رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

یاد علی اکبر نیکوکردار

"اُبزَ"شلوغ بود.خیلی شلوغ.عظیمی بود وزنش وبچه هایش اکبر و محمد با زن و بچه هایشان.قدرت بود با خانه ای بزرگ و کلی بند وبساط.حجی محندحسن بود و بچه هایش که هرکدامشان عالمی بودند.زن عم

"اُبزَ"شلوغ بود.خیلی شلوغ.عظیمی بود وزنش وبچه هایش اکبر و محمد با زن و بچه هایشان.قدرت بود با خانه ای بزرگ و کلی بند وبساط.حجی محندحسن بود و بچه هایش که هرکدامشان عالمی بودند.زن عمو رجب بود با خانه اش و حیاطی پر از درخت بادام.حجعلی بود با خانه ای که مشرف بود به باغ.محمد مراد بود و علی حسن و چند خانواد ه ای که گاهی بودند وگاه نبودند

کلی بچه داشت"ابزَ".هرچه ما بچه های خته آرام بودیم بچه های "ابز"شر بودند وشلوغ .محمود که همسایه ما بود هیچ وقت با ما بچه های خته نمیپلکید .همیشه معتقد بود که ما زیادی محافظه کار و آرامیم و وزندگی کردن با ما اصلا هیجان ندارد.در دعوا های بین خته و "اُبزَ"محمود همیشه سمت"اُبزَ"را میگرفت.

فصل خرمن کشی که میشد هر وقت از "ابز"رد میشدی کلی زن و بچه پای شیر آب دم خانه ی زن عمو رجب جمع بودند و مشغول شستن ظرف و لباس.وقتی مدرسه میرفتی همانقدری که بچه از خته راهی مدرسه میشد همانقدر هم کیف به دوش و لاک به دست از"رزینه"حجی صادق راهی مدرسه میشدند.اما از آنجایی که در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد "ابز"هم کم کم خلوت شد.اول از همه حجعلی از آنجا رفت و روی "تغ سومبا" خانه ساخت.چند سال بعد حجی محندحسن رفت."ابز" کمی خلوت شد ولی هنوز سوت وکور نشده بود.هرچند بچه ها که بزرگ شدند یکی یکی رفتند شهر دنبال زندگیشان ولی هنوز بودند دوسه تا بچه ای که گاهی سرو صدایی بکنند و نشان دهند هنوز "ابز" نفس میکشد.این قضیه بود تا زمانی که داستان افغانیها روی داد و نا امنی آن زمان.نمیدانم چه اتفاقی افتاد که یکباره همه از "ابز"رفتند فقط علی حسن ماند و عظیمی و زنش.عظیمی و زنش هم به فاصله ی دو سه روز از هم به رحمت خدا رفتند و"ابزه"ماند وعلی حسن.تمام خانه ها در عرض کمتر یک سال با خاک یکسان شد.وقتی از روی نوروز گل گل نگاه میکردی باورت نمیشد که این خانه ها همه تا یک سال پیش پا برجا بودند و آدم تویشان نفس میکشیده.گاهی مردم به کنایه میگفتند "ابز" شده است "بم".و واقعا هم شده بود مثل بم.انگار زلزله ای آمده بود و خانه ها را ریخته بود روی هم."ابزه" شده بود تلی از خاک.

بابا کلو راست میگفت که:

-باباجان خنَ ب نفسی اَدم بندَ.یکه نِبشَ د مون خنَ نفس کشَ خنَ خراب مرَ.

از کال که میرفتی به سمت "اُبَزَ" پشت خانه ی "حجی صادق" روبروی کوه نوروز گل گَل تپه ی کوچیکی بود.سربالائی گدار خانه ی حجی صادق را که رد میکردی کم کم روی همان تپه ی کوچک خانه ای با چشم اندازی بی نظیر و یک حیاط بزرگ با شیبی تند که به سمت راه بود جلو چشمت ظاهر میشد.حیاطی بزرگ با درخت سیبی که شاخه هایش از روی دیوار زده بود بیرون و ما گاهی که از آنجا رد میشدیم سعی میکردیم بار درخت را سبکتر کنیم.روی ایوان خانه که می ایستادی تقریبا تمام ده زیر پایت بود.اگر قرار بود برج دیده بانی برای ده ساخته شود که به همه جا مسلط باشد گمان نمیکنم جایی بهتر از این جا پیدا میشد. گاهی غروبهای بهار و تابستان که هوا"شمال" میکرد و نسیم خنکی از سمت "تهرو ی" وزیدن میگرفت و خورشید هم پشت "خَش"داشت جان میداد ،علی حسن روی ایوان خانه اش مینشت به چای خوردن وچه کیفی میکرد.

تنها ساکن "اُبزَ" که هنوز مانده بود و سنگر را خالی نمیکرد علی حسن (علی نیکوکردار)بود ..وجود "ابزَ" بند وجود علی حسن بود.اگر او هم میرفت کار "ابزَ"تمام بود.دیگر نشانی از "ابز" باقی نمیماند.هنوز به خاطر علی حسن هم شده دو سه نفری میرفتند "ابز" و می آمدند.هنوز نفس آدمیزاد توی"ابزَ" جریان داشت.علی حسن با آن قد بلند و عصای چوبی که این اواخر همدم همیشگیش شده بود تنها ساکن "ابز"بود که تا آخر ماند و آخرین ساکن "ابزَ" بود که برای همیشه رفت.همسایه ی خوب ما بود.خدایش رحمت کند.