اصغر (قسمت سوم )
سبکبالان
مهندس حسامی خبر را که شنید رودمعجن بود . مهندس دوستی دیرینه ای با اصغر داشت . به یاد خاطراتش افتاد . خاطرات ریز و درشتی که با اصغر داشت . به یاد نامه نگاری هایشان افتاد . نامه هایی
مهندس حسامی خبر را که شنید رودمعجن بود . مهندس دوستی دیرینه ای با اصغر داشت . به یاد خاطراتش افتاد . خاطرات ریز و درشتی که با اصغر داشت . به یاد نامه نگاری هایشان افتاد . نامه هایی که هنوز در صندوقچه منزلش نگهداری می شد . نامه هایی که گاهی که دلش هوای اصغر میکرد به سراغ آنها می رفت . نامه هایی که فقط خودش میدانست و اصغر . به امید اینکه شاید روزی اصغر برگردد و آن نامه ها را با هم مرور کنند .
رودمعجن برف شدیدی باریده بود . برفی که نیم متری ارتفاع داشت و همه جا را سفید پوش کرده بود . شنیدن خبر بازگشت اصغر ، هوای برفی و برفِ نشسته بر روی زمین ناخوداگاه مهندس را به چندین سال قبل برد . انگار ماشین زمان مهندس را به سال ششم اسفند 1360برد . دقیقا به اسفند 1360 رفت . زمانی که نامه اصغر به دستش رسیده بود نامه ای که اصغر برایش نوشته و فرستاده بود . نامه ای که خواندنش در این هوا و در میان برفها و با شنیدن این خبر اهمیت صدچندانی داشت .
برادر عزیزم
پس از سلام نامه ات را دریافت نموده و مناسب دیدم که داستان یک روز رفتن بکبگ خودم را برایت بازگو کنم و آن از این قرار است . اول فلسفه اش را بگویم.
اولین روزی که من از بسیج آمدم برودمعجن یعنی 8/11/60 شبش برف آمد که تا شب بعد دو یا سه مرتبه با پارو برفها را از پشت بم ها انداختیم و چند روز بعد نیز برف آمد و الان هم که نامه را می نویسم برف می بارد .02/12/1360 و این شکل مقابل را که کشیدم پارو می باشد که برفها را می اندازیم لفظ محلی ما ( پَرو ) و الان کوچه ها بقدری برف دارد که از توی کوچه بآسانی می شود به بعضی از منزل ها رفت و اما پاپوش رفتن بکبگ و شکار در سابق چاروق بود و آن چنین بود که کله الاغ یا گاو سر بریده را طوری پوست میکردند که از طرف دهان و چشم و گوش تخت کله یک پا و زیر گلویش یک پا میشد و دور لب پر پوست را سوراخ سوراخ می کردند و یک نخ کلفتی را در آن سوراخ ها می کردند بطوریکه هر دو سر نخ از طرف پاشنه پا باشه و بعد پا را با جوراب یا کهنه می پوشاندند و در میان چاروق می گذاشتند و هر دو سر نخ را محکم بدور پا می بستند ولی حالا با چکمه بکبگ و شکار می روند .
امسال کسی بشکار نرفت ولی سالهای دیگر عده ای که قوی و چابک بودند مثلا ده تا پانزده نفر همدیگر را جمع می کردند و چند تا سگ هم همراه خودشان می بردند و اکثراً به کوه های دربی میرفتند که شکارها آنجا بودند و به شکارگاه که میرفتند تقسیم بندی می کردند و هر نفر را به یک گذرگاه می فرستادند و یک نفر هم سگ ها را می برد و بدنبال شکارها سر می داد که از هر طرف که رفتند نفری که در آن طرف هست بر شکارها مسلط باشد . سگ شکار را دنبال می کرد و نفری که در آن نزدیکی است میرود و او را ذبح می کند و قرار هم براین است که هر کس شکار را گرفت و ذبح کرد کله و جگرش مال اوست و یک ترسیم ناقص در پشت همین نامه از شکار کردن و نام بازه ها و کلاته های دربی را نوشته ام.
و اما کبگ .موقع رفتن بکبگ چند نفر که جمع شدند می روند بکنار ده که رسیدند جار می زنند بدین طریق که با همدیگر یکصدا می گویند ( های بِرِن هُو) هو بر ورن جو
و رفتن من بکبگ چنین بود که یک روز که برف می بارید محمد قانعی ( برادر خانم من ) گفت برویم بکبگ گفتم برویم راه افتادیم بمیان تنگل . سر تنگل که رسیدیم دیدیم که یک عده ای آنجا ایستاده اند و می گویند مردها رفته اند بکمر که کبگها را بپرانند و ما باید مقداری صبر کنیم که اگر کبگها چشمشان به ما بیفتد بطرف دشت نمی آیند و به کوه ها بالا می روند . ما گفتیم شما صبر کنید ما میرویم و خودمان را به آنها می رسانیم .
از اینجا میخواهم بزبان محلی خودمان صحبت کنم:
ای برار ما بِرَفتِم بدَهَن کال کجرا کی رِسیِم (رسیدیم) قانعی برفت ور حدی کمر سِفِد . مو برفتُم وِر سَر جوی اوشور کجراه .دِهَم سر جوی کی بیُم ( بودم ) بیکبار صدا بلند رفت از حدی باغ دِستِگنج :
های تَه اَمَه هُو. هر کِه دهر جِه بو یا دِهَم جاش بنشست یا دپشت درخت یا جای دگه دِ کمی رفت . کوک اَمه از بالای سر همه رد رفت . بِرَف به هنوری تَه دِ زمین کِلبِه مراد لولویی بتَه اَمَه دو سه نفر بدوی ین یک نفر جلو تر رسی کوگر ورداشت مُو همُوجور ور هم سر جوی برفتم تا دهن بزی ( بازه )عباس موسی . خلاصه دو سه دفعه صدا بلند رفت : های کمر سفِد و هنوری امه و هم دو سه تا هم گروفته رفت از آنجه مردا اَمَیَن بِای حد اوشور کی بِرن ورحدی پیش بَر غار حممی . مو هم از حدی بتو نزدیکی سَر یال تِغ بالا مِرفتُم چنی بِیدَم بو کی هم برفار وِر هَم رویُم مِزَه . با خادُم مِگوفتُم اگر گوشتِ کوگ جواهیر بَشَه به همی سرماهاش نِه مَرزَه . خلاصه کَجدار مَرِز هموُجور بالا مِرفتُم بیکبار دی یُم یکنفر از راهی غار حممی از حدِ بتو اَمیه به نِسَر و تا کمرش دَمیان برفایَ و دستاشِر ور روی برفا مِگذرَ و هَی زور مزنه کی بِدَریَه . برار هموجور کی سرما بو صفا هُم داشت . مو هُم از همی حدی تُپه جیغ کیردُم خاب مردی حسابی مگر کوگا د زِر برفایَن کی مَیی بدَرِش یَری.
ادامه دارد ............