از میان خاطرات ( قسمت دوم)
حسین مرادی (نوه حجی مراد)
اواخر سال 64بود قرار بود عملیاتی انجام شود یک تیپ نیروقبل از جاده سلیمانیه عراق پشت یک کوه یا خاکریزی کمین کرده بودیم باید ازتاریکی شب استفاده میکردیم واز عرض جاده که در تیررس مستق
اواخر سال 64بود قرار بود عملیاتی انجام شود یک تیپ نیروقبل از جاده سلیمانیه عراق پشت یک کوه یا خاکریزی کمین کرده بودیم باید ازتاریکی شب استفاده میکردیم واز عرض جاده که در تیررس مستقیم عراقی ها بود عبور میکردیم برای همین فرماندهان نیروها را به چند گردان تقسیم کردند تا اگر عملیات لو رفت اسیب کمتری به نیروها وارد شود من جزء امدادگران گردان بودم به غیر از من تعداد دیگری از بچه های رودمعجن هم در گردان ما بودند گردان اولی به سلامت از جاده عبور کرد نوبت به گردان ما رسید از طرفی دلهره لو رفتن و از طرفی شوق عملیات در میان بچه موج میزد هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت یا زهرا گفتیم و حرکت کردیم به وسط جاده که رسیدیم خمپاره ای وسط گردان منهدم شدهمه چیز به هم ریخت تمام جاده حجمه اتش شد هر کس به طرفی میدوید من هم در ان میان به کناری پرت شدم اسیب ندیده بودم نگران یاران رودمعجنیم بودم بلندشدم دویدم به سمت بچه ها باید امدادگری میکردم همچنان که میدویدم پایم به بدن کسی کیر کرد و پرت شدم روی زمین خودم و جمع و جور کردم برگشتم جلو چشمانم بدن به خون نشسته شهید محمد حسن امیری را دیدم تمام سرو صورتش زیر خون جا مانده بود از روی زمین بلندش کردم تا برسانمش به امبولانس که متوجه شدم نبض ندارد با حالت کریه فریاد زدم : امیری هنوز کمی نگذشته بود که صدای ضعیفی صدایم زد : حجی حسن اخ یا زهرا حجی حسن ......... ادامه دارد.
به نقل از : حاج حسن عظیمی