رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

اصغر ( قسمت 4)

سبکبالان

ادامه نامه شهید نجفی به مهندس حسامی که مهندس در حال خواندن آن بود ........بعد کی از میان برفا بدر اَمَه و اَمَه بای حد دییُوم حجی عباس اکبر گوف ای مَرد ور روی برفا مر فتم بِیکباربر

ادامه نامه شهید نجفی به مهندس حسامی که مهندس در حال خواندن آن بود

........بعد کی از میان برفا بدر اَمَه و اَمَه بای حد دییُوم حجی عباس اکبر گوف ای مَرد ور روی برفا مر فتم بِیکباربرفا بِشکست خدا رحم کیرد اگر نه مو پاک بزِر برفا مِرَفتم. بعدن دی یِم مردا ور دای قار حممی بالا رفتن و مرن وردم کمر پیش بر ور حدّی کجراه و چنار ماهُم از همانجه بننَداختیم کی ورهم دَمَن پِشبزهَ بِرِم بالا رَوِم یکی گوف از آنجِه بِه نِه رِن بیا یِن از بالا بِرِن

قانعی کی همراه اونا بو گوف آقا اینا جدیدن شَگَری نِیَن کی بَلَد بَشَن کی نِه بَیید از بالا برن اگر از آنجِه برفتَن و کوگا دییَن تِه وِرمَه گردن سر بالا و دِگَه نِم تَنِم بگیرم شه خلاصه ما کَمه بِستیِم و بعد خورده خورده اَمَیِم بالا گاه وقت مشت برف از روی سنگها ورمیداشتُم میخاردم یک ته نانِ د کیسم کیرده بییُم خَدَی کـَمِه اَجول گاه وقتِ هم از همانها چینگ و لینگ مِکیردم و گاهِ هُم د هوا نگاه مِکیردم و گوش ور صدا بِیم کی کَی جیغ بلند رَوَه کی های به پَیِن کی اَمَه اگر چی مشقت داشت از سرما و خنوکی امّا لِذَّتُم داشت یک دُو دَحفه از بالا کوگار ور پراندن اَمَین بِته چند تا شِه گروفته رفتن و بقی شِه برفتن ور حدی اوشور دَهَمی اَثنا دِ سَعتمم نگاه کیردم دی یُم بظهر کار نِه دَرَه بدون اینکه کوگ بگیرم رهسپار ده رفتم و آقای قانعی از چنار کی ورگردی یَ بو د سرتنگل د سر بَزَه یک کوگ بگرفته بو و به ده اَمَه.

روز بعد قانعی گوف بیا تا امروزم بِرِم بکوگ گفتم دُشنه رادیو اعلام کیرد کی اداره حمایت از حیوانات وحشی گفته چون برف زیاده و پرنده ها از گوشنگی و سختی بشهرها و ده ها پناهنده مَرَن از مردم تقاضا کیرده کی آنها ر شکار نِکنَن و به اونا دَنَه بدهند و مُو نمی یُم. گوف مو از همه بهتر ای کارر انجام دَیُم کوگ اگر از گوشنگی بمیره بده نِه می یَه و موتا حالا نُه کوگر بگروفته یُم وَ دَ خُنَه دَنَه شِ مُتُم و ای قضیه رفتن ما بو و السّلام

و یک قضیه دیگر هم در جای ما برای کسانیکه میروند به کبک و کبک نمیگیرند مطرح است و آن اینکه بستگانشان میروند بدر منزل هفت نفر که فاطمه ای که در آن منزل باشد و از هر منزل یک مشت آرد میگیرند و از آن یک فطیر یا کماچ می پزند و هرکس کبک نمیگیرد مقداری به او میدهند تا بخورد و کبک بگیرد و السّلام از رودمعجن تربت حیدریه علی اصغر نجفی60/12/06))

مهندس همانطور که اشکهایش را پاک میکرد به یاد روزی که نامه اصغر به دستش رسیده بود افتاد . انگار همین دیروز بود .هیچ وقت این نامه را به دقت این بار نخوانده بود. هیچ وقت به این اندازه اهمیتی که اصغر برای حقوق حیوانات قائل بود دقت نکرده بود. ( واقعاً ما هم اینطور هستیم ) این جمله ای بود که از ذهن مهندس خطور کرد و اور را به فکر فرو برد.

لحظه لحظه بر میزان رفت و آمد های منزل شهید در خیابان عشقی افزوده می شد و حلقه ایجاد شده هر زمان بزرگ تر میشد . این بار نوبت به باجناق شهید( آقای حسین عبدالهی ) رسید و حواس همه جمع را با خاطره ای از شهید به خود جلب کرد :

(( فکر میکنم اواخر سال 56 بود ،شبی در منزل با حضور شهید، 2 نفر که یکی از طرفداران خان رودمعجن و دیگری در ژاندارمری خدمت میکرد حضور داشتند. با شهید در خصوص جنایات شاه صحبت می کردیم و اعلامیه ای از پیامی که امام در نجف داده بودندو مخفیانه بدست آورده بودم را به شهید نشان می دادم. در همین حین آن دو نفر شروع کردند به دفاع از شاه . یکی از آنها گفت مگر شاه مسلمان نیست ؟ این همه مسجد می سازد و.....

این جمله شهید عزیز از یادم نمی رود . ایشان رو کرد به آنها گفت :مگر یزید و معاویه خود را مسلمان نمی دانستند و مگر مسجد نمیساختند و در نماز شرکت نمیکردند ، آیا می توانید جنایات آنها را انکار کنید . شاه هم جنایتکاری مثل آنهاست . این جمله چنان آنها را نارحت می کرد که به من می گفتند دهان شما هنوز بوی شیر می دهد و به شهید می گفتند مواظب صحبت کردن خود باشید . این خاطره و بسیاری خاطرات دیگر از شهید برای من درس است .))