رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دنگا(2)

علی نجفی

در را باز میکنم.نسیم خنک صبح بهار خته خودش را مثل یک آشنای دوست داشتنی می اندازد توی بغلم و موها وصورتم را نوازش میکند.در را که باز میکنم چشم اندازم تا دامنه ی کوه روبرو درخت بادام

در را باز میکنم.نسیم خنک صبح بهار خته خودش را مثل یک آشنای دوست داشتنی می اندازد توی بغلم و موها وصورتم را نوازش میکند.در را که باز میکنم چشم اندازم تا دامنه ی کوه روبرو درخت بادام است.درختهای بادام کهنسالی که از وقتی چشم باز کردم همینجا بودند.با همین قد وقامت وسر وشکل.درختها سبز سبزند و پر از بادامهای کوچکی که مغزشان"خیل" است و هنوز نبسته و میشود با پوست خوردشان

. من روحم هم خبر ندارد که آدمهایی در جایی بیرون از ده که چشم اندازشان تا دامنه ی کوه روبرو درختهای بادام کهنسال سبز نیست به این بادامها میگویند "چاغاله بادام"(چقاله بادام) و برای خوردن آنها که ما بچه های خته انگار ارث بابایمان است وعلی رغم هشدار بزرگترها که"جرُمرگیا مخورِن صحباش راضی نِیَن،حرومه"(1) هر وقت اراده کنیم مشت مشت میخوریم، باید بروند درِ مغازه و کلی پول بدهند.وقتی در را باز میکنم و چشمم می افتد به درختهای بادام قطعا تصور دو چیز برایم ممکن نیست.یکی اینکه روزی خودم هم بشوم جزء همان آدمهایی که چشم اندازشان تا دامنه ی کوه روبرو درخت بادام سبز کهنسال نیست و برای خوردن چاغاله بادام باید بروند درِ مغازه و دیگر اینکه روزگاری بیاید که از آن همه درخت و بادام وسبزی اثری جز شاخه های خشک شده و تنه های قطور قهوه ای رنگ بریده شده و برهوتی لم یزرع چیزی باقی نماند.

ما بچه های خته با "مون نهالا"(2) عالمی داریم.اصلا یک خته است و "مون نهال"هایش.صاحبان درختها سالی یکبار می آیند و بادامشان را میریزند و میروند اما ما با درختهای بادام زندگی میکنیم.با درختهای بادام نفس میکشیم.این درختها شاهد غمهای ما،شادیهای ما،بازیهای ما و شیطنتهای ما هستند و ما شاهد سبز شدنشان،بادام دادنشان،زرد شدنشان،خشک شدنشان و باز سبز شدن مجدد شان و برگ و بار دادنشانیم.تک تک درختها را میشناسیم.توی آن همه درخت میدانیم کدام تلخ است و کدام شیرین کدام "خاش رِز" است و کدام "بد رِز"، کدام درخت بادام پرمغز خوبی دارد و کدام مغزش نحیف و لاغر است،کدام زود رس است و کدام دیر رس،کدام "دس مَلی" است و کدام "دو مغزی".انگار اصلا صاحبان اصلی همه ی آن درختها ما هستیم با وجود اینکه حتی در یک بادامش هم حق مالکیت نداریم.گوسفندها یمان را آنجا میچرانیم،بازیهایمان را آنجا انجام میدهیم،باداممان را آنجا میخوریم،حتی گاهی "سیزده های"کودکانه یمان را آنجا"بدر" میکنیم.هنوز بچه ایم و در پیچ و خمهای تنگ و تاریک و وحشتناک "حروم و حلار"گیر نکرده ایم پس تا میتوانیم بادام میخوریم.هرچقدر بزرگترها انذارمان میدهند و از عذاب سخت اخروی به خاطر حرام خواری میترسانندمان بی ثمر است.یک گوشمان در است وآن یکی دروازه.انگار خداوند در ضمیر ناخودآگاه کودکانه ی ما بیشتر از آنکه"سریع الحساب"باشد و "شدید العقاب"،"غفار الذنوب"است و"ارحم الراحمین" .پس تا میتوانیم میخوریم.درختهای بادام هم کم نمیگذارند.انگار از سرو کولشان برکت میریزد.از روزی که بادام ها میشوند اندازه ی یک "اخکُک" سبز کوچک شروع به خوردن بادام میکنیم تا روزی که بادام درختها را میریزند.ما مدام بادام میخوریم،صاحبانشان می آیند و بادام میریزند،بعد باز دوباره نوبت"بدوم بجوی"خودمان است و درختها همچنان بادام دارند.خدا اینقدر به این درختها برکت میدهد که برای همه بادام دارند. درختها هم انگار با نفسهای ما بچه ها خوش و خرمند.تا وقتی خته پر بچه است،پر سرو صداست،پر برو بیاست، درختها هم بیدریغ سبزند و پر بادام.تک و توک درخت خشکی میشود بینشان پیدا کرد.اما همینکه ما بزرگ میشویم وسرمان میرود توی زندگی وگیر گرفتاریهایش و یکی یکی خته ودرختها ی بادام را میگذاریم ومیرویم پی کارمان،و پیرهایمان هم یکی یکی میمیرند و خته خالی از نفس های پیر و جوان میشود و شوق و شور زندگی، درختهای بادام هم یکی یکی شروع میکنند به خشک شدن.انگار دیگر انگیزه ای برای سبز ماندن و بر و بار دادن ندارند.خشک سالی بهانه است برای درختها.خته که خلوت میشود درختها یکی یکی دق میکنند از تنهایی.از وقتی خته خالی شد و درختها خشک شدند فهمیدم درختها هم مثل آدمها غم فراق را میفهمند،حتی شاید پوستشان خیلی نازک تر از پوست آدمهاست!

نفس عمیقی میکشم و هوای صبح بهار را تا جایی که جا دارد میچپانم توی ریه هایم.روی سکوی کنار در بند کفشها را محکم میکنم.مصطفی خر را آورده کنار در.خورجین را روی خر انداخته و "تینهای"خالی را توی خورجین گذاشته."تین"ها پیتهای هفده کیلویی هستند با آرم شرکت نفت "ایرانول" یا شرکت روغن نباتی"سه گل خراسان" و امثالهم که حالا خالی شده اند و برای حمل شیر از آنها استفاده میشود. امروز علاوه بر تمام لذتهایش یک لذت دیگر هم دارد. نوبت شیر گله از آنِ باباکلوست و این یعنی اینکه بعد از آمدن از گله حسابی نانمان توی روغن است و میتوانیم شکم درست ودرمانی از عزای شیر و "قیماق" و"ته قذقنی" در آوریم و دوباره بازار ماستهای بینظیر "مشک" رونق میگیرد تا ما دمدمه های غروب تکه نان خشکی از"نُودو"(3)برداریم و "پشینگِ"آبی به آن بزنیم و کمی ماست از مشک برداریم و بکشیم روی نان خیس خورده و بزنیم به دل غروب خته واصلا به ذهنمان هم نرسد که همان نان خیس خورده و ماست خوشمزه ترین عصرانه ی تمام عمرمان خواهد بود.

ده چهارتا گله دارد وتقریبا تمام ساکنین خته توی یک گله اند به جز حجی محندحسن.حجی محندحسن وباباکلو آبشان توی یک جوی نمیرود.کمتر پیش می آید که جفتشان توی یک گله باشند.هرگله ای که باباکلو باشد حجی محندحسن توی آن نیست و هرگله ای که حجی محندحسن باشد باباکلو توی آن نیست.اگر هم از سر اتفاق یا اجبار جفتشان توی یک گله باشند بی برو برگرد بعداز مدتی با هم سر چیزی مثل"گمار" یا "گوسفند" بحث و ماجرایی میکنند و دوباره میشوند قهر قهر تا روز قیامت و یک کدامشان آز آن گله میرود. گویا امسال نوبت حجی محندحسن بوده که از گله ای که اکثریت"ختگی ها" به آن میروند جدا شود. تمام"ختگی"ها کم وبیش آماده میشوند تا خودشان را به "دنگا"برسانند.چیزی به امدن گله نمانده است.....

ادامه دارد.............................................................

1-جونومرگ نشین!!(معادل بهتری پیدا نشد!!!)نخورین.صاحباش راضی نیستن.حرومه

2-مون نهالا:تمام درختهای بادامی که بالا سر خته بود را ما میگفتیم مون نهالا به معنی بین نهالها.

3-نان دان.یک جعبه ی چوبی مکعب مستطیل بزرگ که محل گذاشتن نان بود.