رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دنگا(9)

علی نجفی

اول از همه بزغاله ها می فهمند.نمیدانم بو میکشند یا صدایی میشنوند ولی هنوز هیچ خبری هیچ جا نیست بزغاله ها پیشاپیش آمدن گله را میفهمند.در اینجور مواقع دست از جست و خیز برمیدارند،چشمه

اول از همه بزغاله ها می فهمند.نمیدانم بو میکشند یا صدایی میشنوند ولی هنوز هیچ خبری هیچ جا نیست بزغاله ها پیشاپیش آمدن گله را میفهمند.در اینجور مواقع دست از جست و خیز برمیدارند،چشمها را می درانند، دم را شمشیر کرده و گوشهای کوچکشان را سیخ کنار سرشان نگه می دارند.انگار آنتهای رادیو هستند که می دهندشان بالا تا امواج را بهتر بگیرند.سرشان را به سمت نوک«گدار میلک» که پوشیده از خاک سفید مایل به زرد کمرنگی است میگردانند و خیره میشوند به سر گدار.یکی دو دقیقه با دقت و بی هیچ حرکتی زل میزنند به آنجا.انگار میخواهند مطمئن شوند که بو را درست فهمیده اند و صدا صدای«درا»ی گله بوده است نه چیز دیگر.قیافه ی بزغاله ها در اینجور مواقع مصداق بارز خوف و رجاء است.خوف اینکه درست نشنیده باشند و خبری از آمدن گله نباشد و امید اینکه هر لحظه سر و کله ی گله از سر گدار پیدا شود.کمی که به تشخیصشان اعتماد میکنند و اندکی از رسیدن گله مطمئن میشوند، تکانی میخورند و بَع کوتاه وخفه ای سر می دهند.بَعی که هرچند هنوز نشانه های یقین کامل به رسیدن گله در آن هویدا نیست اما می شود نشانه های روشنی از امید را در آن پیدا کرد.بَع های کوتاهی که می توانند پیش در آمد یک شادی بزرگ باشند.

زبان گوسفندها همین بع بع کردنشان است. احساساتشان،غمشان،شادیشان،دوست داشتنشان،دشمنی شان و.... را با همین بع بع کردنشان نشان می دهند.از دار دنیا یک کلمه ی دو حرفی بلدند که با همان تمام حوائجشان را بر طرف میکنند!.با همین زبان با خودشان و با آدمها صحبت میکنند.خودشان منظور هم را خوب میفهمند، فقط آدم باید کمی دقت کند تا بفهمد چه می گویند.هر احساسی بَع مخصوص به خود را دارد.گوسفندها وقتی گرسنه اند بع های طولانی و کشدار و بی حال با ته رنگی از التماس سر می دهند که هم روی اعصاب می رود و هم کمی وجدان آدم را دچار عذاب می کند تا به خودش بیاید و چیزی توی آخورشان بریزد و از گرسنگی نجاتشان دهد.

گوسفندها در زندگیشان غم چندانی ندارند اما اینجور نیست که زندگیشان از لحظات غم انگیز تهی باشد . غم انگیز ترین لحظه ی زندگی یک گوسفند وقتی است که بعد از یک روز جدایی از فرزندش صبح که به دنگا می آید ببیند فرزند نیست.فرزندش شب پیش مرده است.اینجور وقتها بع ها جگر خراش میشوند. از ته دل می آیند،انگار از ته دل کنده می شوند و دل آدم را بدجور می سوزانند.گوسفند از ته دل بع می کشد با تمام توان.بع ها شبیه ناله می شوند.شبیه گریه می شوند.شبیه ضجه می شوند.شبیه«غیوه».غیوه های مادری فرزند از دست داده.مادر از ته دل غیوه میکشد.غیوه هایی که هم زاری اند بر از دست رفتن فرزند و هم التماس اند به خداوند برای تغییر تقدیر و بازگشت فرزند.البته گاهی این غم نصیب فرزند می شود و آن وقتی است که بزغاله ای یا بره ای بعد از یک شبانه روز گرسنگی و دوری از مادر و لحظه شماری برای دیدار، وقتی صبح به دنگا می رود هرچه می گردد مادر را پیدا نمی کند.بعد از به این در و آن در زدن متوجه میشود مادر نیست.مادر مرده است. یا دیشب گرگ به گله زده و مادر سهم گرگها شده و یا مریض بوده و مرده است.بع های بره یا بزغاله اینجور وقتها بیشتر به جیغ می مانند. جیغ های بچه ی گرسنه ای که به خانه آمده و مادر نیست و چیزی هم برای خوردن پیدا نمیشود.جیغ هایی که هنوز به عمق مصیبت پی نبرده اند و گمان می کنند مادر فقط دیر کرده و هر آن منتظرند تا در باز شود و مادر به فریادشان برسد.جیغ هایی که کشیده میشوند تا بلکه مادر بشنود و دلش به رحم بیاید و زودتر برگردد.جیغ هایی که چندان احساسات آدم را جریحه دار نمیکنند و در نهایت با یک «طفلک» گفتن می توان سرو ته قضیه ی احساسات را هم آورد. اما آن آخر کار که بزغاله یا بره بعد از هروله کشیدنهای پیاپی و رفتن از زیر این گوسفند به زیر آن گوسفند به امید نوشیدن جرعه ای شیر، و دیدن سراب مادر در هر گوشه ای از گله و به سمتش دویدن و نا امید بازگشتن،خسته و نا امید و گرسنه و خاک آلود در گوشه ای می ایستد و بع های کوتاهی که از خستگی نای بر آمدن ندارند می کشد،دل آدم را از سنگ هم که باشد آب می کند.بع های بزغاله یا بره در این موقع به گریه های همان بچه ی گرسنه می مانند که کم کم فهمیده مادر دیگر هیچ وقت بر نمیگردد و حالا در حالی که انبوه مادران و بچه های دیگر را می بیند که شاد وخرم و سیر در کنار هم اند ،آهسته و آرام اشک می ریزد وناله می کند.

یک دسته از بع ها محبت آمیزند.مثل بع هایی که مادر وقتی بچه اش شیر میخورد، همانجور که بدن بچه اش را بو میکشد و از شیر خوردن او لذت میبرد،می کشد.بع هایی که مقطع اند و ملایم و گوش نواز.بع هایی هم هستند که نشان از دشمنی و خصومت و نفرت دارند.وقتی بچه ی غریبه ای پستان گوسفند را به دهان میگیرد تا شیر بخورد گوسفند با بع هایی که خشن اند و زمخت و هشدار دهنده همراه با شاخ و لگد بچه ی غریبه را از خود دور می کند تا مبادا قطره ای از شیری که سهم بچه ی خودش است نصیب غریبه شود.گوسفندها هرچقدر نسبت به بچه های خودشان مهربانند و دست و دلباز نسبت به بچه های غریبه بی گذشتند و خسیس.بع هایی هم هستند که از سر درد کشیده میشوند.از سر درد جسمی.مثل بع هایی که سر به دنیا آوردن بچه کشیده می شوند یا بع هایی که موقع خالی کردن «کوخ»هایی که در زخمهای بدن گوسفند جا خوش کرده اند،به هوا می روند.این بع ها ممتدند وبلند و گوشخراش.شبیه فریاد زدن از سر درد.مثل آخ گفتنهای از ته دل.مواقعی که درد شدید است گوسفند دهان خودش را نمیبندد و در حالیکه کمی از زبانش از دهان بیرون افتاده گاهی آنقدر بع میکشد که دهانش کف می آورد. دسته ای از بع ها هم بیانگر شادی اند.وقتی گله می آید و بزغاله ها و بره ها به سمت مادرهایشان می دوند و مادرها به سمت بچه ها،از هر دو سو بع های شادمانیست که فضا را پر می کند.بع های بلندی که کر کننده اند اما گوش خراش نیستند.بیشتر شبیه هلهله اند.هلهله ی شادمانی یا شبیه کِل کشیدنهای زنانه اند توی عروسی ها.بع های دیگری هم هستند.مثل بع های فصل جفت گیری،بع های گوسفندی که از گله جا مانده،بع های مادر و فرزندی که از هم جدایشان می کنند،بع های از سر ترسی که هنگام زدن گرگ به گله سر داده می شوندو...که هرکدامشان معنی دارند، فقط آدم باید دقت کند.

بزغاله ها همانجور میخ کرده اند به سمت گدار.بع کشیدنها ی بزغاله ها کم کم دارد از حالت کوتاه و خفه به بع های بلندتر و کشیده تر تبدیل می شود.انگار کم کم دارند یقین می کنند به رسیدن گله.سر اولین بز که از بالای گدار میلک دیده می شود جیغ بزغاله ها تا آسمان هفتم میرود.بزغاله ها با بع های شادمانه شروع میکنند به دویدن به سمت گله.بزغاله ها به وجد آمده اند.وقتی که می دوند انگار می چرخند،انگار می رقصند،انگار دارند سماع می کنند.انگار همانجور که می دوند ،می رقصند و با زبان بی زبانی پی در پی می خوانند:«مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/ مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم......».گله به دنگا رسیده است.

ادامه دارد..............