اصغر (قسمت 5)
سبکبالان
حیاط منزل شهید با نزدیک شدن به غروب رو به تاریکی می رفت . لحظه به لحظه شلوغ تر می شد . محفل خاطره گویی گرم تر شده بود و خاطره ها تمامی نداشت . چند خاطره رد و بدل شد و هر کس توجه جم
حیاط منزل شهید با نزدیک شدن به غروب رو به تاریکی می رفت . لحظه به لحظه شلوغ تر می شد . محفل خاطره گویی گرم تر شده بود و خاطره ها تمامی نداشت . چند خاطره رد و بدل شد و هر کس توجه جمع را به خاطره اش با شهید جلب می کرد . صدای رسای برادر همسر شهید ( آقای محمد قانعی ) توجهات را به خود جلب کرد :
(( حجی علی اصغر به جبهه اعزام شده بود . به خاطر روابط نزدیک و فامیلی مان نامه ای نوشته بود که ما در قرارگاه جهاد سازندگی کار می کنیم و موفق نشده ایم به خط مقدم برویم. من هم برای او نامه ای نوشتم که شما این همه راه را رفته اید که در قرارگاه جهاد باشید ، شما به عنوان رزمنده الان باد در خط مقدم بجنگید و آنجا جای شما نیست .
حجی علی اصغر در نامه ای چنین پاسخ داد :
(( ابابصیر که در زمان اما جعفر صادق(ع) زندگی میکرد چشمانش نابینا بود. روزی به خدمت امام صادق (ع)رفت . امام صادق (ع ) فرمودند : ابابصیر در چه حالی ؟ ابابصیر پاسخ داد : ای آقا جان. کسی که کور و نابیناست چه حالی خواهد داشت . امام صادق فرمودند : نه ابابصیر ، پیروان ما اینچنین نیستند . آنها در هر حالی خدا را شاکرند . نفس هایشان عبادت است ، خوابشان عبادت است .))
او می خواست با این روایت بگوید انسان مومن انسانی است که قلبش با رزمنده هاست ، وی هر کجا باشد خدمتش پذیرفته است .))
برادر همسر شهید هم چنان به خاطره گویی ادامه می داد که کم کم اذان مغرب همه را متوجه خود کرد . افراد برخی در صف دستشویی و برخی هم در نوبت وضو بودند ..........
همان شب ، داخل خانه اصغر
با رفتن برخی از فامیل افراد اصلی خانواده و چند نفر دیگر باقی مانده بودند. فرزندان اصغر هر کدام در حال خود بودند . مگر می شود حال آنها را به درستی توصیف کرد، درست است که در طی سالهای فقدان اثر پدر، به نبودش بیش از بودنش عادت داشتند اما هیچ وقت نور امید حضور از دلشان رنگ نباخته بود. یکی به تنهایی در گوشه ای نشسته بود و یکی در حال راز و نیاز بود و هنوز از سفره نماز برنخواسته بود و دیگری از فرط خستگی به خواب رفته بود .
دختر سوم شهید روی راه پله تنها نشسته بود . اشک ها به آرامی بر گونه اش جاری می شدند . دفترچه خاطراتش را که از دیگران پنهان می کرد باز کرد. خاطراتی که نه روزانه بلکه در غیاب پدر و از پدر نوشته بود . شروع به خواندن کرد :
آخرین دیدار :
در تربت حیدریه درس می خواندم.کلاس سوم راهنمایی بودم. سر کلاس نشسته بودم که ناظم مدرسه مرا صدا زد . وقتی بیرون آمدم دیدم پدر در راهرو ایستاده است . برای خداحافظی آمده بود . مثل همیشه صبور بود و آروم . ازش پرسیدم: بابا نزدیک عیده کی برمی گردین ؟ با آرامش عجیبی جواب داد : هر وقت خدا بخواد . حالا تو درستو خوب بخون تا ببینیم چی میشه . زمانی که خداحافظی کرد و چند قدمی رفت به عقب برگشت و نگاهی معنا دار کرد . درست مثل فیلم ها . ما عید اون سال و هم چنین عید ده سال بعد رو نیز چشم انتظار برگشتنش بودیم . .......
یکی از نامه های شهید :