر شد.

7-به رشته ادبیات علاقه داشتید و خودتان آن را انتخاب کردید یا به این سمت کشیده شدید ؟اساتیدتان در دانشگاه چه کسانی بودند؟

انشاء خوب می­نوشتم و مقاله خوان خوبی بودم. علاقه­ام به علوم انسانی بیشتر از علوم طبیعی و ریاضی بود. اما برای تحصیل در ادبیات برنامه‌ای نداشتم. به خاطر رفتن به جبهه سال 1362 از شش درس نمره نیاوردم و در کنکور دانشگاه رفوزه شدم. بدون برنامۀ قبلی رشتۀ انگلیسی و ادبیات فارسی را در تربیت معلم انتخاب کردم که در ادبیات قبول شدم. سال 1363 دور از چشم آموزش و پرورش کنکور دادم و حقوق دانشگاه تهران قبول شدم اما آموزش و پرورش اجازۀ نام نویسی نداد. مدارک دیپلمم گرو تربیت معلم بود باید چهار برابر هزینۀ تحصیل در تربیت معلم را می­دادم. مجبور شدم تربیت معلم را تمام کنم. سال 1364 با رتبۀ 300 قبول شدم ولی فقط می‌توانستم در رشتۀ ادبیات یا رشته‌ای که آموزش و پرورش نیاز دارد ادامه تحصیل بدهم. رفتم ثبت نام کردم. اما آموزش و پرورش اجازۀ رفتن به دانشگاه نداد چون هنوز حکم استخدامم صادر نشده بود. با یک دختر خانم که قبولی بهمن بود جایم را عوض کردم و شدم ورودی بهمن. یک ترم هم از دانشگاه مرخصی گرفتم. بالاخره سال 1365 آموزش و پرورش با هزار امضا و تعهدنامه با غل و زنجیر اجازه داد بروم دانشگاه

8-در دوران تحصیل در دانشگاه (مخصوصاً کارشناسی و ارشد)در چه فضای فکری بودید؟آیا در هیچ‌کدام از تشکل‌ها عضو بودید؟چطور برنامه ریزی کردید که حاصلش موفقیت بود؟

دوران دانشجویی کار می‌کردم و تعهدات آموزش و پرورش دست و پاگیرم شده بود. خیلی سیاسی نبودم. هم‌کلاسی‌هایم که خیلیهاشان امروز در مناصب سیاست اند بارها به همکاری در انجمن‌های سیاسی دعوتم می­کردند اما خوشبختانه وقت نداشتم. همان روزهای نخست ورود به دانشگاه یکی از دانشجویان سال بالایی به نام جواد کرد حیدری که سه سال از من جلوتر بود و بسیار خوش­پوش و خوش­فکر و باسواد بود با مفهوم کنکور فوق لیسانس آشنایم کرد. می‌گفت که اگر بعد از لیسانس دو سال بخوانی می­شوی استاد دانشگاه. از این ایده عجیب خوشم آمد. آن زمان دانشگاه‌ها تصفیه شده بود و استاد کمیاب بود و فوق لیسانس‌ها زود استخدام می‌شدند.

ادامه دارد.....