سینما 22 بهمن(1)
علی نجفی
به مناسبت جشنواره ی فیلم فجر: صبح از دم"سنگَجی" هوشنگ که رد شدم و میخواستم بکشم بالا سمت مدرسه، چشمم به مینی بوس بنز قرمزی رنگی افتاد که توی "کال قبریستو "کمی پائین تر از مخابرات پ
به مناسبت جشنواره ی فیلم فجر:
صبح از دم"سنگَجی" هوشنگ که رد شدم و میخواستم بکشم بالا سمت مدرسه، چشمم به مینی بوس بنز قرمزی رنگی افتاد که توی "کال قبریستو "کمی پائین تر از مخابرات پارک کرده بود و بدجور به چشمم آشنا می آمد.خیلی شبیه مینی بوسی بود که دو سه بار دیگر هم سوارش شده بودم.اما نمیشد یقین کرد که این مینی بوس همان است.
توی صف مدام داشتم به آن مینی بوس قرمز رنگ فکر میکردم .آنقدر در این فکر غوطه ور بودم که نفهمیدم کی مناسک صف و قرآن و دعا تمام شد و وارد کلاس شدیم.آقای جنتی توی کلاس بود و کنار بخاری داشت خودش را گرم میکرد.مراسم حضور وغیاب بدون مشکل خاصی برگزار شد و همه داشتیم خودمان را آماده میکردیم تا مراسم مشق خط زدن و دروغ گفتن و "آقا بخدا نووشتَیِم د خَنَمه ترقَز دییِم"(1) و"آقا بخدا پییَرمه بیمار بو نِرسییِم بنووسِم"(2) و کتک خوردن و "اخ بابا جان" و"آقا بخدا درد منه" را به نحو احسن اجراکنیم که آقای اسحاق زاده در کلاس را زد.از آقای جنتی اجازه گرفت و مستقیم به من اشاره کرد که بروم بیرون. .نمیدانستم کجا قرار است بروم ولی لابد خبری بود که سر صبحی خود آقای اسحاق زاده آمده بود دنبالم.وقتی به سمت دفتر میرفتم تا چشمم به بچه های دیگر افتاد که دم دفتر جمع شده اند دستگیرم شد که چه اتفاقی قرار است بیافتد.دیگر دستم آمده بود که وقتی این تیپ بچه ها را یک جا جمع میکنند یا کسی آمده برایمان سخنرانی کند ویا قرار است مارا ببرند شهر که آنجا یکی برایمان سخنرانی کند.نمیدانم چه اصراری بود که ما پای ثابت هر نوع سخنرانی باشیم.تا کمی آنطرفتر چشمم به چهره ی آقای غلامی افتاد فهمیدم که یک شهر رفتن حسابی را امروز افتاده ایم.آقای غلامی راننده ی همان مینی بوس قرمز رنگ بود که با لهجه ی خودش "بنزین" را "بَنزِن"میگفت و ورد زبانش هم این بود که"عمو جان بَنزِن ندرم".چند بار دیگر هم سوار مینی بوسش شده بودم.
گمانم دمدمه های دهه ی فجر بود و قرار بود مراسمی توی تربت باشد.امور اینجور مراسم ها قاعدتا بدون سخنرانی نمیچرخد و امور اینجور سخنرانیها هم بی حضور امثال ما.یک آقایی هم همراه آقای غلامی آمده بود که مسئول اصلی بود.کمی برای ما صحبت کرد و اینکه میرویم شهر و عصر برمیگردیم.نمیدانم چه جور به خانواده ها خبر دادیم.همان موقع خبر دادیم یا بعد کسی رفته بود و خبر داده بود؟نمیدانم.همینقدر یادم می آید که سوار مینی بوس قرمز رنگ شدیم و طبق معمول سری هم به حصار زدیم و سر راه تا رزگ هم رفتیم.توی این دو روستا هم چند تا پای سخنرانی بودند!!نزدیکهای ساعت 10 رسیدیم تربت.مراسم به خیر و خوشی برگزار شد.ما مثل بچه های خوب به حرفهای سخنران که مقدار معتنابهی در مورد استکبار صحبت کرد و گفت کلا چیز اَخی است و بعد از ما تعریف کرد که خیلی خوبیم با تمام دقت گوش دادیم وحتی بین صحبت های سخنران با صدای بلند تکبیر هم گفتیم.سخنران گمانم خیلی از ما خوشش آمد.
مراسم که تمام شد یکی از بچه ها(گمانم احمد بود) گفت:
-بچا مَیَن ببرَن مه ب سینما(3)
سینما؟سینما دیگر کجا بود؟.به هم نگاه کردیم.با تعجب.توی آن جمع کسی سینما نرفته بود تا آن موقع.هنوز تلویزیون توی ده نیامده بود.یعنی هنوز دکل تلویزیون توی ده نصب نکرده بودند تا هر خانه یک تلویزیون داشته باشد.چهار پنج تا خانه بیشتر توی ده تلویزیون نداشتند که آنها هم به مدد آنتنهای شاخه ای که چهار پنج متر رفته بودند توی دل آسمان بین انبوهی از برفک و"خیش خیش" گاهی چیزیکی نشان میدادند.تلویزیون دیده بودم.هم در ده توی خانه ی عمه که دو سه قسمت از "بل و سباستین" را نگاه کرده بودم هم توی آمدنهای گه گاهی به تربت،توی خانه ی دایی که هر وقت می آمدم یک دل سیر از عزای تلویزیون در می آوردم. اما سینما نه.اسمش را هم نشنیده بودم.اصلا نمیدانستم آنجا چکار میکنند.
-سینما؟سینما واز کُجِیه؟
این سوال همه ی ما بود.همه ی آنهایی که آنجا بودیم و روحمان هم از سینما خبر نداشت. کی بود آن وسط که گفت:
-سینما یک خَنه ی تَریکِ یه.عینی گُرِ.یک تلوزیون گگَ ی کلویه د جلَوشه .دمیوش فیلم مگذرَن وهمه نگا منَن(4)
نمیدانم.ولی لابد سینما رفته بود یا شاید هم وصف سینما را شنیده بود.یک خانه ی تاریک؟آنهم عین گور؟مگر مردم مرض دارند که خانه ای را عین گور تاریک کنند و بعد بنشینند توی تلویزیون فیلم نگاه کنند؟ازآن گذشته مگر مردم حالشان خوب نیست که بیایند آنجا تلویزیون نگاه کنند خوب مثل آدم مینشینند توی خانه شان و تلویزیونشان را میبینند.توضیح قانع کننده ای برای سینما نبود.لا اقل ما دهاتیهای سینما ندیده اصلا قانع نشدیم.همهمه ای درگرفته بود بینمان.هرکسی حدسی میزد و شاید هم مثل من در خیال خودش سینما را تصور میکرد.خانه ای تاریک عین گور؟تخیل هم به جایی قد نمیداد وقتی هیچ تصوری از سینما نداشتم.ته تهش فکر میکردم سینما یک چیزیست مثل"خَنه خر"ی که زیر پای مدرسه بود و گاهی آقای اسحاق زاده یکی از بچه هارا می انداخت توی آن تا تنبیه شود.خودم هم توی"خنه خر" را ندیده بودم و لی چند نفری که مزه ی آن را چشیده بودند میگفتند عین گور تاریک است.ولی سینما نباید خیلی شبیه "خنه خر" میبود چون "خنه خر"جای ترسناکی بود،بچه ها را به زور آنجا می انداختند،تلویزیون گنده هم نداشت که تویش فیلم نشان دهند.باید صبر میکردم تا به سینما میرسیدیم و از نردیک میدیمش. اینجور فایده نداشت......
ادامه دارد........................................................................................
1-اقا بخدا نوشتم.توی خونه جا گذاشتم
2-آقا بخدا پدرمون بیمار بود نرسیدیم بنویسیم
3-بچه ها میخوان ببرنمون سینما
4-سینما یک خانه ی تاریکه عین گور.یک تلویزیون خیلی بزرگ جلوشه که توش فیلم میذارن و همه نگاه میکنن.