رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دنگا(6)

علی نجفی

هنوز مانده تا خورشید بیاید .سحر با لبخند مهربانی بر لب ایستاده و دامن سربی رنگش را روی کوه کمر کشیده.نسیم شادما نه و آرام از این سوی به آن سوی میخرامد و دست نوازشگرش تمام صورتها را

هنوز مانده تا خورشید بیاید .سحر با لبخند مهربانی بر لب ایستاده و دامن سربی رنگش را روی کوه کمر کشیده.نسیم شادما نه و آرام از این سوی به آن سوی میخرامد و دست نوازشگرش تمام صورتها را بیدریغ مینوازد و گاه شوخ وشانه کاکلی را آشفته میکند.

گنجشکها روی درختان دنیا را روی سرشان گذاشته اند. برگهای توت و بادام و انگور سرحال از نسیم خوش نفس سحرگاهی، انگار تازه از خواب برخاسته و دست روی شسته، رفتن مارا به نظاره نشسته و گه گاه که نسیمی میوزد چیزی در گوش هم پچ پچ میکنند. توتها کمی بزرگ شده اند اما هنوز کوچکند و حسابی سبز و به زحمت میشود لابه لای برگهای سبز بزرگ پیدایشان کرد و حالا حالا ها باید چشم به درختان سفید کرد تا توتها هم سفید شوند و پر آب و آن نقطه ی سیاه کوچک ته هر دانه دل آدم را ببرد .بادامها خیلی وقت نیست از لفافه ای که عین قنداق دورشان پیچیده شده بود خلاص شده اند.یک ماهیست که هوا رو به گرمی گذاشته و دیگر نیازی به قنداق پیچی نیست.مادر طبیعت هر سال همین حول حوش طفل بادامش را از قنداق بیرون می آورد تا کم کم شیوه ی راه رفتن بیاموزد و بزرگ شود و رسیده.بادامها سبزند و کوچک و دارند کم کم آماده میشوند تا به قول شهریها «چاغاله» شوند. انگورها با دانه هایی ریز بر خوشه هایی کوچک و سبز از تاکهای دامنه ی کوه آویزانند و ما بچه ها در همین دانه های ریز و بی آب و سبز که هنوز تا غوره شدنشان هم کلی راه است عصرهای خوشی را میبینیم.عصرهای آخر تابستان و اوایل پاییز.عصرهایی که انگورها باد«میزو»{1} خورده اند و دانه های درشت و آبدارشان هم مارا دیوانه کرده و هم «مینج» ها و مور ها را. عصرهای«تنگ»ی{2} که هوا کم کَمَک دارد رو به تاریکی میگذارد.روز رفته و شب نیامده. اینور و آنور آسمان تک و توک ستاره ای،از آنها که عجولترند، پیداست و مطمئن هستیم که دیگر اینوقت روز کسی دور بر تاکها نیست.تا هوا کامل تاریک نشده و ستاره ها نریخته اند توی آسمان سریع از پشت درختان بادام«حجی شیخ» میاندازیم و میرویم سر وقت تاکها. انگورها باآن بر و رویشان ،با آن خوشه های پرو پیمان و خوشتراششان، با آن دانه هایی که پوست نازکشان گاهی از شدت شیرینی ترک برداشته و رنگ سبز مایل به زردی که گاه در ته دانه به قرمز میزند، انگار برای ما نقش همان سیب تاریخی را بازی میکنند که پدرِ پدرمان آدم را در آورد.میدانیم که انگورها صاحب دارد و میدانیم که صاحبانش راضی نیستند و اینقدر هم حالیمان است که خوردن چیزی که صاحبش راضی نیست گناه دارد و شنیده ایم کسی هم که گناه کند آن دنیا می اندازندش توی «جهندم» و سر وکار آدم آنجا با گرز آتشین است و نفت و هیزم وآتش و پول داغ بر پشت ولی چه کنیم که پدرمان «روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت»و ما قطعا پسران ناخلفی خواهیم بود اگر «جهندم»ش را به یک«خوشه ی انگور» نخریم وبی معطلی میخریم و یک شکم سیر انگور«نیم چی » و«سیاه» و«شست عروس»و«عسکری» میخوریم.

کمی جلوتر دو «چمند»{3} که چند سالیست کسی هرسشان نکرده و شلخته قد کشید ه اند غرق گل وغنچه اند و فضا غرق بوی گل محمدی.آدم خیلی باید خودش را کنترل کند که در آن شور سحر و نسیم و صدای گنجشک و بوی گل نرود و گلی از «چمند»ها نکند و بو نکند. میروم و گلی میکنم و تمام ریه هایم را پر میکنم از بوی گل محمدی و ناگهان یاد این گفته ی «زن عمو رجب» می افتم که:

- زن عمو جان هر وخ ای گولار بوی مکشی یک صلواتِ تیار کو{4}

صلواتی درست میکنم.هنوز کوچکم و پذیرفتن خیلی از چیزها برایم راحت است بی آنکه پرسشی در ذهنم ایجاد کند حتی درست کردن صلوات بعد از هر بار بوئیدن گل محمدی.از همان کودکی مسلمانی برایم برابر میشود با بوی گل محمدی هرچند که بعدها ببینم خیلی از مسلمانها بوی گل محمدی نمیدهند.

شنها زیر پا قرچ و قورچ صدا میدهند.زنها همچنان دو به دو یا همه با هم صحبت میکنند و میروند.بره ها وبزغاله ها به اینطرف و آن طرف میدوند و«بع» های شادمانه ای سر میدهند .یک جورهایی سر از پا نمیشناسند چون میدانند«وعده ی دیدار نزدیک است».چیزی به دنگا نمانده.پیچ آخر را که رد میکنیم دنگا دیده میشود.هنوز گله نیامده و آدمهایی که زودتر آمده اند دور هم جمع شده اند.از دور مشخص است که یکنفر روی بلندی نشسته و بقیه دور و برش را گرفته و روی زمین نشسته اند.صدای محوی از طرف دنگا شنیده میشود.هرچه نزدیکتر میشویم صدا واضحتر میشود مردی روی سنگ نشسته و گه گاه دستش را تا بیخ گوشش بالا می آورد و سر تکان میدهد و چیزی میخواند.کم کم صدای مرد واضح میشود.حالا صدایش را دقیقا میتوان شنید:

سه روزَ رُفتَ ای سی روزَ حالا

زمیستون رُفتَ ای نوروزَ حالا

تو کِ گوفتی سَرِ هفتَ میایُم

نظارَ کو بِبی چَن روزَ حالا.......

ادامه دارد...................................................................................................................................

1-باد میزو=باد میزان.....میزان هفتمین برج از بروج دوازده گانه است که تقریبا منطبق با مهرماه میشود.مردم ده عقیده دارند که میوه های پائیزی مثل آلو و انگور و سیب لبنانی برای آنکه خوب برسند و کرمهای داخلشان از بین برود باید باد میزان به آنها بخورد یعنی حدا اقل تا برج میزان باید روی درخت بمانند و بعد چیده شوند

2-عصر تنگ:لحظه های آخر عصر که چیزی به تاریک شدن هوا نمانده است

3-چمند=بوته ی گل محمدی

4- زن عمو جان هر وقت این گلها رو بو میکنی یک صلوات درست کن.