دنگا(7)
علی نجفی
به کنار جمعیت حلقه زده در اطراف مرد رسیده ایم که نزدیک در دنگا نشسته اند. «دنگا» نیمدایره مانندی است که از سمت بالا به کوه میرسد و سه طرف دیگرش را با شاخه های خشک درختان و بوته های
به کنار جمعیت حلقه زده در اطراف مرد رسیده ایم که نزدیک در دنگا نشسته اند. «دنگا» نیمدایره مانندی است که از سمت بالا به کوه میرسد و سه طرف دیگرش را با شاخه های خشک درختان و بوته های «خیر»و «قرپَچ» و «سُو» وتکه های سنگ دیوار کشیده اند و در سمت پایین هم در چوبی مشبک موقتی کار گذاشته اند برای عبور و مرور.
سه چهار ماه از سال وقتی فصل شیر دوشی میشود «دنگا»کیا بیایی دارد و «شلت و شُر»ی و های و هویی و بعد باز دوباره سوت و کور میشود و بلا استفاده و مخروبه تا سال دیگر و فصل شیر دوشی دیگر که باز دستی به سر و گوش دیوارهایش میکشند و خار و بته هایش را دوباره میچینند و دیوارهایش را روبه راه میکنند.
«دنگا» بوی خاصی میدهد.بوی گس «پشکل» گوسفندها که جا به جا توی«دنگا» رو هم ریخته و شبنم صبحگاهی کمی مرطوبشان کرده، ته مانده ی بوی دوست داشتنی تن گوسفندها که دیگر به در و دیوار «دنگا» چسبیده وذاتی آنجا شده ،بوی تند و تیز خاکی که گُله به گُله به اندازه ی یک کف دست به رنگ سربی تیره با حاشیه ها و ته رنگ زرد در آمده و نشانه ی «خرابکاریهای» گوسفندهاست،بوی روغن سیاهی که گاهی به تن و بدن گوسفندهای «گر» میمالند،بوی تند الکل مانند جعبه ی سم و آمپولهای«شصت درد» و «هفت درد» ی که برای گوسفندهای مریض و «کوخ» کرده استفاده میشود،بوی رنگهایی که بعضی ها برای نشان کردن گوسفندهایشان آورده اند تا به پشت یا پس سر گوسفند بمالند و لای بوته های دیواره ی «دنگا»گذاشته اند،بوی علفهای کوهی و شکوفه هایی که نسیم صبح با خودش می آورد و خالی میکند روی سر «دنگا» و بوی تن همه ی آدمهایی که در «دنگا»هند.«دنگا» مخلوط عجیبی از همه ی این بوهاست.به«دنگا» که نزدیک میشوی این بو میریزد توی ریه ها.دو سه نفس اول را که میکشی سینه کمی سنگین میشود و ریه ها غریبی میکنند با این بو، اما تا به یکی دو نفر سلامی کنی و دستی بدهی،ریه ها هم با بو اُخت شده اند و کارشان روی غلتک افتاده ومثل ساعت کار میکنند.بوی چندان دلچسب و شامه نوازی نیست و در آن روزگار خُردی به ذهنت هم نمیرسد روزگاری برسد که گاهی هیچ بوی خوشی در دنیا به قدر همین بوی تیز و گسِ نه چندان دلچسبِ شامه آزار دلتنگت کند.
جک و جانوران «دنگا» هم برای خودشان بساطی دارند.کنه ها با آن پشت سیاه خالدار و شکم و پاهای کرک دار قهوه ای-که رنگ قهوئیشان تا حاشیه ی رنگ سیاه پشت پیشروی کرده- لاکپشت های ریزی را میمانند که توی «دنگا» حسابی جولان میدهند.مثل لاکپشتها کندند و مثل لاکپشتها سخت جان.بد مصبها سخت کشته میشوند.باید بگذاریشان روی یک سنگ و با یک تکه سنگ دیگر بکوبی رویشان تا له شوند و دار فانی را وداع گویند.توی «دنگا» مثل پشکل گوسفند کنه ریخته است. اگر خوب نگاه کنی اینور و انور تک و توک«مار سر»هایی را میبینی که منتظرند تا گله بیاید و آن وقت آهسته و آرام و سر صبر خودشان را از بدن گوسفند بکشند بالا و بچسبند زیر دُم یا دمبه ای و سیر خون بخورند، ولی چون به رنگ خاکند کمتر به چشم می آیند. «مار سر»ها با آن پوست کشیده ی خاکستری روشن و دست و پاهای قرمزی که از کناره ی بدنشان بیرون زده آدم چاق و خپل را میمانند که از بس خورده در آستانه ی ترکیدن است.وقتی «مار سر» را میگذاری روی سنگ و با سنگ دیگر میکوبی رویش حجم خون لخته شده ی سیاهی که میپاشد بیرون حال آدم را سر صبحی بد میکند.انبوه مگسهای بزرگ- که ما از فرط بزرگی به آنها میگوییم«مگس خر»- با آن رنگ سبز فسفری بد ترکیبشان و چشمان ورقلمبیده ی بدترکیبترشان دور توده ای از «قشاد»های{1} خر-که در هوای خنک سر صبح بخار گرم و تر و تازه یشان رو به آسمان بلند است- مهمانی بزرگ و باشکوهی گرفته اند و با وز وزی که اعصاب آدم را میخراشد مشغول عیش و نوشند.دور و بر همان محفل ضیافت مگسها چندتایی جانور کوچک به رنگ زغال با دست و پاهایی که بی شباهت به اره نیست و بال هایی که گاهی باز میکنند و پروازکی را هم به نمایش میگذارند سخت مشغول کارند.اسمشان برای ما «گو گله کَش» است هرچند بعدها توی کتابها اسمشان میشود «سوسک سرگین غلتان».هیبت چشم نوازی ندارند و کارشان هم چندان کار آبرو مندی نیست اما نه آزاری دارند و نه کاری به کار کسی.سرشان به کار خودشان گرم است. توی همین کله ی سحر از خواب و زندگی زده اند و سخت مشغول کارند.با دوتا دست جلو، تکه ای از «قشاد»های تازه را میبُرند و بعد عقب گرد کرده دو تای پای بزرگ عقب را روی تکه ی بریده شده میگذراند و همانجور دنده عقب میغلتاندش روی زمین.میشوند مثل موتوری که روی چرخهای جلوش تک چرخ زده.کمی بعد چنان توشله ی گرد وقشنگی از همان «سرگین» درست میکنند که عمر بتوان با سر هیچ شربت اکسپکتورانتی چنین توشله ی «قُلُو» داده ی{2} تر و تمیزی از کار در آورد.«توشله»شان را میغلتانند و میبرند به جایی که هیچ کس نمیداند کجاست.«توشله»یشان را که ازشان بگیری کمی هاج و واج میشوند و سرگردان و باز دوباره راست شکمشان را میگرند ومیروند تا منبعی برای«توشله»سازیشان پیدا کنند و دوباره روز از نو روزی از نو. انگار در این دنیا نه کاری غیر این بلدند و نه هدفی غیر این دارند.
مرد سخت مشغول خواندن است:
هالای دختر نقابی بستَ داری
به زِرِ چادرت گلدسته داری
از آُ گولار یکِ ورکَ بمو دِ
همه ی عاشقور دیلخستَ داری
رگهای گردنش متورم شده و از ریشه ی گردن تا پیشانی اش را رنگ قرمزی پر کرده است.صدایش به کوه میخورد تکه تکه میشود و میریزد توی گوش ما.صدای تکه تکه شدن صدایش توی کوه میپیچد......
ادامه دارد....................................................................................................................................................
1-قشاد=فضولات خر
2-قلو دادن=توی ده علاوه بر توشله های شیشه ای ،خودمان هم توشله های سنگی درست میکردیم که مراسمی داشت.زمستانها پیش از آمدن گله دم «کال»جلو خانه ی احمد روی سنگهای بزرگی که حجی صادق کنار باغش چیده بود مینشستیم.تکه سنگ قرمزی از کوه«نوروز گل گل»می آوردیم و با سنگ دیگری،آهسته و سر صبر و بادقت،رویش میزدیم تا سنگ تقریبا سرو شکل توشله را پیدا کند. هیچ وقت تنهایی این کار را نمیکردیم.چند نفری مشغول توشله سازی میشدیم وصدای تَرَق وتَرَقمان فضا را پر میکرد.برای صاف و صیقلی شدن توشله و از بین رفتن تمام نا همواریها و برجستگیهایش هیچ چیز بهتر از سر شیشه های قهوه ای رنگ شربت اکسپکتورانت ودیفن هیدرامین نبود.توشله را میگذاشتیم روی سر شربت و اینقدر میچرخاندیم تا صاف وصیقلی شود.این کار را«قُلُو» دادن(به سکون واو)میگفتند که خودش هنری بود و هر کس هرکس از پسش بر نمی آمد.نمیدانم تا قبل از ورود شربت اکسپکتورانت به ده توشله ها را با چه چیزی «قلو» میدادند!!