رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

سینما 22 بهمن(3)

علی نجفی

سینما که تاریک شد بچه ها جا خوردند وچند ثانیه ای در سکوت مطلق فرو رفتند.گویا هیچ کس انتظار این حجم تاریکی را نداشت.صدای چند بیغ بیغ آمد و بعد یک شمارشگر که از 10 به صورت معکوس شمار

سینما که تاریک شد بچه ها جا خوردند وچند ثانیه ای در سکوت مطلق فرو رفتند.گویا هیچ کس انتظار این حجم تاریکی را نداشت.صدای چند بیغ بیغ آمد و بعد یک شمارشگر که از 10 به صورت معکوس شمارش را شروع میکرد به حرکت افتاد(ناگفته نماند که آن زمان نه معکوس را میفهمیدم نه شمارشگر را).بعد از آمدن هرعدد صدای یک بیغ کوتاه می آمد

من محو تمام اتفاقاتی بودم که روی پرده روی میداد و کلامی صحبت نمیکردم.لال شده بودم.قبلا توی ده فیلم آورده بودند . روبروی مسجد امام یا توی حیاط مسجد بالا، روی دیوار یا روی پرده ی کوچکی فیلم دیده بودیم اما پرده ی سینما قابل قیاس با آن پرده ی کوچک نبود.سینما عالم دیگری بود..پرده بزرگ بود ،آدمهای توی پرده بزرگ بودند،صدا واضح بود و تمام سینما را صدا پر کرده بود.فضا تاریک بود وساکت.کسی لام تا کام صحبت نمیکرد.اکثر بچه ها با دهانی باز زل زده بودند به تک تک اتفاقاتی که داشت روی پرده رخ میداد.من هم مثل تمام بچه ها و بدتر از آنها محو فیلم بودم.فیلم شروع شده بود.از موضوع فیلم ابدا چیزی سر در نمی آوردم.فقط تا این اندازه دستگیرم شده بود که عده ای که آن مرد نورانی داخلشان هست ایرانی هستند وخوبند و کسانی هم که کلاه قرمز را یک وری روی سرشان گذاشته اند و سیبلهای کلفت و لباسهایی شیکتر و تر وتمیز تر دارند و بد اخلاقند و دائم به هم فحش میدهند عراقی هستند و بدند.میخکوب صندلی بودم و چشمهایم میخکوب پرده.از کلیت فیلم چیزی یادم نمانده فقط یک صحنه از فیلم بود که از همان زمان ته ذهنم رسوب کرد وماندگار شد.صحنه ای که هیچگاه فراموشش نکردم.هلی کوپتری آمد بالای سر مرد نورانی و کسانی که همراهش بودند و شروع کرد به بمباران کردن آنها و مردان و زنان و بچه هایی که در شکاف کوهها پنهان شده بودند.مرد نورانی که عکس بزرگش را روی سردر سینما زده بودند به رگ غیرتش برخورد.همات "کرتوک" بزرگ را که یکی از بچه ها گفت "کرتوک" نیست و آر پی جی است برداشت،روی کولش گذاشت و دوید سمت یک خانه.یک خانه ی گلی کوچک.هلی کوپتر متوجه مرد شد.راننده فرمان را چرخاند و گذاشت دنبال مرد و شروع کرد به تیر اندازی کردن.مرد همانجور که میدوید تیرها کنار پایش به دو ردیف به زمین میخوردند و گرد وخاک میکردند.نفسم توی سینه مانده بود و تا مرد خودش را به خانه نرساند و جان سالم بدر نبرد بالا نیامد.هلی کوپتر از روی خانه رد شد و برگشت.دوباره دور زد به سمت خانه.هلی کوپتر میخواست خانه را با مرد بفرستد هوا.همینکه برگشت سمت خانه مرد از خانه بیرون آمد، اسلحه را گذاشت روی دوشش و نشانه رفت به سمت هلی کوپتر.دوربین زوم کرد روی چشمهای مرد .هلی کوپتر با شتاب به سوی مرد نورانی می آمد.دل توی دلم نبود.مرد همچنان نشانه رفته بود به سمت هلی کوپتر و شلیک نمیکرد.هلی کوپتر رگبار را گرفته به سمت مرد نورانی.چشمهایم داشت از ترس از کاسه میزد بیرون.میترسیدم مرد نورانی اینقدر دست دست کند که هلی کوپتر با تیر بزندش.هنوز نمیدانستم توی اینجور فیلمها مردهای نورانی حتی اگر تیر هم بخورند بازهم به یک شکلی هلی کوپترها را میترکانند.همه چیز برای من واقعی بود.عین واقعیت بود، فیلم نبود.هلی کوپتر جلو می آمد و مرد نورانی دست دست میکرد ومن کفرم بالا آمده بود.کم مانده بود از روی صندلی بلند شوم وبروم اسلحه را از مرد نورانی بگیرم و خودم شلیک کنم.هلی کوپتر نزدیک مرد شد.دوربین رفت روی چشمهای مرد و بعد زوم کرد روی انگشت سبابه اش که روی ماشه بود.انگشتش میلرزید.دو به شک بود بین زدن ونزدن.سینما سکوت مطلق بود.نفس جنبنده ای در نمی آمد.ناگهان انگشت را فشار داد.تیر از سر اسلحه خارج شد.دوربین رفت روی چشمهای خلبان هلی کوپتر .خلبان عینک دودی داشت.چشمانش دیده نمیشد اما اما دهان باز شده و دستی که جلو صورتش آورد نشان وحشتش بود. تیر راست شکمش را گرفت ورفت دقیقا خورد به وسط هلی کوپتر و بوووووومب هلی کوپتر منفجر شد.تمام سینما رفت روی هوا.صدای سوت وکف و هورا بود که توی سینما پیچید. نظیر این صحنه را دیگر در سینماها ندیدم .صدای سوت وکف و منفجر شدن تماشاچیان .فقط بعدها در استادیوم ها و موقع گل زدن تیم ها دیدم تماشاچیها منفجر میشوند و هورا میکشند. حتی گوشه و کنار دو سه نفر الله اکبر هم میگفتند.انگار همه مثل من باورشان شده بود که همه ی آنچه روی پرده میگذرد واقعیت است نه فیلم.من که نیم خیز شده بودم و نفسم بند آمده بود با ترکیدن هلی کوپتر خیالم راحت شد. روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم.کلوچه توی دستم آرد شده بود.

چیز دیگری از فیلم یاد نمانده.آنقدر محو این صحنه شدم که دیگر تا آخر فیلم برایم مهم نبود چه اتفاقی می افتد.فیلم تمام شد و ما با مینی بوس قرمز رنگ آقای غلامی برگشتیم ده.

تا دوسه ماه هرچه گیرم می آمد که قابلیت تبدیل شدن به آرپی جی را داشت روی کولم میگذاشتم و به این وآن شلیک میکردم.تمام کلاغها و گنجشکها و موسی کو تقی ها از نظر من چیز نبودند جز هلی کوپترهایی که باید من با آر پی جی خودم منهدمشان میکردم.در خیال خودم هزارها هزار هلی کوپتر را منهدم کردم.چه کیفی داشت وقتی خودم را جای آن مرد نورانی میگذاشتم و در خیال خودم یکی یکی کلاغها را که هلی کوپترها ی دشمن بودند منهدم میکردم و تماشا چی ها برایم سوت وکف میزدند.کار به آنجا کشیده بود که یکبار که با باباکلو رفته بودم گله باباکلو گفت:

-برو باباجان اُ بوزای حرومرگر ورگردو کی العان د زمین مردوم مرِزَن.خدایا نسل بوز از رو زمی ورمِفتی خدی خرابکَریاش(1)

ومن دیگر نیازی نمیدیدم که بروم بُزها را برگردانم چون مجهز به سلاح پیشرفته ای به اسم آر پی جی بودم.«چو گمَری»(2) را روی دوشم گذاشتم و یک تیر به سمت بزها شلیک کردم.اما بزها برنگشتند.گویا تیرم خطا رفته بود.دوباره نشانه گیری کردم.این بار دقیق.توی خیالم دوربین اول روی چشمهایم زوم کرد و بعد روی انگشت سبابه ام که میلرزید و دوبه شک بود بین زدن ونزدن.شلیک کردم.دوربین موشک را دنبال کرد .موشک دقیقا خورد به جایی که بزها بودند.پیروزمندانه چوب را از روی کولم برداشتم.ولی بازهم انگار نه انگار.بزها در اثر اصابت آرپی جی به کنارشان باید هرچه سریعتر برمیگشتند.ولی افسوس که بزهای نفهم اصلا حالیشان نبود که من دارم به آنها آر پی جی شلیک میکنم وهمچنان مشغول کار خودشان بودند.داشتم برای شلیک سوم خودم را آماده میکردم که باباکلو بر سرم تشر زد:

-چیگر منی بابا جان؟اُ دِونگریا چیشیه؟بِرَ بوزای حرومرگر وَرگردو.اِهه بچگَ پاک دِوَنَ رُفتَ......

تمام..............................................................................................

1-برو باباجان بزها(برای حرومرگ معادلی پیدا نکردم!!!)رو برگردون که الان میرن تو زمین مردم.خدایا نسل بز از روی زمین ورافته با خرابکاریاش

2-چوب مخصوصی که چوپانها موقع رفتن به گله برای چراندن گوسفندها با خود همراه دارند

3-چکار میکنی باباجان؟ دیوانه بازیا چیه؟برو بزها رو برگردون.بچه پاک دیوانه شده