رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دنگا(5)

علی نجفی

-شما هم کوخ درِن حَجیه؟(1) این را زن جوان سبزه روی میانه بالایی که چادرسفید گلدارش را دور کمر گره زده و دیگچه را روی سر گذاشته و با حالت سر خوشانه گامهای بلندی بر میدارد میگوید.کنا

-شما هم کوخ درِن حَجیه؟(1)

این را زن جوان سبزه روی میانه بالایی که چادرسفید گلدارش را دور کمر گره زده و دیگچه را روی سر گذاشته و با حالت سر خوشانه گامهای بلندی بر میدارد میگوید.کنارش زن میانسالیست با صورتی سپید،ابروهایی کم پشتِ بور و چشمانی ریز و چارقد سپید نه چندان نو اما تمیزی که شال مشکی و قرمزی دور آن حلقه زده.چادر گل ریز تیره رنگی به سر دارد.

دیگچه ی روحی نقره ای رنگ خود را به دست گرفته. قدش آشکارا از زن سبزه رو کوتاهتر است وبا قدمهایی کوچک که تند تند برمیدارد سعی میکند از او عقب نماند.زن میانسال دیگچه را از این دست به آن دست میدهد و در جواب زن سبزه رو انگار که یاد غم وغصه هایش افتاده میگوید:

-ای ی فاطی جان خدایا وامنَ.اینه هُم ما هُم درِم.(2)

زن سبزه رو درحالیکه میخندد از بغل چادر به کمر گره زده اش، پلاستیک کوچکی را که نصف فطیر تا شده ای داخل آن است بیرون میکشد.تکه ای از فطیر را که دورش بر اثر حرارت زیاد تنور سوخته و تیکه های شل سبز رنگ در زمینه ی زرد فطیر خودنمایی میکنند، میکَند و به زن میانسال هم تعارف میکند و میگوید:

-چو وامنه حجیه؟کوخ خا خُبَ

زن میانسال تکه ای از فطیر تعارف شده را با دست آزاداش میگیرد و میکَند..سر بالائی ،قدمهای بلند زن سبزه رو ومسیر «کال» که پر شن وماسه است آشکارا زن میانسال را به نفس نفس انداخته.جا به جا دانه های ریز عرق روی پیشانی و گونه هایش نشسته،اما از تک و تا نیفتاده و پا به پای زن سبزه رو میرود.همانجور که فطیر را در دهان نه چندان پر دندانش اینطرف و انطرف میکند تا جویده شود میگوید:

-ای ی فاطی جان ،دورت گردُم کوخ خُبَ امبا از کُجه بَلگ؟تازه بَلگُم کی بشه کی مَیَ بیاره؟ حجعلی خا نه چشم چال درَ نه دست چموکِ،ورپا نمتنَ بستَ. مو هم خا بکدو کارُم بشُم؟ب گوسبندا بشم؟ب باغ زمینا بشم؟ب کارای خنه بشم؟نمرسُم فاطی جان.صد من کار و شَوبَزی درُم(3)

نفس زدنهای زن میانسال تندتر و تندتر میشود.دانه های عرق از زیر چارقد محکم بسته شده اش راه گرفته اند به سمت چانه.گونه هایش بر اثر خستگی و عرق و حرف زدن با حرارت گل انداخته.هنوز فطیر را نتوانسته بجود و بین نفس نفس زدنها و حرف زدن به جویدن هم مشغول است.دیگر به زحمت میتواند پا به پای زن سبزه رو راه برود.کمی می ایستد و کمی عتاب آلود به زن سبزه رو میگوید:

-ای ی فاطی جان کُ یک کمه بستَک.نفسم بالا نمیه. چو چنو قدمکَش کیردَیی؟ب حلیم خا نِمری.بگردُم پوره ی اِواشترَک بِرَ.چی ایشتوو دری؟گلَر خا هنوز نِ اَووردَن.(4)

زن سبزه رو با همان لبخند روی لب می ایستد تا نفس زن میانسال بالا بیاید.زن میانسال روی تخته سنگ صافی که تا نیمه داخل زمین است مینشیند.گالشهای خط دار پلاستیکیَش را یکی یکی از پا در می آورد و شنهای تهشان را خالی میکند.با گوشه ی چادر دانه های عرق نشسته بر سرو صورت را میگیرد.حرکاتش کند و از سر حوصله است.نفسش که چاق میشود گالشها را میپوشد و در حالیکه دست به کمر میگیرد با گفتن«ای ی خدای ده خادمه» بلند میشود و دوباره با زن سبزه رو مسیر را پی میگیرند اما این بار با قدمهایی کوچکتر و سرعت کمتر.زن میانسال دوباره حرف را از سر میگیرد:

-هرچه خدی حجعلی ورگوفتم مکو مرد کوخ ورمَدَر کی میه بری ما بَلگ بیاره ؟از کوجه بَلگ؟تو سیخ پونَ یه د دور زمینات د زمی کیردَیی که مَییستَ بشی بلگشر بیاری؟مگه بحرف کیر؟هردو لینگشر د میون یک کوشه کیر کی نخیر مو کوخ مَیُم.(5)

زن سبزه رو میدود میان حرفش و میگوید:

-یک جعبه کوخ وردیشتَیِن حجیه؟

زن میانسال با لحنی که نمیشود فهمید راضیست یا ناراضی میگوید:

ای ی فاطی جان دگُر یک جعبه وردِرِم. نه بابا نیصب جعبه یه وردیشتَیِم. حجعلی مییست یک جعبه وَردرَ ورگوفتم اگر یک جعبه کوخه وردری مو خادمر د تنُر مندزُم.اخیرش راضیش کیردُم نیصب جعبَ یه وَردرَ.(6)

فصل فصل کرم ابریشم است.برگهای درختان توت از شدت سبزی و شادابی و تازه گی، معشوقی را میمانند که انگار خود را آراسته و برای وصل عاشق لحظه شماری میکند.برگها چنان تازه وتردند که وقتی کرمهای ابریشم می افتند به جانشان اگر خوب گوش کنی صدای شکستن رگ برگها را زیر دندانهای کرم ابریشم بوضوح میتوانی بشنوی.به همه ی گیر و گرفتاریها و کارهای ده کرم ابریشم هم اضافه شده.هرجا مینشینی صحبت از «کوخ» است و« جعبه»و«بلگ».مسیر رفتن به دنگا هم پر است از این صحبتها.

ادامه دارد.....................................................

1-شما هم کرم ابریشم دارین حاج خانم

2-خدایا وابمانه!!!!بله ماهم داریم

3-ای فاطمه جان.دورت بگردم.کرم ابریشم خوبه ولی از کجا برگ؟تازه برگم که باشه کی میخاد بیاره؟حاجعلی که نه چشم و چال درستی داره نه دست و بالی،سرپا نمیتونه وایسته.منم به کدوم کار باشم؟به گوسفندا باشم؟به باغ زمینا باشم؟به کارای خونه باشم؟نمرسم فاطمه جان.هزار جور کار ریخته روی سرم

4- فاطمه جان یک کمه وایستا نفسم بالا نمیاد.چرا اینجور قدم کش کردی؟به حلیم خوردن که نمری؟دورت بگردم یه کم یواشتر.چرا اینقدر عجله داری؟گله رو که هنوز نیاوردن

5-هرچی به حاجعلی گفتم نکن مرد کرم ابریشم بر ندار کی میخاد برای ما برگ بیاره؟از کجا برگ؟تو یک سیخ پونه دور و بر زمینات توی زمین کردی که حالا خواسته باشی برگاش رو بیاری؟مگه بحرف کرد؟هردو پاش رو کرد توی یک کفش که نخیر من کرم ابریشم میخام

6-ای فاطمه جان سر قبر من یک جعبه برداریم.نه بابا نصف جعبه برداشتیم.حجعلی میخواست یک جعبه ورداره بهش گفتم اگه یک جعبه برداری من خودمو میندازم توی تنور.اخرش راضیش کردم نصف جعبه برداره