یاد فاطمه رمضانی
توی خته هرکس اسمی داشت.اسمی که ما به آن میشناختیمش.اسمی که به آن صدایش میزدیم.اسمی که هم ما هم «او» به آن خو گرفته بودیم.اسمی که خیلی وقتها مخصوص ما «خته»ایها بود و بقیه به کارش نم
توی خته هرکس اسمی داشت.اسمی که ما به آن میشناختیمش.اسمی که به آن صدایش میزدیم.اسمی که هم ما هم «او» به آن خو گرفته بودیم.اسمی که خیلی وقتها مخصوص ما «خته»ایها بود و بقیه به کارش نمی بردند.یکی «حجی»بود، یکی «حج عباس»،دیگری«زن عزالله»،آن یکی «مار خدیجه» دیگری «کلبه مریم» دیگری«سد مهدی»،دیگری«علی حسن» آن یکی «زن عمو رجب» و... همینجور.هرکسی اسمی داشت که خودمان ساخته بودیم و با آن صدایش میزدیم.اسم «او» هم «زن امیری»بود.محال بود به خیلی از ماها بگویند فاطمه رمضانی کیست و ما بدانیم که همان «زن امیری» حد خودمان است.حتی صدایش هم که میزدیم با همین اسم بود.«زن امیری».حتی خود من تا همین چند وقت پیش اسم و فامیلش را درست نمیدانستم.لازم نبود بدانم.همان «زن امیری» کافی بود. همیشه برایم«زن امیری»بود.برای همه ی ما آدمهای خته اسمش«زن امیری»بود.همه مان به همین اسم مشناختیمش و صدایش میزدیم.وقتی هم که رفت، گفتیم«زن امیری»مرد.
از قدیم همسایه بودیم.از وقتی که من چشم باز کردم .همسایه ی دیوار به دیوار.یکی از اتاقها ی خانه مان هم به اسم «خنه ی حد امیری»بود.هنوز هم هست.اتاق پنجره ای داشت که باز میشد رو به خانه ی «امیری».این پنجره محل ارتباط مادر بود و «زن امیری».صحبتهایشان همیشه از همین پنجره بود با هم.قرار مدارهایشان،گله گذاریهایشان و.... تصویر مادر پشت پنجره و «زن امیری» که روی پشت بامشان می ایستاد و صحبت میکرد مثل یک فیلم توی مغزم مرور میشود.میرود به آخر میرسد ودوباره بر میگردد.سه چهار سالگیم با خانه ی امیری پیوند خورده.همبازی بچه هایشان بودم و پلاس خانه شان..آنقدر «زن امیری» مهربان بود که از خانه شان دل نمیکندم.از بس با ما بچه ها خوب تا میکرد و به خاطر فضولیهای بچه گانه دعوایمان نمیکرد دل کنده نمیشد از خانه شان. ادای مهربانی در نمی آورد،ذاتاً مهربان بود و خوش خلق.همیشه میخندید.خنده هایی از ته دل.خنده هایی که گمان میکردی صاحبش هیچ غمی توی دنیا ندارد.خنده هایی که غم را از دل آدم می برد ،گیرم برای یک لحظه،از بس بی ریا بود.هیچ وقت عصبانی ندیدمش.مهربانیش بدجور به دل آدم مینشست.هرچند چند سالی بود که از «خته»رفته بودند و رفت و آمدمان کمتر شده بود اما هر وقت میدیدمش خنده هایش را داشت.همان خنده های از ته دل را و مهربانیش را، که همانجور مثل قدیم ها به دل مینشست.
سه چهار روز از عید گذشته بود.صبح آمد خانه ی ما. خواب بودم.بین خواب و بیداری صحبتهایش با مادر را میشنیدم ولی هرچه زور زدم نتوانستم این نفس بی کردار را راضی کنم که بگذارد از خواب سر صبح بزنم و بلند شوم وبا «زن امیری» احوالپرسی کنم.شیر آورده بود.از همان قدیم وقتی شیر می آورد برایمان، میگفت «چک شیرِ اَووردَیُم بری علکبَرتِ ».شاید این بار هم گفته بود.من خواب بودم.نشنیدم.اما حتما گفته بود.سه روز بعدش گفتند «زن امیری»را عمل کرده اند توی تربت.10 -12 روز بعدش هم بیمارستان مشهد بود و 3-4 روز بعدش هم.....به همین سرعت.تا همیشه حسرت آن روز به دلم میماند.آن روزی که خوابیدم و نمیدانستم آخرین باری است که «زن امیری» با سطل شیری درِ خانه ی ما را می زند ومیگوید:«چک شیر اَووردَیُم بری علکبَرتِ».کاش یکی بهمان میگفت این« آخرین بار»ها را، قبل از اتفاق افتادنشان .تا شاید بیشتر قدرشان را بدانیم.تا شاید کمتر حسرتشان را بخوریم.
یکی گفته بود:«مرگ گاهی ریحان می چیند» این بار واقعا «ریحان »چید.خدایش بیامرزد.