از میان خاطرات (قسمت اول)
حسین مرادی (نوه حجی مراد)
جوان بودم و پر شور و نشاط با درخواست سپاه پایگاه بسیج را راه اندازی کردیم در مدت کوتاهی موفق شدیم تعداد زیادی نیرو جذب کنیم و به جبهه اعزام کنیم برای همین سپاه تربت یک دستگاه تویوت
جوان بودم و پر شور و نشاط با درخواست سپاه پایگاه بسیج را راه اندازی کردیم در مدت کوتاهی موفق شدیم تعداد زیادی نیرو جذب کنیم و به جبهه اعزام کنیم برای همین
سپاه تربت یک دستگاه تویوتا به پایگاه رودمعجن تحویل داد تا به تبلیغات جبهه در روستاهای اطراف بپردازیم چون من گواهینامه داشتم و ان زمان فرمانده پایگاه بودم شدم راننده تویوتا هر روز با یکنفر دیگر به روستاهای اطراف می رفتیم و تبلیغ میکردیم و نیرو جذب میکردیم یکی از روزها دریکی از روستاهای بخش بایگ مشغول تبلیغ و ثبت نام بودیم که خانمی سراسیمه امد به سمت ما و گفت : سلام حاج اقا شوهر من معتاده و با بد ادمایی رفت و امد داره شما رو به خدا اسمشو بنویسید و با خودتون ببریدش شاید به بهانه جبهه از رفقاش دور بشه . گفتم : تا خودش نخواد نمیشه ما نمی توانیم کسی رو به زور ببریم با حالتی ملتمسانه گفت : شما رو به خدا اسمشو بنویسید من خودم راضیش میکنم .با اسرار زیاد زن جوان اسم شوهرشو نوشتم.
روز اعزام همه امدند رسم رودمعجنی ها بر این بود که همیشه عده ای موقع حرکت تصمیم به اعزام می گرفتند به بایگ که رسیدیم موقع سازماندهی نیروهای بخش بایگ اسم اون اقا رو که اوردند دستشو بلند کرد به عنوان حضور، تمام این مدت رفتار این مردو زیر نظر داشتم به مشهد رفتیم تا با قطار اعزام بشیم هنوز به راه اهن نرسیده بودیم که پاکت سیگارشو زیر پا له کرد . به منطقه عملیاتی که رسیدیم قبل ازاینکه به خط اعزام بشیم اعتیاد رو به بطور کامل کنارگذاشت عملیات که تمام شد خبر امد: فلانی به شهادت رسید
آری ان مرد شهید شد
خدا میداند جبهه با دل او چه کار کرد
به نقل از :محمد حسنعلی زاده