دنگا(4)
علی نجفی
بعد از یک ماه واندی تاخیر ،که خداوند عاملین ومباشرین و مسببین این تاخیر را به جزای اعمالشان برساند،ادامه ی داستان دنگا را پی میگیریم.از آنجا که ممکن است بعد این مدت تاخیر سررشته ی
بعد از یک ماه واندی تاخیر ،که خداوند عاملین ومباشرین و مسببین این تاخیر را به جزای اعمالشان برساند،ادامه ی داستان دنگا را پی میگیریم.از آنجا که ممکن است بعد این مدت تاخیر سررشته ی کار از دست خوانندگان گرامی «بجستَ» باشد واز خاطر مبارکشان رفته باشد که کجای داستان بودیم و توی آن سه قسمت قبل چه اتفاقی افتاد،لذا خلاصه ی سه قسمت قبلی را قبل از این قسمت برایتان بازگو میکنم.
خلاصه ی قسمت های پیشین:
در سه قسمت قبل هیچ اتفاقی نیفتاد و منبعد هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،لاجرم خلاصه ای هم وجود ندارد.این داستان مثل داستان زندگی است.فقط جریان دارد، همین.(امَرد وخِزِن).
ادامه ی داستان:
بزغاله را رها میکنم توی خته.از همین الان ونگ و ونگش بلند است.میداند این کله ی صبح کجا قرار است برویم.روی پا بند نیست.مدام این ور و آن ور میدود و بع بع میکند.نه جرات تنها به راه زدن ورفتن را دارد و نه تاب کمی صبر که با هم برویم.مصطفی خر را حاضر کرده.«خورجی» روی خر است و «تینها» توی «خورجی».بابا کلو همانجور که زیر لب چیزی زمزمه میکند از درگاهی می آید توی خته.یک «دوکارد»{1} را توی دستش ورانداز میکند.انگشت سبابه اش را میکشد به لبه ی «دوکارد» و چشمهایش را مثل همیشه کمی ریز میکند تا تیز بودن یا نبودن لبه ی «دوکارد»را با دقت وارسی کند.چشمها را که ریز میکند یک دوجین شیار افقی تمام پیشا نیش را پر میکند.سرش را همانجور که تکان میدهد، از روی«دوکارد»بر میدارد و خطاب به مصطفی میگوید:
-مگه ای وامندگیر ب نِ بوردی ب جوی بچه ی محندعلی رضا تا اَتش کَریش کنه؟{2}
مصطفی که گردن خر را گرفته میگوید:
-چرَ.دینه بش بوردُم.نِبو.بشه واز ایمرو نماشِم مشبرُم{3}
باباکلو «دوکارد» را گوشه ی «خورجی» جا میدهد. پای راستش را روی«پیر دومبی»{4} کتل جاساز میکند و با دودستش«قُچ»{5}« کتَل»{6} را میگیرد و یک یا علی میگوید و سوار میشود.خوب که روی خر جاگیر میشود خطاب به هرجفت ما در حالیکه به هیچ کداممان نگاه نمیکند میگوید:
-ای وای وای وای هی بابا جان هی.از قدیم ورگوفتَن بچَر کی ور رَد کارِ رَهی منی خادتم ور رَدش بِدَو.{7 }
چماقش را میزند حالا نوبت هویچش میشود.خطاب به من که کوچکترم و مستحق تر برای سوار شدن میگوید:
-بیا باباجان سوار رَو
میگویم:
-شما برن باباکلو مو خدی بچا میَیُم{8}
با صدای بلندتر میگوید:
-بیا بابا سوار رَو بیا.تا اونجه پیده مندَ مری{9}
باباکلو حتی ابراز مهربانیش هم با کمی چاشنی عصبانیت همراه است.در همین حین روح الله با دوتا «کموری» که پشت سرش بع میکشند از خانه میزند بیرون .دوباره میگویم:
-شما برن مو خدی بچا مییُم
باباکلو «اخ بابا هی»ی میگوید و خر را«هَی» میکند و میرود.کم کم بچه های دیگر هم سر کله یشان پیدا میشود و راه می افتیم.به«تی کال» که میرسیم چنتایی از بچه های «اُبَزَ» هم به ما میپیوندند و راهی میشویم به سمت«دنگا».
«دنگا» پای گدار«میلَک» است.همانجایی که میگویند پر از «جین وپری» است و قرآن های مسجد را که پاره میشود وغیر قابل استفاده میبرند آنجا زیر خاک دفن میکنند.توی روز، وقتی کسی آنجا نیست جای ترسناکی میشود ولی الان شلوغ است و ترس محلی از اعراب ندارد.«جین وپری»ها تنها که باشی اذیتت میکنند، آدمها که زیاد باشند جرات نمیکنند از خانه هایشان بیایند بیرون. این را یک شب«حجی محندحسن» توی خته گفت.یک شب سرد زمستانی که توی خته دور هم نشسته بودیم و آتش روشن کرده بودیم و منتظر گله بودیم .حجی محندحسن شمع محفل بود و منبرش حسابی گرم بود و درباره ی«جین وپری»ها صحبت میکرد.آن شب حجی محندحسن آنقدر در مورد جنی ها وشکل و شمایلشان و مراسم عروسیشان و اینکه فلانی را در فلان سال که از سر زمین می آمده گرفته اند و برده اند مراسم عروسیشان صحبت کرد وخاطره گفت که من تا یک ماه شبها جرات نمیکردم دستشویی بروم .دست شوئی ما ته حیاط بود و در مسیر رفت وبرگشت کلی جای ترسناک وجود داشت که جان میداد برای مخفی شدن«جین وپری»ها.ترجیح میدادم تا صبح تحت فشار باشم ولی در مراسم عروسی «جین وپری»ها شرکت نکنم.هیچ وقت نفهمیدم چرا «جین و پری»ها اینقدر مراسم عروسی برگزار میکنند و از آن مهمتر اینکه چه اصراری دارند آدمها را به زور به مراسمشان دعوت کنند وبدتر از اینها اینکه همیشه در جاهای ترسناک وتاریک وخلوت دیگ و دیگ پایه بار میگذارند و عروسی علم میکنند. اما نکته ی مهم و امیدوار کننده در مورد «جین و پری»ها این بود که همه ی وقایعی که اتفاق افتاده بود مال قدیم ندیم ها بود.همه ی آنها یی که گفته میشد جنی ها را دیده اند سالها از مرگشان میگذشت.هیچ راوی زنده ای که خودش مستقیما آنها را دیده باشد وجود نداشت.و این خودش آدم را امیدوار میکرد که باور کند «جین وپری»ها مال قدیمها بوده وحالا دیگر دست از سر آدمها برداشته اند...
ادامه دارد............................................................................................
1-وسیله ای برا چیدن پشم گوسفندها.
2-مگه این وامونده رو نبردی جای بچه ی محمد علی رضا تا اتش کاریش کنه(اتش کاری:تیز کردن دستکاله،مینگال،پکی یا هر وسیله ی آهنی دیگر که نیاز به تیز کردن داشته باشد به وسیله ی چرخ سنگ.چون هنگام تیز کردن آتش از کناره های شئی آهنی به اطراف میپرد این عمل را اصطلاحا آتش کاری میگویند)
3-چرا دیروز بردمش نبود.باز امروز عصر میبرمش
4-پیردمبی=پاردم(شاید البته!!!)
5-قُچ:قسمت برجسته جلو پالان خر.همان قاچ زین است که در مورد زین اسب استعمال میشود
6-کتَل:پالان
7-از قدیم گفتن بچه رو که دنبال کاری میفرستی خوتم دنبالش بدو
8-شما برید بابا بزرگ من با بچه ها میام
9-بیا بابا سوار شو.بیا تا اونجا خسته میشی