رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

سینما 22 بهمن(2)

علی نجفی

دوباره سوار مینی بوس قرمز رنگ آقای غلامی شدیم.کمی تو شهر چرخید و یک جایی پیاده مان کرد.از مینی بوس که پیاده شدیم "از پای تا به سر همه سمع و بصر" شده بودیم تا سینما را ببینیم یا کسی

دوباره سوار مینی بوس قرمز رنگ آقای غلامی شدیم.کمی تو شهر چرخید و یک جایی پیاده مان کرد.از مینی بوس که پیاده شدیم "از پای تا به سر همه سمع و بصر" شده بودیم تا سینما را ببینیم یا کسی بهمان بگوید این سینما کجاست.سینمایی نمیدیدم.گیریم که میدیدم مگر میدانستیم چه شکلیست که بفهمیم سینماست.از مینی بوس که پیاده شدیم به صفمان کردند.مینی بوس که حرکت کرد و جلو دیدمان باز شد یکباره یکی از بچه ها گفت:

-هُونه.اُ سینمایه.(1)

نگاهها همه متوجه روبرو شد. روبروی ما مقدار پله ی سنگی بود که به یک ساختمان ختم میشد.ساختمانی مثل خیلی از ساختمانهایی که در شهر وجود داشت.ساختمانی ساده بی هیچ شکل عجیب و غریبی.هرچه چشم دواندم و به روبرو خیره شدم چیز خاصی دستگیرم نشد. از نظر من آنجا سینمایی نبود از بغل دستی پرسیدم :

-سینما دکُجیه؟

بغل دستیم نگاه عمیقی به من انداخت و گفت:

-خر کور.چشماتر قشنگ واکَش.نمبینی د روی دِوال اُ خنه نووشتَ سینما بیست و دوی بهمن(2)

نگاه کردم.راست میگفت. سردر همان ساختمان ساده، با خط سبزِ رنگ و رفته اما بزرگی نوشته شده بود سینما 22 بهمن.چرا ندیده بودمش؟ گویا آنقدر منتظر دیدن چیز عجیب و غریبی بودم که باورم نمیشد همین ساختمان ساده سینما باشد.به صف از خیابان رد شدیم.پله ها را بالا رفتیم.موقع بالا رفتن از پله ها جلوی پایم را نگاه نمیکردم.نگاهم به سینما بود وساختمانش.چشم ازش بر نمیداشتم.کم کم که پله ها را بالا رفتیم سردر سینما مشخص تر شد.کنار در مردم صف بسته بودند و از پنجره ی کوچکی که رو به اتاقکی باز میشد و کسی توی آن بود چیزی میخریدند وبعد از یک در شیشه ای بزرگ وارد سینما میشدند.بالای در یک عکس خیلی بزرگ نصب شده بود.توی عکس یک آدم ریشی نورانی(که به قول مادر نور اسلام داشت) چیزی روی دوشش گذاشته بود و به سمت هلی کوپتری که بالای سرش قرار داشت نشانه رفته بود.هلی کوپتر را قبلا توی ده دیده بودم.یک بار که آمد نشست بالای کوه بالاسر مدرسه وکل مدرسه را با آمدنش به هم ریخت.سمت چپ عکس چند مرد بودند که نگران به آن مردی که چیزی روی دوشش بود و به سمت هلی کوپتر نشانه رفته بود نگاه میکردند.آن ته عکس هم زنها و بچه هایی بودند که انگار از ترس هلی کوپتر توی شکاف کوه قایم شده بودند.گوشه و کنار عکس هم پر بود از آتش.گوشه ی سمت راست بالا ی عکس با خط سفید درشت نوشته شده بود"عملیات کرکوک".جان کندم تا با آن سواد نیم بند دوم دبستانیم این اسم را بخوانم .کرکوک را با انواع زیر و زبرها خواندم . تعداد زیادی اسم آدم هم با خط ریزتر زیر این اسم نوشته شده بودند.نه میدانستم عملیات چیست و نه کرکوک.محو عکس شده بودم.مرد نورانی چشمان نافذی داشت که بدجور آدم را جذب میکرد..تقریبا هیچ کس نیمدانست معنی عملیات کرکوک چیست.بچه ها شوخیشان گرفته بود و به عملیات کرکوک میگفتند"عملیات کرتوک"و بعد تحلیل و تفسیر میکردند که احتمالا توی فیلم دیگچه ها را میگذارند و "کرتوک"میکنند و آنچیزی هم که روی دوش مرد نورانی قرار دارد یک "کرتوک"بزرگ است.در بین همین تفسیرهای محققانه یکی از بچه ها که ظاهرا قبلا فیلم جنگی دیده بود بادی به غبغب اندا خت و گفت:

-خر دِوَنا کرتوک د کوجه بو؟اُ آرپی جی هفتیه درو کُل اُ مرتکَ(3)

توی نخ مرد نوارنی و "کرتوک" بزرگ روی دوشش بودم که یکی یک کلوچه دادند دستمان و همان مسئولمان تذکر داد که کلوچه ها را نگه داریم تا داخل سینما وقتی فیلم شروع شد بخوریمشان.اما اکثر بچه ها همان لحظه ترتیب کلوچه ها را دادند و خیال خودشان و مسئولمان را راحت کردند.دوباره به صف شدیم و خیلی منظم و باکلاس از در بزرگ شیشه ای وارد سینما شدیم.یک سالن کوچک بود که در و دیوار آن پر بود از انواع و اقسام عکسها.کمی منتظر شدیم و بعد از یک در چوبی رنگ وارد یک سالن بزرگ کردنمان.سالن پر بود از صندلی.منظم و به ردیف کنار هم.تا حالا اینقدر صندلی را کنار هم ندیده بودم.سالن تقریبا پر بود از آدم.من هاج و واج سالن را و صندلیها را و آدمها را نگاه میکردم.آدمها هم برگشته بودند وما بچه دهاتیها را که داد میزد اولین بار است وارد همچین جایی میشویم نگاه میکردند.سرو صدا میکردیم و هرچه مسئولمان "هیس"و "سیس "میکرد کسی گوشش بدهکار نبود.پدر مسئولمان و آن مرد داخل سینما که جای آدمها را برای نشستن تعیین میکرد درآمد تا ما را روی صندلیها نشاندند و مجابمان کردند کمی آهسته تر ندید پدید بودنمان را جار بزنیم.خود صندلیها هم شده بودند اسباب تفریح بچه ها.تا از رویشان بلند میشدی بسته میشدند و این خودش بساطی درست کرده بود که هی بچه ها بنشینند وبلند شوند وسرو صدا راه بیندازند.من کلوچه به دست مثل بچه ی آدم روی صندلی نشسته بودم و خیره به جلو، محو پرده ی قرمز رنگ چیندار بزرگی شده بودم که سر تا سر جلو سینما را گرفته بود و چشم میدواندم تا آن تلویزیونی که مردم تویش فیلم میبینند را پیدا کنم.از تلویزیون خبری نبود.کم کم سینما پر شد.تقریبا همه ی صندلیها آدم داشت. اندک اندک بکر و ناشناخته بودن محیط برای ما از بین رفت وسر وصدای بچه ها هم کمی کمتر شد.در همین حین پرده ی قرمز رنگ از دو طرف کنار رفت.پشت آن یک دیوار سفید رنگ که صاف نبود و کمی انحنا داشت با حاشه ای سیاه رنگ پیدا شد.بعدها فهمیدم پرده ی اصلی سینما همین دیوارسفید با حاشیه ی سیاه است.سرو صدای مردم تقریبا خوابید و ناگهان برقها خاموش شد.سینما دقیقا عین یک گور تاریک شد.........

ادامه دارد...................................................

1-اونا،اون سینمایه

2-کور.چشمات رو قشنگ باز کن.نمیبینی روی دویار اون خونه نوشته سینما بیست ود وی بهمن

3-دیوانه ها کرتوک کجا بود؟اون آر پی جی هفته روی دوش اون مرد